ما نمی دانیم چرا همین طوری هر آگهی کاری که در دانشگاه می بینیم همین طور بی اختیار رزومه مان را ارسال می کنیم! حالا یکی نیست بگوید خیلی وقت داری می خوای سر کار هم بری؟!!! چکار کنیم که دست خودمان نیست! امیدواریم یکی از آزمایشگاه های دانشگاه به ما جواب مثبتی بدهد چون کارش رزومه پر کن بسیار خوبی است و خیلی هم دهن پرکن می باشد!
امشب با تمام افتخارات وجودمان و با تمام علاقه ای که به هنر های ناب خصوصا هنر تئاتر از کودکی و نوجوانی و خصوصا بزرگسالی داشته ایم و با توجه به این که سابقا اگر هفته ای یک بار به تئاتر شهر نمی رفتیم هفته مان هفته نمی شد و با توجه به این که کلا به مقوله فرهنگ و هنر اصیل بسیار اهمیت می دهیم و گزافه نیست اگر بگوییم خودمان را در این جرگه هم بعضا به حساب می آوریم!.... خلاصه با تمام افتخارات و ادعاهای با فرهنگیمان و هنر دوستیمان می خواهیم برویم تئاتر بسیار بسیار هنری و پر بار و پرآوازه در حال اجرای هزارم در تئاتر گلریز تا بر درک هنری سرشارمان اندکی بیشتر افزوده شود!
پ.ن. پنجم! مدیون هستید اگر این پست من را مسخره کنید! گفته باشم!!
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 14:17 توسط یک پرنده مهاجر
|
دور و بر تا چشم کار می کند برف است. یکدست و سپید. و سرما که باعث می شود آب از دماغمان راه بیفتد. اینجا بام تهران است. تهران شهر من و تو که هر دو دوست اش داریم. از این بالا شهر مه گرفته آرام و بی صداست. سکوت تنها چیزی است که شنیده می شود و غروب بی نظیر گلبهی که یک طرف آسمان را پر می کند. این جا جایی است که دوست داری ساعت ها بنشینی و در سکوت آن هیچ حرفی نزنی. دست من در دست توست. این قدر بزرگ شده ام که از زیر دستکش هایمان هم حس تو را وقت لمس کردن دست هایم بفهمم.
خیلی وقت ها نگاه ات را روی صورتم حس می کنم ولی بر نمی گردم. نمی خواهم مزاحم نگاه کردن ات شوم. حتی گاهی دلم می خواهد احساس کنی من نگاه ات را حس نمی کنم. چه کنم که این قدر تجربه کرده ام که سنگینی نگاه را خیلی زود روی پوستم حس می کنم.
در این سرما و سکوت و غروب دلم می خواهد فقط من باشم و از این بالا به پایین نگاه کنم. اینجا از هیاهوی شهر خبری نیست. سکوت، سکوت، سکوت. حتی دلم می خواهد همین جا چند ساعتی بخوابم تا وقتی بیدار شدم زخم هایم خوب شده باشند و دیگر احساس خستگی نکنم. این گرمای دست من است یا دست تو که فکرم را پریشان می کند؟
گاهی نگاه هایت نگرانم می کند. به خصوص وقتی بعد از آن دنبال دست من می گردی. هر بار دستم را فشار می دهی ناخودآگاه دلم می لرزد. نگرانی ظریفی هست که ستون فقراتم را می پیماید و در تمام بدنم پخش می شود. جنس نگاه هایت فرق می کند. گاهی از خودم می پرسم چه چیز را در من جستجو می کنی... من در خودم گم شده ام. هزار تویی شده ام که در خودم پیچیده ام. اشتباهاتی کرده ام که پیچ های وجودم را زیادتر کرده است. سعی می کنم این پیچ های دردناک را یکی یکی باز کنم....
پ.ن. نمی دانم عاقبت این رابطه چه می شود. حتی دوست ندارم به آخر آن فکر کنم. دلم می خواهد چیزهای بزرگ بدست بیاورم و نمی خواهم با این دست فکرهای بیهوده زندگیم را تباه کنم. زندگی فرصت یگانه ای است که به من داده شده و من استحقاق رسیدن به بهترین ها را دارم. این روزها فکر می کنم باید کسی باشم که جریان زندگیم را خودم پیش می برم.
+
نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 0:50 توسط یک پرنده مهاجر
|
ننوشتن من به خاطر سنگین شدن سایه و بی تفاوتی و این حرفا نیست. دو دلیل عمده داره. یک این که واقعا سرم شلوغه و چون از صبح تا عصر معمولا پای کامپیوترم و کامپیوتر بیشتر وسیله انجام کارامه، وقتی میام خونه دیگه دلم نمیخواد برم سراغش. دومین دلیل که شاید از اولی هم مهم باشه اینه که خیلی حس نوشتن ندارم. بس که همیشه موقع ناراحتی اومدم اینجا و چرت و پرت گفتم حس خوبی نسبت به اومدن و نوشتن ندارم.
از طرفی هم فکر می کنم در شرایطی تو زندگیم هستم که باید یه سری چیزا رو برای خودم حل کنم. وگرنه کله پا میشم. در مورد رابطه ای هم که منو اذیت می کرد دیگه اذیت نمی کنه چون ازش عبور کردم. میگم عبور کردم چون بهم زدن تعبیر مناسبی نیست. من از این اتفاقات دقیقا عبور می کنم و از هر کدوم یک تکه تو ذهنم باقی می مونه. این طوریه که تجربه بدست میارم و بزرگ میشم. بعضی اوقات حتی فکر می کنم سرعت رشدم خیلی زیاده طوری که دیگه کمتر آدمی پیدا میشه که همسن من باشه و دغدغه هامو درک کنه. به هر حال اینطور برای من مقدر شده....
کارهای خیلی زیادی هست که میخوام انجام بدم. بعد از مدت ها دوباره فهیمدم پدرم چقدر خوب من و مسایلم رو می فهمه و چقدر خوب میتونه منو از درون آروم کنه. داشتن پدر و مادری که تا حدی آدمو درک کنن، هر چند بعضی وقتا هم آدمو کلی ناراحت کنن کلی نعمته....
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 19:24 توسط یک پرنده مهاجر
|
احساس می کنم لازم است با کلی عجله اینجا بنویسم امروز خیلی به سادگی روز تولد بیست و پنج سالگی من است.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 0:0 توسط یک پرنده مهاجر
|
گاهی اوقات فکر می کنم مشکل من و بابک از اونجایی شروع شد که در اولین دیدارهای مجددمون حرف از ازدواج زد. البته نه خیلی جدی و محکم ولی برای من اولین بار بود که رابطه ای با این پیش زمینه آغاز میشد. بعدش هم که شور و حرارتی که تو چند هفته اول از خودش نشون می داد خیلی زود فروکش کرد. و اون با بهانه هایی مثل اینکه کارم زیاده، گرفتاری دارم، داریم یک کار جدید شروع می کنیم و ...هر بار سعی کرد کم کاری هاش رو جبران کنه ولی در حقیقت من هیچ وقت قانع نشدم. به عقیده من وقتی آدم کسی رو دوست داره و دلش میخواد پیش اش باشه، اگر به اندازه خدا هم سرش شلوغ باشه برای اون آدم وقت می ذاره.
اشکال بعدی که تو رابطه ما نمود پیدا کرد سایه رابطه های قبلی مون بود. من دو سال بایکی از دوست های بابک که به نظر اون با دوستی با من خیانت بزرگی در حق اش کرد، دوست بودم. و اون مدتی رو با یک زن مطلقه که پنج سال از خودش بزرگتر بوده و یک بچه هم داشته دوست بوده. شاید این ارتباط ها -علی رغم عجیب بودنشون- به خودی خود عامل ایجاد مشکل تو رابطه ما نباشند ولی اشکال از جایی شروع شد که بابک بیش از حد شروع به تعریف و تمجید از دوست دختر سابق اش کرد تا جایی که گفت حتی قصد داشته با اون ازدواج کنه چون خیلی دوست اش داشته. من از ابتدا نسبت به این حرف ها حساس نبودم ولی این قدر تکرار شدند که برام حکم موضوعی آزاردهنده رو پیدا کردند.
من که آشکارا و در هر زمینه ای حتی قابل مقایسه با اون زن نبودم حالا احساس می کردم از دید بابک دارم با او مقایسه میشم و عجیب این که در این مقایسه کفه ترازوی من علی رغم وجود وزنه های سنگین تر، بالاتر قرار می گیرد. این موضوع برای دختری مثل من با این سطح از توانایی ها و پیشینه ای که در زندگی از سر گذروندم اصلا قابل تحمل نبود.
البته بعد از فشارها و ناراحتی های بسیار بابک قبول کرد که اون موقع در تعریف خاطرات گذشته اش زیاده روی کرده و اون آدم اصلا به دردش نمی خورده. اما همه مسایلی که آدم از سر می گذرونه تاثیر خودش رو می ذاره و این تاثیر تو رابطه ما کلی سو تفاهم و کم محلی از جانب بابک بود.
مساله دیگه ای که رابطه ما رو تحت شعاع قرار داد اصرار عجیب بابک برای خارج رفتن در روزهای ابتدایی بود. من که همیشه با این موضوع در ذهن خودم جنگیدم نمی خواستم وارد رابطه ای بشم که فردای اون دوری و جدایی باشه.
چیزی که در این رابطه بیش از هر چیز برام آزاردهنده است نگرفتن انرژی کافی از طرف مقابله. بابک قادر نیست اون میزان توجه و محبتی رو که من نیاز دارم به من بده و در مقابل من هم روز به روز حساس تر و زود رنج تر میشم. و کوچکترین کم محلی دلم رو به درد میاره. مطمئنم اگر در لحظاتی به قدر کافی از محبت لبریز میشدم حالا این قدر این رابطه رو متزلزل و سست نمی دیدم و می تونستم خیلی از این کم توجهی ها رو تحمل کنم. به نظرم اون نمی دونه که چطور با محبت کردن میشه دل آدم ها رو به دست آورد. گاهی اوقات فکر می کنم حتی محبت کردن رو کسر شان میدونه و خیلی آدم مغرویه.
هر وقت به بهم خوردن این رابطه فکر می کنم چیزی ته دلم هست که بهم هشدار میده که نباید در این شرایط این آدم رو از دست بدی. میزان وابستگی خودم در این مدت نسبتا کوتاه برای خودم هم کمی عجیبه، شاید علتش این باشه که این روزها خیلی به داشتن یک رابطه عاطفی نیرومند و محکم احتیاج دارم. نکته دیگه ای که هست اینه که نمی دونم در وجود بابک چی هست که در عین حال که خیلی شبیه منه خیلی هم متفاوته، یک جور قوه جاذبه غیر قابل توصیف که باعث میشه وقتی کنارش هستم تقریبا وجود نفر دوم رو فراموش کنم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 22:20 توسط یک پرنده مهاجر
|