وقتي به اينترنت كانكت هستم نمي تونم با آرامش چيزي بنويسم انگار يكي گذاشته پشت سرم هي ميگه بدو. اصلا دلشوره مي گيرم! ديشب يه مهموني ناخواسته! رفته بودم. يه مهموني كه دخترعمه ي دخترخاله ام گرفته بود، براي دوست هاشون و البته شامل بچه هاي فاميل يعني من و برادرم و دختر و پسر يه خاله ديگه ام هم ميشد. اصولا تو اين جور مهموني ها به فاميل خوش نمي گذره. چون معمولا يه جمع دوستانه اند كه همديگر رو مي شناسند و بعد يكهو تو بينشون قرار مي گيري. خوب طبيعيه كه تحويل ات نگيرند.
دختر خاله جان 5 ماهي ميشه كه مقيم انگليس شده البته براي تحصيل و كاملا از رفتارش ميشه فهميد كه چقدر جو زده شده! به طوري كه آرايش هاي غليظ و بعضا زننده خودش رو فراموش كرده و ميگه من از بس آرايش نكردم خط چشم كشيدن يادم رفته!! و بعد از من خواسته كه براش سايه بزنم!!! قطعا ميدوني و اگه نمي دوني لازمه بدوني! كه آدمي كه حتي به ندرت آرايش مي كنه اگه 5 سال هم آرايش نكنه محال ممكنه كه سايه زدن يادش بره چون اصلا تكنيك خاصي نداره!! حالا چه برسه به دختر خاله جان كه يد طولايي هم تو اين قضيه داشته.
بعد نوبت به جوراب شلواري مي رسه كه يه دفعه برمي گرده ميگه اونجا همه جوراب شلواري ميپوشن ولي اينجا مد نيست حالا من چي كار كنم؟! و من مي مونم كه جواب اين آدم رو چي بدم! بخندم، حرص بخورم، فرياد بزنم، جيغ بكشم... كه بابا هر كار دلت ميخواد بكن اين مسائل اصلا اينقدر اهميت نداره! اگه آرايش مي كني واسه دل خودته براي اينه كه احساس خوبي داشته باشي براي اينه كه مرتب باشي، براي اينه كه زيباتر باشي،اصلا مگه زيبايي اشكال داره؟! بعد هم آدم هر كاري كه مي كنه مگه بايد براي ديگران اعلام كنه؟!
از خاله خانم بگم كه راه ميره و از دخترش تعريف ميكنه كه دخترم به نتايج من رسيده! و اونجا ميخواد درس بخونه و ديگه آرايش نمي كنه و مثل اروپايي ها ميخواد زندگي كنه و ...! واي خدايا اينقدر راجع به اين آرايش چيز شنيدم كه حالم به هم خورد.
بعد نوبت به مهمون ها ميرسه و معرفي اونها. از بين ما چهار نفر عضو فاميل در اون جمع كه غريب هم افتاديم فقط برادر من به افتخار معرفي شدن ميرسه! اون هم به اين خاطر كه هر كس وارد ميشه دختر خاله جان ميگه اين همون پسر خاله ام هست كه المپيادي بوده الانم بدون كنكور رفته فلان دانشگاه! و حالا در اين موقع بايد قيافه بي تفاوت برادر من رو ببيني! احتمالا تو جمع ديشبي فقط Title برادر من بوده كه به قدر كافي دهن پركن به نظر ميومده! واي كه اين آدم جز به Title (انگليسي نوشتم چون دقيقا روي همين كلمه تاكيد دارم!)و آرايش و جوراب شلواري به چيزي فكر نمي كنه! وقتي همه مشغول رقص هستند از دختر خاله جان مي پرسم اون خانم كيه كه با اون تاپ نسبتا تاپ لس! مشغول رقصيدنه و جواب ميده كه اون خواهر دوست دختر فلانيه كه اين فلاني نفر اول المپياد ... و نفر اول فوق ليسانس ... شده و دوست دخترش هم پزشكي دانشگاه ... ميخونه و اين خواهرش هم كه وسطه! دانشجوي داروسازي ... است. اينجا حتي به نام ها هم اشاره نميشه!!!
دختر خاله جان دو سال از من بزرگتره و حسابداري خونده، ما هم دانشگاهي بوديم و حالا همين دخترخاله جان بعد از پنج ماه موفق شده در رشته MBA يك دانشگاه انگليسي به مبلغ ناقابل حدود پانزده هزار پوند در سال ثبت نام كنه و از يك هفته ديگه هم كلاس هاش شروع ميشه. و اگه در جريان تحصيل در خارج از ايران و خصوصا اروپا باشي ميدوني كه گرفتن بورسيه تحصيلي نسبتا كار دشواريه در صورتي كه اگه خودت بخواي خرج تحصيل ات رو بدي اكثرا بهت خوشامد ميگن!
اي كاش اگه آدم ميخواد تحصيل كنه فقط به خاطر تحصيل باشه و بالا بردن شعور وگرنه پز دادن كه... در طول دوره ليسانس بيش از هر چيز به درس خوندن و يادگرفتن فكر كردم و هميشه فكرم اين بوده كه اين قدر ياد بگيرم كه شايستگي عنوان مهندس و كارشناس رو داشته باشم كه اگه به معني واقعي هر كدوم از اين كلمات فكر كني مي بيني حائز اون ها شدن -به خصوص دومي- نياز به تلاش زياد داره. صرف چهار سال درس خوندن تو يه رشته چيزي رو تعيين نمي كنه. شايد روزهاي انتخاب رشته و اوايل ورود به دانشگاه به Title آدم ها و خودم و بقيه فكر مي كردم ولي خيلي زود متوجه شدم كه اين عنوان فقط ظاهر قضيه است. آدم بايستي كه قبل از هر چيز آدم باشه، و بعد از اون كارش رو خوب ياد بگيره، سعي كنه تلاش كنه تا يه خبره بشه. تا ديگران هم بهش احترام بذارند.
عاشق این تصویر هستم٬ برام تداعی کننده آزادی و آرامشه... احساس های خوب٬ طلب کردن و رسیدن٬ هر چیز خوبی که بتونی تصور کنی...
پریشب با امیر و مهسا و دوست اش تئاتر رفتیم. "طناب" احتمالا نوشته هیچکاک. اون شب هیچ کدوم از این دو نفر به من نچسبیدند. البته مهسا به مراتب بهتر از دوست اش بود. منظورم اینه که صمیمی تر و واقعی تر. ولی دوست پسرش! به نظرم آمد سعی می کنه به زور خودش رو بزرگتر از سن اش و به شدت روشنفکر نشون بده. رفتار اون شبی کاملا نمایانگر آدمی بود که می ترسه جلوی کسی کم بیاره! خوب برای اولین دیدار نمیدونم چه ذهنیتی از من داشته ولی چیز عجیبی تو رفتارش کاملا مشهود بود.
امروز قبل از این که مهسا برگرده شیراز دوباره همدیگر رو دیدیم. البته امیر گفت اگه دوست نداری با اونها بریم بگو تا من با اونها برنامه نذارم. ولی خوب از اونجایی که جمعه ها تو خونه بودن برای من عذاب علیم محسوب میشه گفتم مساله ای نیست با هم بریم. امروز رفتار دوست امیر بهتر بود. یعنی رفتارش نزدیک شده بود و واقعی٬ سعی نداشت غلو کنه٬ و این برام عجیب بود که چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه!
در هر صورت هنوز هم نسبت به کاری که مهسا انجام داده احساس خوبی ندارم. نه به دلایلی که در عرف جامعه وجود داره٬ بلکه بیشتر به این خاطر که احساس می کنم برای این کار لازم بوده کلی از غرورش رو زیر پا بذاره. به امیر گفتم مهسا فداکاری بزرگی انجام داده.
پ.ن.۱ رفته بودیم کاخ سعدآباد. اگه یه نگاه به عمارت سلطنتی رضاشاه و وسایل اش و تزییناتش و داخل اش بندازی می بینی که بسیار ساده تر و ایرانی تر از تجملاتیه که امروز تو خونه و زندگی غالب ایرانی ها وجود داره! من و امیر به این نتیجه رسیدیم که شاه مملکت چه زندگی ساده ای داشته!
پ.ن.۲ دوست عزیز امروز خواسته که تو یکی دو هفته آینده همدیگر رو ببینیم. گفتم باید فکر کنم٬ نمی دونم چه جوابی بهش بدم...
1. دو روز را در برزخ وحشتناكى گذراندم. يک بى احتياطى كوچک انجام داده ام كه اگر خدا به من رحم نكند به قعر سقوط خواهم كرد. لطفا برايم دعا كنيد.
2. امروز با امير رفته بوديم سينما، باغ فردوس ساعت 5 بعد از ظهر. بعد از مدت ها فيلمى ديدم كه واقعا به من چسبيد. عجيب با دختر فيلم كه اسمش دريا بود همذات (همزاد؟!) پندارى مى كردم! براى من مردهاى جا افتاده هميشه از جوان ها جذاب تر بوده اند. من-به عنوان يك دختر امروزى!- با ازدواج يک دختر جوان و يک مرد جاافتاده- چنان چه يكديگر را دوست داشته باشند و ازدواج خواسته قلبى شان باشد- اصلا مخالف نيستم.
3. بعد از سينما رفتيم دركه و ديزى خورديم، جاى شما حسابى خالى! البته نه در جوار ما! كمى اون طرف تر! امروز كلى با هم حرف زديم. واقعا كه امير محشر است در گوش دادن. تا بحال كسى را نديده بودم اينطور با توجه به حرفهايم گوش كند. راجع به نگرانيم با هم حرف زديم و من چيزى را كه باور نمى كردم بتوانم برايش شرح بدهم! كاملا برايش توضيح دادم. البته سر بسته چون واقعا راحت نبودم ولى شرح كامل ماوقع را در چت برايش گفتم! كامل‚ كامل. و چقدر راحت تر شده ام وقتى همه چيز را برايش گفته ام. تا جايى كه ميتوانست به من دلگرمى داد. البته به نظرش نگرانى من بى مورد است ولى خوب چه كنم، دست خودم نيست، نگرانم!
4. امير فردا ميرود خانه و راه ارتباط ما تا يكشنبه شب كه برگردد بجز روزى چند تا sms ناقابل نخواهد بود. ولى اين بار دلم -مثل هفته قبل- برايش تنگ نخواهد شد!
5. جمعه تولد مامان است، هنوز نمى دانيم برايش چى بخريم. از پيشنهاد هاى در برگيرنده ملاحظات مالى! استقبال خواهد شد!
ميل من به وبلاگ خوندن درست مثل خيلى چيزاى ديگه ام عجيبه. چند تا صفحه رو باز كردم، يه كم از اين يه كم از اون. بعضى اوقات همه مثل هم مى نويسند، نمى دونم شايد تحت تاثير نوشته هاى همديگه. گاهى اوقات منم مثل بقيه مى نويسم...
يه دفعه همه صفحه ها رو مى بندم. Word رو باز مى كنم تا خودم بنويسم. احساس مى كنم هر چى تا حالا خوندم ديگه بسه. جالبه چند وقته همه از عشق هاى پنهان مى نويسند. شايد تحت تاثير همديگر. چون بالا خره همه از اين عشق ها دارند يا دست كم تجربه شون كردند. كى ميتونه تضمين كنه بعد از ازدواج فقط عاشق همسرش باقى مى مونه و روزى كس ديگه اي پيدا نميشه كه دلش رو بلرزونه؟ تو چنين موقعيتى اولين احساسي كه به آدم دست ميده احتمالا ترسه!
ولى وقتى درگير چنين مساله اى هستيم فكر مى كنيم تنها ما هستيم كه عاشق يه آدم ديگه هم شديم-من روى "هم" تاكيد دارم- فكر مى كنيم از ما بعيد بوده، بعد با خودمون مى گيم من فقط حاضرم عشق پنهان اين آدم رو در دل داشته باشم چون آدم خاصيه، با بقيه فرق مى كنه. بعد فكر مى كنيم اين مساله حتما موقتيه و جالب اين جاست كه اين مسائل موقتى جذابيت شون صد برابر چيزاى دائميه. آدميزاد همين طوره، وقتي چيزى براى تمام عمر تو چنگش باشه به يك باره ديگه نمى بينتش يا اينكه تكرار مى آد سراغش. همه ما نيازمند تنوع هستيم و ايجاد تنوع اگه به قابليت هاى ذاتى مربوط نباشه دست كم يه هنره.
از حرفم دور نشم. من مى خوام راجع به عشق هاى پنهان حرف بزنم. اصلا شايد همين مقوله پنهانى بودن هم به جذابيت موضوع كمك مى كنه. تو صاحب چيزى مىشى كه فقط متعلق به خودته، خودت و اون آدم ديگه. هيچ كس ديگه قرار نيست با خبر بشه كه بين شما چى مىگذره. فقط من مى دونم و تو. پاى هيچ نامحرمى قرار نيست اين وسط باز بشه.
گاهى اوقات محيطه كه تو رو به سمت اين عشق ها مى بره. ما داريم تو يه جامعه زندگى مى كنيم كه پر از قراردادها و كليشه هاست، قرارداد هايى كه دست و پا گيرند. كليشه هايى كه خيلى اوقات مسخره اند. چرا كسى بايد مانع من بشه اگه من عاشق كسى بشم كه خيلى از من بزرگتره؟ اصلا اشكال اين قضيه كجاست؟ مگه هدف اين عشق اين نيست كه به ما نيرو بده، دلمونو شاد كنه، كه وقتى با هم هستيم احساس كنيم دنيا به كام مون شده، كه به ما انگيزه بده كه حركت كنيم، كار كنيم، شعر بگيم، شعر بخونيم، ساز بزنيم؟ خوب وقتى رابطه اى هست كه پره از شور چرا بايد كليشه ها دست ما رو ببندند؟ مگه ما قراره چند بار زندگى كنيم؟
بيشتر ما آدم ها تو چنين موقعيت هايى يا به خودمون پشت مى كنيم و احساساتمون رو ناديده مى گيريم و يا اينكه در صورت تن دادن به چنين عشقى مرتب احساس گناه مى كنيم. به نظر تو چه كار مىشه كرد وقتى راه گريزى وجود نداره ؟
منم مثل تو و شايد خيلى هاى ديگه فكر مى كردم اين اتفاق ها به ندرت تو زندگى كسى مى افته ولى خوب چند وقتيه به اين نتيجه رسيدم كه چيزى كه فكر مى كنيم خيلى از ما دوره، يك دفعه اتفاق مى افته و ما تو يه موقعيت جديد قرار مى گيريم كه قبلا هيچ چيزى ازش نمى دونستيم. تنها چيزى كه مى خوام بگم اينه كه اين ماجراها فاجعه نيستند، مسائلى اند كه تو هر زندگى ممكنه پيش بيايند. حتى توى زندگى تو كه الان دارى با خودت مىگى نه محال ممكنه. براى من هرگز!
تازه از حمام اومدم، منتظرم موهام كمى خشك بشه راه بیفتم برم دفتر مامانم، حوصله آرايش كردن و اين برنامه ها رو هم ندارم. گرسنه هم نيستم، اونجا هم برم بعيد مى دونم چيزى براى خوردن پيدا بشه. قراره بعد از ظهر با هم ديگه بريم بلكه يه ميز كامپيوتر مناسب پيدا كنيم. پنجشنبه با هم رفته بوديم روبروى پارك ساعى؛ اگه رفته باشى اونجا يه مغازه هست كه فقط ميز كامپيوتر داره ولي از شانس بد من هيچ كدوم به درد من نمى خورد. يكى هم كه نسبتا خوب بود رنگ اش به زردى مى زد. مغازه ها از ميزهاى به درد نخور، زشت و از همه مهم تر غيركاربردى پرند. مدل هاى پر زرق و برق و شلوغ كه بيشتر به ويترين مغازه شبيهند تا يه وسيله كاربردى. خلاصه بين اين همه مدل عجيب و غريب من هنوز نتونستم يه ميز خيلى ساده با ارتفاع مناسب و رنگ خوب پيدا كنم.
امروز يه سر زدم به وب سايت دانشگاه ببينم باقى نمره ها اومده يا نه. وقتى login كردم ديدم زمان ثبت نام ام رو از روز 16 شهريور زده، كلى دلم گرفت. چرا اين سيستم ثبت نام نمى فهمه كه براى من نبايد اينو بنويسه؟! اول مهر امسال بعد از 16 سال قرار نيست هيچ جا برم. چرا همه چيز اينقدر غم انگيز شده؟ من كه اين طورى نبودم. اين قدر براى دانشگاه احساساتى بشم...
الان كه اين پست رو ميذارم بالاخره يه ميز خريدم! اميدوارم همون طور كه ظاهرش خوبه كارايى اش هم خوب باشه! امير هم تو راهه، قرار بود 10:30 بياد ولى پروازش تاخير داشت. هنوز تو آسمون هاست!
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است
دلم چند روزه بدجوری گرفته. احساس می کنم مشکلاتی که وجود داشتند و من پشت پرده خوش بینی قایمشون کرده بودم دارند دوباره خودی نشون میدن. احساس می کنم آینده برام اتفاق های خوب نمی آره. من می دونم که آدم باید خوش بین باشه و رویاهای خوب داشته باشه چون همین فکرهای خوب هم به زندگی آدم انرژی مثبت میده. ولی از خوش بینی احمقانه خودم دیگه خسته شدم. تو زندگی من یه سری مشکلات هست که انگار ابدی و ازلی اند. من خیلی خوب می دونم که آدم باید توقع اش رو از زندگی و خودش و اطرافیانش پایین نگه داره تا بتونه احساس خوشبختی کنه ولی من دیگه از نقش بازی کردن خسته شدم. دلم یه چیزایی رو می خواد که الان ندارم. دلم بدجوری این چیزا رو می خواد. دیگه خسته شدم از شنیدن وعده های الکی از گول زدن خودم. خیلی بده آدم احساس چیزی رو که شایستگی شو داره نمی تونه داشته باشه...
این دفعه که امیر رفته مسافرت روزها برام خیلی سخت گذشته. این بار دلم با تمام وجودم براش تنگ شده. به خصوص که به خاطر مامانش و حساسیت هاش نمی تونیم راحت تلفنی صحبت کنیم. امروز که باهاش حرف زدم گفت فرداشب میاد تهران اما به اصرار مامان اش برای پنجشنبه هم بلیت گرفته که دوباره برگرده. اصلا از این وضعیت راضی نیستم. حرف امروزش حالم رو گرفت٬ اونم حسابی. آخه ما دو تا چه گناهی کردیم که می خواهیم با هم باشیم و دیگران سنگ می اندازند؟ خیلی از گیرای مامان اش ناراحتم. فکر می کنه اگه دو دستی بچه اش رو بچسبه می تونه تا آخر عمر نگه اش داره٬ دیگه نمی دونه اگه واقعیت پسر کوچولویش رو که حالا دیگه بزرگ شده نپذیره دیر یا زود از دست اش میده یا بدبخت اش می کنه...
امشب به قدر کافی قاطی هستم. قرار بود شام بریم بیرون. منم که از صبح تا شب تو خونه کف کرده بودم! بابام گفت زنگ بزنیم داییم هم بیاد. منم گفتم اگه اون بیاد دیگه نمی ریم زنگ نزن. ولی گوش نداد. داییم هم اومد گفت که خیلی خسته است و بیرون ترافیکه و حوصله نداره و از این حرفا. خلاصه قضیه رو طوری برگزار کرد که آخرش زنگ زدیم رستوران. حالم از کوتاه اومدن خودم به هم می خوره ولی حوصله کش دادن قضیه رو نداشتم.
الان که فکر می کنم می بینم از امیر دلخور هم هستم. نمی دونم رفتن این دفعه اش چرا زندگی منو بهم ریخته. هم دلم براش تنگ شده٬ هم از دست اش ناراحتم که اعصابم رو به هم ریخته با این برنامه رفت و آمد مزخرف اش. گرچه می دونم خیلی هم دست خودش نیست و بیشتر مجبوره بره تا اینکه دلش بخواد!
همیشه از ساز زدن جلوی جمع واهمه دارم. این چهارمضرابه هم که به قدر کافی برام سخت بود. اولین باری که استاد برام زد گفت نگران چپ ها نباش. بقیه رو بزن. چپ ها خودشون میان. ولی نمی دونم چرا چپ ها این دفعه اینقدر دیر اومدند! یعنی حدود چهار هفته بود که من منتظرشون بودم! یکی از آرزوهام اینه که تکنیک دست چپم هم مثل دست راست بشه٬ شاید به نظرت خنده دار باشه ولی اگه جای من بودی می فهمیدی چی می گم!
وقتی بچه ها بعد از هنرنمایی من خدافظی کردند و رفتند استاد پرسید چه خبر٬ منم براش گفتم که فلان استادمون تو دانشگاه وسط تابستون٬ یعنی وقتی که دانشکده تعطیله پشت در اتاق اش یه برگه زده که تا یه هفته دیگه برای تحویل پروژه بیایید. اونم پروژه ای که ممکنه یک ماهه هم تموم نشه! بعد روی تاریخ و ساعت تحویل رو هم چسب زده که مبادا دست خطاکار یه دانشجوی فلک زده یه وقت یه کارایی بکنه! استاد هم مثل همیشه که حتی به تعریف های بی مزه من هم می خنده! خندید. بعد محکم منو بغل کرد و گفت مگه فکر کرده بودی چند تا استاد خوب توی این دنیا هست؟ منم خندیدم و محکم بغل اش کردم. بعد استاد مثل همیشه گفت به خودت زیاد سخت نگیر.-این توصیه همیشگیه!- و اضافه کرد گرچه تو هم زیاد به خودت سخت نمی گیری! فکر کنم وقتی این حرفو می زد بیشتر منظورش دست چپم بود!
این هفته به هر بدبختی بود پروژه رو تحویل دادیم٬ من و دوستم٬ گروه هامون دو نفره بود. گرچه از حق نگذریم بیشتر کارا رو من انجام دادم. ولی تجربه خوبی بود. فهمیدم در عرض یه هفته آدم می تونه کلی چیز یاد بگیره. علاوه بر اون اعتماد به نفسم هم نسبت به چیزی که بلدم بیشتر شده.
رابطه من و دوست عزیز در همون تابستون شکل گرفت. و البته ماه عسل! رابطه مون هم همون دو ، سه ماه اول بود. ولی دوستی ما بیشتر از دو سال طول کشید. دوست عزیز همیشه گرفتار بود و هزار جا خودش رو مشغول کرده بود و از من انتظار داشت که درکش کنم و مثلا ازش نخوام که مرتب ببینم اش! در عین حال می خواست که رابطه ما حفظ بشه و هر بار من صحبت از قطع رابطه می کردم این قدر ناراحت میشد که من خیلی اوقات فقط برای اینکه ناراحتی اش رو نبینم حرفم رو پس می گرفتم.
اوایل برای خودم هم سخت بود باور کنم که این رابطه تقریبا به انتها رسیده و دیگه چیزی توش نیست که من رو محکم نگه داره. به نظر من در صورتی که رابطه دختر و پسر -به طور کلی زن و مرد- باعث ایجاد آرامش و لذت در طرفین نشه هدف اش رو از دست داده. دوست عزیز هم نمی تونست من رو راضی کنه و از اون بدتر همیشه سعی داشت به من القا کنه که تو باید بپذیری و اون طوری باشی که من می خوام! همیشه جواب ناراحتی های من ناراحتی بیشتر خودش بود و در نهایت من تسلیم میشدم چون دوست نداشتم کسی برای من اینقدر ناراحت بشه.
بذار یه اعترافی برات بکنم، من هیچ وقت احساس نکردم عاشق کسی شدم! خیلی از آدم ها رو خیلی دوست داشتم و دارم ولی اینکه دیوانه وار کسی رو دوست داشته باشم....نمی تونم بگم نبوده ولی به ندرت بوده اون هم بعد از گذشت زمان طولانی. تو روابطم با پسرها و مردها همیشه تو دوست داشتن اون ها یه قدم از من جلو می افتند. و وقتی جلو افتادند پیش خودشون راجع به احساس من تصمیم می گیرند. و مشکل درست از این جا شروع میشه!
وقتی تصمیم قطعی گرفتم رابطه ام رو با دوست عزیز به هم بزنم که اون به ازدواج فکر می کرد! و من دیدم که اگه همین طور ادامه بدم راه برگشتی ندارم. اشتباه من این بود که از اول خیلی ملاحظه کردم. ملاحظه کردم که هر چقدر هم منو ناراحت می کنه خودش زیاد اذیت نشه. ملاحظه کردم که برای من وقت نذاره. ملاحظه کردم که با من مثل هم کلاسی های پسرش رفتار کنه و انتظار داشته باشه من مثل اونا باشم. ملاحظه کردم که هر وقت دلش می خواد-شب، نصفه شب!- به من تلفن بزنه و آرامش رو از من بگیره. ملاحظه کردم که هر چقدر دلش می خواد دیر بیاد سر قرار و بعد بگه من نمی تونم سر وقت باشم! ملاحظه کردم که برای من با ملاحظات مالی نفرت انگیزش هدیه بخره. ملاحظه کردم که دست اش زیادی تو جیبش نره و تقریبا نصف نصف خرج کنیم. ملاحظه کردم که به سر و وضع اش نرسه و بعد هم بگه من اینطور راحت ترم! ملاحظه کردم که به قد و هیکل و لباس پوشیدن من گیر بده و هر چی دلش خواست بگه و بعد هم بگه همه اش شوخی بوده، شوخی های نفرت انگیزی که اعتماد به نفس من رو روز به روز کمتر می کردند و من داشتم دچار مشکلات جدی می شدم. و هزار جور ملاحظه دیگه که یادآوری شون خوشایند نیست.
الان یک سالی میشه که من دیگه نخواستم ملاحظه دوست عزیز رو بکنم و تصمیم گرفتم که به رابطه مون به این شکل خاتمه بدم. بگذریم که برای مجاب کردن دوست عزیز دچار چه بحران هایی شدم به طوری که پدر و مادرم هم در جریان مستقیم اون ها قرار گرفتند. من برای اینکه دوست عزیز کم ترین صدمه رو ببینه-چون آدم خیلی حساسیه و کمی هم مشکلات عصبی داره- باز هم خیلی ملاحظه کردم تا بالاخره خودم رو از رابطه ای که برام مثل سرطان شده بود بیرون کشدم.
اما دوست عزیز اصرار عجیبی داره که ما مثل دو تا دوست معمولی به رابطه مون ادامه بدیم ولی من نمی تونم. یعنی هر چی به خودم فشار می آرم می بینم نمی خوام دیگه ببینم اش. رابطه مون برگشته به حال سابق! یعنی بازم چت می کنیم! البته نه مثل اون موقع ها، کم تر. دوست عزیز مطالب وبلاگ قبلی رو با دقت می خوند. و راجع به خیلی هاش از من توضیح می خواست. خسته شدم از این همه محافظه کاری. دلم می خواست حرف دلم رو بزنم... بعد از قطع رابطه مون تقریبا یک سال با کسی دوست نشدم. این قدر خسته بودم و ذهنم به هم ریخته بود که تنهایی رو ترجیح می دادم. دوست عزیز هم به خودش اجازه میده هر از گاهی از من بپرسه رابطه ای رو شروع کردی یا نه. جواب من همیشه نه بوده چون می دونم شنیدن اینکه من با کسی دوست شدم چقدر براش سنگینه.
من قبل از اين كه شروع به نوشتن كنم يه نفس عميق كشيدم!
راست اش نمي دونم چی برای شروع بگم، اصلا لازمه بگم؟ من يه مهاجرم كه دنبال يه جای امن می گردم تا كوله بار سنگينم رو براي لحظه ای زمين بذارم و يه نفس عميق بكشم. چه خوب ميشه اگه فضا پر از عطر بهار نارنج باشه... بعضي اوقات اين قدر اين بار، روي شونه هام سنگينی می كنه كه دلم مي خواد در اولين فرصت ممكن بساطم رو پهن كنم، سفره دلم رو براي اولين رهگذر باز كنم، بگم اون چيزايی رو كه هنوز به خودم هم نگفتم...
"تو چه قدر احساس تنهايی می كنی؟" من آدم خوشبختی ام، حتما متوجه ميشي اگه از دور به من نگاه كنی، اما از نزديك... نمی دونم. "تو چقدر احساس خوشبختی می كنی؟" من، يه ساعت هايی از روز احساس خوشبختی مي كنم، وقتايی كه به دست هام نگاه می كنم يا وقتايی كه احساس مي كنم يكی هست تو دنيا كه من رو -همين طوری كه هستم- خيلی دوست داره. ولی من بيشتر ساعت ها احساس خوشبختی نمی كنم...اصلا احساسی نمی كنم!
از يه جای ديگه اومدم چون احساس امنيت نمی كردم. مگه ما نمی نويسيم براي اينكه احساس بهتری داشته باشيم؟ چه فايده وقتی من نتونم حرف دلم رو بزنم و مجبور باشم موقع نوشتن همه اش به اين فكر كنم كه اين حرف رو ميشه برای فلانی گفت يا بهمانی عكس العمل اش چيه اگه اينو بخونه! يه مدت فكر كردم شايد بهتر باشه اصلا ديگه ننويسم يا اين كه برای خودم روی كاغذ بنويسم ولی توی اين چند ماه هر چه بيشتر صبر كردم هوس من برای نوشتن بيشتر شده و دلم برای خونه قبلی تنگ تر. اومدم اينجا تا بتونم خودم باشم و حرفايی رو كه مدت هاست تو گلوم گير كرده فرياد بزنم...
من -يه دختر 22 ساله- توی اين تهران شلوغ و پر ترافيك. تو يه خانواده چهار نفری، فرزند بزرگتر، يه آدم احساساتي ام كه ظاهرم و برخوردام معمولا اين طور نشون نمی ده. عاشق شعر و موسيقی ام. به بوها و رنگ ها خيلی اهميت مي دم. منظورم اينه كه تحت تاثيرشون هستم. معمولا اول جذب عطر آدم ها ميشم تا خودشون و اگه رايحه شون رو دوست نداشته باشم ازشون فاصله مي گيرم هم از نظر فيزيكی و هم از نظر احساسی و روانی. در آستانه فارغ التحصيلی از يه رشته خوب تو يه دانشگاه خوب هستم كه حالا نمی خوام ازش حرف بزنم. تصميم دارم بنا به دلايلی! از اول مهر دوباره كتابا و جزوه ها رو باز كنم و شروع كنم به خوندن. اين بار براي كنكور فوق. يه زمانی درس خوندن برام راحت تر از اين حرفا بود ولی الان.... احساس می كنم با فطرتم در تضاده! حوصله كتابا رو مثل سابق ندارم. ببينم اصلا مگه ميشه با اين همه بوها و چيزای خوب كه آدم و هوايی می كنن با آرامش نشست و درس هم خوند؟!