روح من وسیع است و مرتب دوست دارد در دشت و صحرا باشد. دلش می خواهد نوای خوش بشنود. دلش می خواهد آن حس های ناب قدیمی را در عطش دانستن تجربه کند. دلش می خواهد به چیزهایی که دارد بسنده نکند. دوست دارد تئاتر خوب ببیند، ساز خوب بشنود. کتاب بخواند و لذت ناب ببرد.
اما من چند وقتی است که روحم را رها کرده ام. ارضایش نمی کنم. به حرف دلش گوش نمی دهم. و بیهوده سعی می کنم مثل دیگران باشم. تمام زندگیم بیهوده سعی کردم مثل دیگران باشم و در این تلاش بیهوده آب شدم. تلاطم مانند دیگران بودن هیچ وقت مرا رها نکرده است. فکر می کنم بزرگترین اشتباهم همین سعی بیهوده است. باید راه خودم را پیدا کنم. باید شیوه خودم را در پیش بگیرم و روحم را با چیزهای بزرگ و ناب تغذیه کنم. باید از هر آنچه باعث هرز رفتن می شود دوری کنم. باید مضراب هایم را دوباره در دست بگیرم.
می خواهم آب شوم
در گستره افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد
می خواهم آب شوم
در گستره افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود....
شعری از مارگوت بیگل- ترجمه احمد شاملو
معمولا در روزهای پایانی هر سال به اتفاقات سالی که گذشت فکر می کنم و سعی می کنم روی یک یا چند موضوع اصلی برای سال جدید تمرکز کنم. در ذهنم حالت های مختلف را تصور می کنم و با وسواس خاصی بهترین ها را ورچین می کنم تا در لحظه تحویل سال از شعور مطلق حاکم بر هستی بخواهم که آن ها را در سال جدید در مسیرم قرار دهد.
سالی که گذشت برایم پر از شادی و غم بود، پر از احساسات متضاد، تجربه های خوب و بد. بیشتر سال را در حال برنامه ریزی برای شروع زندگی مشترک بودم. برگزاری نامزدی، خانه خریدن-این یکی برایم رویایی بود که به حقیقت پیوست- و چه دشوار انجام شد، در شرایط بد اقتصادی با اتکا به پس انداز و درآمد خودمان دو نفر و با حمایت بی دریغ خانواده خصوصا پدرم- که اگر چه در ابتدا مخالفت هایی داشت- وقتی همراه شد بهترین پشت گرمی و حمایت بود. برنامه ریزی برای مراسم عروسی که در همین روزهای پایانی انجام شد و قرار شد در همان ماهی ازدواج کنیم که تابستان به پایان می رسد.
در زندگی کاریم هم شرایط خوبی داشتم. با مدیر خبره و بسیار با سواد و فهیمی کار کردم که درک درستی از من داشت. پیشرفت خوبی داشتم که امیدوارم در سال جدید هم ادامه داشته باشد. گرچه دشواری هایی هم در کار بود و باز شرایط بد اقتصادی و مسائل دیگر باعث شد شرکت نتواند به تمام تعهداتش عمل کند ولی در مجموع راضیم. بسیار آموختم و احساس پیشرفت کردم.
غمناک ترین اتفاق امسال رفتن برادرم بود که دلم بسیار برایش تنگ است. پذیرش رفتن اش بسیار سخت بود به خصوص که می دانستم و می دانم که احتمال بازگشتش برای ماندن بسیار اندک است. و دیدن دلتنگی پدر و مادر که گرچه سعی می کنند بروز ندهند ولی این مساله را می توان از رفتارها و گفتارهای بعضی اوقات نه چندان معقولشان تشخیص داد.
مشکلات کاری پدرم و دیدن ناراحتی اش برایم بسیار دشوار بود. امیدوارم سال جدید سال پر برکتی برایش باشد تا شادیش را بیشتر ببینم. و بهتر بتواند با مسائل کنار بیاید.
آرزوی امسالم این است که عروسیمان با آرامش و راحتی برگزار شود. خانه مان به موقع آماده شود و مناسب باشد و آغاز زندگیمان لذت بخش باشد. امیدوارم کارهای دشوار برایمان آسان شود و کمتر دچار تردید شوم. دلم می خواهد پدر و مادرم را شاد ببینم به خصوص حالا که میده های درخت زندگیشان رسیده است...
امروز علاوه بر این آهنگ ها چند بار هم فیلم گرفتن جایزه گلدن گلوب اصغر فرهادی را تماشا کردم و هر بار احساس خوشایند غروری را تجربه کردم که مدت ها بود حس اش نکرده بودم.
چند وقتی است که با این مساله درگیرم که برای احساس خوشبختی چه چیز لازم است. در دنیای امروز ما، که هزاران دلیل بزرگ و کوچک برای ناراحتی و دلخوری وجود دارد چطور می توان دلگرم بود و هم چنان ایمان خود را به زندگی حفظ کرد؟
بزرگترین اتفاق زندگی من سهیل است. در طول این سال ها -از آن جایی که آدم مذهبی نیستم و خانواده هم برایم موانع سنتی ایجاد نکرده است- دوست پسرهایی داشته ام. همیشه نسبت به این رابطه ها متعهد بودم و البته به هیچ کدام با دید ازدواج نگاه نمی کردم. معتقد بودم و هستم که ازدواج امری پیش آمدنی است و ربطی هم به سن و شناسنامه و این حرف ها ندارد. باید با شخص مناسب برخورد کنی و البته زمان اش هم برایت فرارسیده باشد.
موقع تمام شدن یک رابطه -حتی اگر معتقد باشی که باید تمام شود- همیشه حس ناخوشایندی هست. نا خودآگاه آدم شروع می کند به کنکاش درون خودش و مرتب رویدادها را سبک سنگین می کند. در این زمان، ته مانده حس دوست داشتن و عدم تمایل به تغییر وضع موجود معمولا باعث می شود آدم کمی هم احساس پشیمانی کند.
در این نقاط پایان هرگز فکر نمی کردم در آینده من کسی هست که برای با او بودن لازم است همه این تجربه ها را پشت سر بگذارم. من از هیچ کدام از دوست پسرهایم متنفر نیستم. حتی با دو نفرشان در فیس بوک ارتباط دارم که البته الان ازدواج کرده اند. بودن با هر کدام از این آدم ها به من کمک کرد تا قسمتی از خودم و خواسته هایم را بهتر بشناسم و بفهمم از مرد زندگی ام چه می خواهم.
برای من سهیل تکه ای از زندگی است. مثل منظره زیبای ابرها در یک آسمان آبی، حسی که از نوازش یک گل به آدم دست می دهد و یا لبخندی که بر لبی می نشیند. سهیل این روزها در زندگی ام با مهربانی و عشق اش جاری است. وقتی به ارتباط روحی و جسمی مان فکر می کنم حس مطبوعی از آرامش و لذت درونم جاری می شود. من تا به حال و با هیچ آدم دیگری این حس ارتباط و اتصال روحی و جسمی را تجربه نکرده بودم.
مرتب کردن به من آرامش می دهد. وقتی اتاقم را جمع و جور می کنم، کیفم را مرتب می کنم، لوازم آرایشم را وارسی می کنم و آینه دراور را تمیز می کنم آرام می شوم و احساس می کنم برای پذیرش مسائل زندگی آماده ترم.
این روزها فیس بوک باز هم شده ام. مرتب به صفحه ام سر می زنم و کلی از عکس های نامزدی مان را هم آن جا آپلود کرده ام. این کار را با ترس و لرز اندکی انجام دادم. من آدم خرافاتی نیستم ولی نمی دانم چرا این حس مسخره را دارم که دیگران ممکن است به چیزی حسادت کنند و این موضوع اثر بدی در زندگی ام داشته باشد. عکس های نامزدی مان را بعد از شش ماه گذاشته ام.
کلا به نظرم دوران نامزدی چیز مسخره ای است یا شاید هم من بلد نیستم از آن لذت ببرم، نمی دانم... . دلم می خواست زود تر همه کارها پیش می رفت و ما الان سر خانه و زندگی مان بودیم.
موهای سفیدم زیاد شده و دلم می خواهد آن ها را هایلایت کنم. سهیل هم خیلی دوست دارد و اصرار می کند ولی نمی دانم چرا این کار را نمی کنم. جدیدا کمتر به سر و وضعم می رسم و این حالت را دوست ندارم چون ناشی از بی حوصلگی است. دلم می خواهد مرتب و شیک تر از حالت فعلی باشم. چیزی که سهیل هم دوست دارد.
سرکار احساس می کنم که دارم جان می کنم. از طرفی وقتی کاری را با بی علاقگی انجام میدهم بسیار طول می کشد و این مساله در پلن کاری ام اثر منفی دارد. و خدا می داند این کار چقدر طول خواهد کشید.
وقتی به خانه می رسم مدتی روی کاناپه جلوی تلویزیون ولو می شود. مدتی از این کانال به اون کانال و دنبال کلیپ دختر کوروش که فکر می کنم اسم خواننده اش فربد باشد می گردم. که پیدا نمی کنم. می دانم که این جور چیزها را معمولا وقتی انتظارشان را ندارم پیدا خواهم کرد. من اصلا اهل این میوزیک ویدئو ها نیستم ولی تازگی ها دوتایشان نظرم را جلب کرده. یکی شان کلیپ دو صدایی داریوش و فرامرز اصلانی است به اسم دیوار که سخت به دلم می نشیند و دیگری همین دختر کوروش -دختر خورشید- که یک بار نصفه شنیدم و دوستش داشتم.
بعد مجبورم برای بار بیستم برای وصل کردن اینترنت در خانه جدید -که اصلا دوستش ندارم- با help desk سپنتا صحبت کنم. در این پروسه تماس های طولانی تا به حال دو بار با کارمندان سپنتا دعوایم شده است. بالاخره اینترنت ما وصل می شود.
همین طور که روبروی تلویزیون نشسته ام مواظب عقربه های ساعتم که تند حرکت نکنند. این روزها خسته ام و دلم می خواهد زمان کمی بایستد تا من نفسی تازه کنم. وسواسم در مورد گذر زمان بیمارگونه است.
خانه را دوست ندارم. تمام شب باید به اخبار ناامید کننده کانال های خبری ماهواره گوش کنیم چون پدرم بیمار سیاست است و همیشه هم فکر می کند از همه بهتر می داند. این روزها هم مرتب آرزو می کند که به ایران حمله نظامی شود. هر جا می نشینیم همین بحث را پیش می کشد، پشت تلفن با همه راجع به این موضوع صحبت می کند. هر بار سهیل را می بیند همین را می گوید حتی وقتی با برادرم در کانادا صحبت می کند هم همین را می گوید. به نظرش حمله نظامی قطعی است و با تئوری پردازی هایش دل عده ای را خالی می کند، یک سری را خوشحال می کنم و بعضی را می ترساند. و البته من را عصبی و نگران می کند.
پدرم برایم غیر قابل تحمل شده. روزگاری روابطمان خیلی خوب بود ولی مدت هاست که فاصله گرفته ایم. پدر من آدم باهوشی است که روی اطرافیانش نفوذ زیادی دارد و عملا مخالفت با او غیر ممکن است. بزرگترین نقطه ضعف اش این است که فکر می کند از همه بهتر می داند. نکته ای که در مورد نظریه پردازی های جدیدش حس می کنم این است که از مطرح کردن تئوری حمله لذت عجیبی می برد که من درک نمی کنم.
اندک آرامش این روزهای من تلفن های آخر شبم به سهیل است. سهیل مهربانی و آرامش است، لطف است. امید است و من بی صبرانه در انتظار شروع زندگی مشترکمان هستم.