تبليغاتX
این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند
ساعت هفت صبح

برادرم منو میرسونه دانشگاه امیرکبیر. میگه تو که میخواستی پول آژانس بدی همونو بده به من! من چهار ساله گواهینامه رانندگی گرفتم اما چون ماشین همیشه دست بابا بوده و اونم محل کارش خارج از تهرانه و از صبح تا شب نیست هیچ وقت فرصت خوبی برای مهارت پیدا کردن نداشتم ولی این برادرم با این حال که چهار سال از من کوچکتره وضع اش به مراتب بهتره!

ساعت دوازده

امتحانم تموم شده به سمت میدون فاطمی حرکت می کنم چون کلاس دارم. این پارسه هم که اند برنامه ریزیه! امتحان ساعت دوازده تو امیرکبیر تموم میشه اون وقت کلاس من راس ساعت دوازده شروع میشه! حالا خیابون هم پره از جماعت نمازگزار! پلیس هم راه به راه ایستاده از تاکسی هم که خبری نیست. خلاصه هر جور هست پیادهُ سواره خودمو میرسونم به میدون فاطمی. ساعت دوازده و نیم شده. نگهبان دم در میگه خانم امروز کلاس مدار نیست! مگه به شما زنگ نزدن؟! منم که ... چی بگم دیگه اعصابم حسابی میریزه به هم. این ها دیگه مسخره اش رو در آوردند. الان سه هفته است کلاس تشکیل نمیشه! حالا این بخوره تو سرشون نمی کنن یه زنگ بزنن به خونه یا این موبایل صاحب مرده بگن نیا!!!!

ساعت یک بعد از ظهر

میرسم خونه. خسته و گرسنه و با اعصاب خورد. تو راه با یک راننده بی نزاکت و یک راننده بی انصاف! برخورد داشتم و حالا حسابی گرفته ام. تنها ناهار میخورم. نه چون بقیه روزه هستندُ نه! چون بابا و برادرم هنوز نیامدند و مامان هم منتظر اون هاست.

ساعت دو بعد از ظهر

اول اش پای کامپیوتر هستم یه ذره با یکی از بچه ها چت میکنم. یه سر میرم آشپزخونه. بابا و برادرم ناهارشون تموم شده. با مامان و بابا بحث می کنم. و در نهایت هم میگم. اصلا به من مربوط نیست هر کاری که خودتون فکر می کنید درسته بکنید! در این مرحله کم کم اشک ها هم از راه میرسند. خدایا چرا منو این قدر دل نازک آفریدی؟ به حالت نیمه قهر میام تو اتاق. اینترنت هم قطع شده. نمی دونم چه سری تو این قطره های اشک هست که این قدر راحت و آروم و بی صدا غلت می خورند و میان پایین.

ساعت سه بعد از ظهر

بعد از این که کلی پاهامو می کَنم بله درست خوندی تمام پاهامو از ساق به پایین زخمی کردم بس که با پوست اش ور رفتم! تصمیم میگیرم یه دوشی بگیرم شاید از این حال در بیام. مامان و بابا خوابند. با سر و صدا در حموم رو باز می کنم و میبندم. تصمیم گرفتم دیگه مراعات هیچ کس رو نکنم! تو حموم هم کلی آب رو هدر میدم. می گم اصلا به جهنم! بذار هر چی هست تموم شه بره. وقتی این دنیا برای من این قدر سخته دیگه چی اش رو بذارم برای بقیه بمونه؟! در راستای سر و صدای بیشتر موهامو که هیچ وقت با شسوار خشک نمی کنم این دفعه خشک می کنم! یه نگاه تو آینه به خودم میندازم میگم بذار یه کم curl activator بزنم. بعد موهامو با یه گیره می بندم بالا. جلوش رو هم یه وری باز می کنم. یه طرف رو میزنم پشت گوشم! بعد نوبت سازه که اونم می زنم. تا سر و صدا کامل بشه.

ساعت شش عصر

دایی ام اومده. داریم بستنی میخوریم.  تنها دایی باقیمانده من ! میخواد از زن اش طلاق بگیره اون هم بعد از بیست سال زندگی. مامانم حین بستنی خوردن مثلا منو ناز میکنه میگه دختر خوشگل بد اخلاق! مگه میذارند برای آدم اخلاق هم بمونه؟! بحث جدایی دایی از مباحث داغ خانواده ماست به خصوص که دایی با بابا هم زیاد مشورت میکنه. طبق معمول بحث از همین چیزا شروع میشه و در نهایت به مسائل مالی ختم میشه. مرد ها همه همین طورند. با احتساب دایی دومین عضو از خانواده مادری بنده هم جدایی رو انتخاب میکنه. هر کس باه پیش خودش فکر می کنه حتما یه جا یکار این خونواده ایراد داره دیگه!

ساعت نه شب

شام میخوریم. قورمه سبزی با چاشنی و دسر چک و پول و هزار جور کوفت و زهر مار دیگه. البته من پیاز هم باهاش میخورم!

ساعت نه و نیم

آنلاین هستم و او هم هست. موضوعی رو راجع به امیر باهاش در جریان گذاشتم که الان به شدت پشیمون شدم. ای کاش نمی گفتم. کاش زندگی هم مثل data base امکان rollback داشت تا من بعضی مسائل رو اصلاح می کردم و دوباره از اول حرف می زدم.

پ.ن.۱ متاسفانه مامان امیر تهرانه و ما نمی تونیم راحت همدیگر رو ببینیم. وگرنه امروز خونه نمی موندم.

پ.ن.۲ این هم شد یک روز تعطیل ما!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 22:18 توسط یک پرنده مهاجر |

دلم برای امیر حسابی تنگ شده. دلم می خواست امشب کنار من بود... بله دقیقا همین که بهت گفتم میخوای داد بزنم که همه عالم بشنوم! دقیقا دلم میخواست امشب همین جا کنار من بود و مامان و بابا و برادرم هم نبودند. تا من با خیال راحت هر چقدر که میخواستم و میخواست در آغوش می گرفتمش.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 22:58 توسط یک پرنده مهاجر |

زندگی چیز عجیبیه، "یا پیداش نمی کنی یا وقتی پیداش می کنی که دیگه خیلی دیر شده!"
فیلم نیمه پنهان رو امروز بعد از مدت ها میدیدم. ماجرای عشق اون هوادار قدیمی حزب توده و روشنفکر امروزی که حالا -سال های اول بعد انقلاب- سردبیر یک نشریه شده به یک دختر جوون و بی تجربه و بی پروا... من هر وقت این ماجراها رو می بینم به یاد تو می افتم، یعنی اصلا تمام فیلم رو به یاد تو نگاه می کنم درست مثل فیلم باغ فردوس...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 22:19 توسط یک پرنده مهاجر |

از صبح که پا شدم تمام ذهنم درگیر این موضوع بود که درس نظریه زبان رو حذف کنم و به جایش آزمون ثبت نام کنم یا حذف اش نکنم و صد و پنجاه تومن دیگه هم بدم و این که کلاس ساختمان داده را ببرم به چهارشنبه ها یا همون شنبه ها باشه! امان از این کنکور که آدم رو به چه کار ها وا می داره. همه اش دارم حرص می خورم برای این پول های یامفتی که به حساب پارسه واریز کرده ام برای این کلاس کنکورهای لعنتی! باور کنید پارسه دست قلم چی را هم از پشت خواهد بست و تبدیل به یک غول اقتصادی خواهد شد. شک نکنید! اقلا قلم چی به اندازه پول هایی که از مردم جمع می کرد خدمات هم می داد. یک جور نوآوری بود اصلا!

می روم سراغ سنتور که این روزها با هم بیگانه شده ایم. درس جدید نزده ام و امروز هم روز کلاس است. خدایا چرا باز شب امتحانی شدم! ساز زدن اینطوری مفت هم نمی ارزد. تند تند دو تا گوشه را آماده می کنم برای امروز: زیرکش سلمک و ملا نازی! بعضی از این گوشه ها هم چه اسم هایی دارند! "کرشمه" می زنم ولی کرشمه نیست. یک جای کار همیشه می لنگد!

دیروز اس ام اس زده بودی که اوضاع ات رو به راه است و من جواب ندادم چون پیش امیر بودم و  اس ام اس دیر آمد و من هم حواسم نبود!

کامپیوتر را روشن می کنم. می خواهم یک دقیقه بروم اینترنت تا برنامه کلاس های پارسه را چک کنم. وسوسه میشوم که سری هم به یاهو مسنجر بزنم! "دوست عزیز" pm می دهد که قیافه ات چقدر عوض شده و من جواب میدهم که این فقط یه عکسه!

یاد اس ام اس دیروز می افتم. با خودم کلنجار می روم که برایت اس ام اس بزنم یا نه! مطابق معمول جنبه احساسی مغزم پیروز میشود و من می نویسم: سلام عرض شد! خوبین؟ اوضاع چطوره؟ بلافاصله جواب میدهی: خوبم به یادت بودم و من می نویسم: دل به دل راه داره. حتما بعدش تو هم با خودت کلنجار میروی که بهش زنگ بزنم یا نه و زنگ می زنی: احوالپرسی و چه میکنی و کی می آیی و از این حرف ها! می گویم باید یه سر به پارسه بزنم بعدش می آیم. میگی سعی کن دیرتر بیای و من هم .... میگم نمی دونم... و خداحافظی. و حالا این من هستم که دارم با خودم کلنجار می روم سر تو! سر تو که نمی دانم چه طور از همان اول اول مرا جادو کردی٬ تسخیر کردی٬ و بعد مرا فرستادی قاطی دیگران! من به خیالم که لنگه ترا پیدا کنم!

ساعت یک ربع به سه از خانه راه می افتم. میروم پارسه! با اتوبوس. توی راه به نگرانی کنکور فکر می کنم و این که بالاخره کلاس ها را چه کنم. روز یکی از کلاس ها را عوض می کنم. کار بیشتری نمی توانم بکنم. تازه برای این کار باید کلی هم توی صف بایستم!

می روم کلاس. بچه ها هستند. استاد به یکی از بچه ها گیر داده و یک سره از دل صحبت میکند! که خیلی چیز مهمی است! و دردسر ساز هم هست! می خندیم و من هستم که می دانم چه میگوید... نوبت من میشود و درس های نزده ام را پس می دهم! خوب نمی زنم و استاد هم می گوید که مطابق انتظاری که از تو داریم نمی زنی. و من می گویم همه را صبح زده ام!

با بچه ها و استاد عکس میگیریم. امروز کلاس شلوغ است. با یکی از هم کلاسی هایم که هم سن مامانم است! برمیگردم. موقع خداحافظی روبوسی می کنیم. این اولین بار است.

تو راضی نیستی. این را من می توانم از قیافه ات بخوانم وقتی سینی چای را به آشپزخانه می بری و برای شستن چهار تا استکان این قدر طول می دهی! بعد هم می آیی بدون این که لبخند بزنی. باید یک بار ازت بپرسم که به سرنوشت چقدر اعتقاد داری...

برایت اس ام اس می زنم: :)  جواب میدهی: خنده داره؟!-فکر می کنی مسخره ات کرده ام- و من هم می نویسم: منظورم فقط یک لبخند بود:(  این قدر احساس خوبی نسبت به تو دارم که بعید می دونم حتی بعدها هم چنین احساسی رو نسبت به کس دیگه ای داشته باشم. جواب میدهی: شوخی کردم٬ منم همین طور و من می نویسم: خالی نبند! می نویسی: لوس!

واقعا چرا اینقدر خوب هستی. من تو این سال ها فهمیدم که آدم ها لنگه ندارند. بیخود منو دنبال یکی عین خودت سرگردون کردی!

مسخره است...!

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 21:47 توسط یک پرنده مهاجر |

سلام
این پست برای رعایت حقوق اظهار نظر کنندگان نوشته می شود! قبل از هر چیز ممنونم که به حرف های من توجه می کنید. از حوصله تون متشکرم...

اول از همه رضای مهربون، غیر از مهربونی هیچ چی نمی تونم درباره ات بگم:
دستگاه های موسیقی ما-شور، سه گاه، چهارگاه، ماهور، همایون، راست پنجگاه و نوا- هر کدوم حال و هوا یا بهتره بگیم مایه خاص خودشون رو دارند. توی هر کدوم از این مایه ها میشه آهنگ های مختلف و ریتم های مختلف داشت. اون چیزی که تو ردیف هست-مثلا شور تو ردیف میرزا عبدالله-یک سری گوشه (آهنگ) است که با یه نظم خاصی مرتب شده. ولی به این معنی نیست که مثلا شور فقط همین بیست سی گوشه است بلکه این ها مثل الگو یا نمونه می مونند. در واقع یه نوازنده ورزیده میتونه گسترش بده، تغییر بده یا اون چیزی رو که مد نظرش است رو مثلا تو شور بزنه. نمی دونم چقدر مطلب رو رسوندم. ولی باور کن خیلی سعی کردم!

و اما باران عزیز، خوب دوستی ما سرآغازش با یه دعوا بود -با عرض شرمندگی!- باران هم مثل رضا دوست خیلی خوبیه، مرسی! با این تفاوت که یه کم شیطون تره!
باران جان من که از راه دردناک ات سر در نیاوردم! اگه میشه بیشتر توضیح بده! بعد هم این که ویروسی شدی، حتما یکی از این لینک های ویروسی رو باز کردی. من که قبلا راجع به اینترنت هشدار داده بودم!

گربه وحشی و حاج واشنگتن:
از حمایت شما و این که گفتین احساس مالکیت بچه بازی نیست سپاسگزارم. ولی فعلا چون آه در بساط ندارم از notebook هم خبری نخواهد بود. تا کی بشه که دل اهالی منزل به رحم بیاد!

اقلیمای عزیز:
حتما اگر مشکل بالا حل شد باهات مشورت می کنم! پست هاتو که میخونم بعضی جاها احساس می کنم انگار حرف من و زدی...

به نظر شما وبلاگ من انصافا پر از انرژی منفی است؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 18:46 توسط یک پرنده مهاجر |

لبم در حال تبخال زدن است. این هم یکی از استعدادهای خاص بدن من است! وقت و بی وقت روی لبم تبخال می زنم. تبخال علاوه بر زشتی دردناک هم هست و اگر روی خط لب باشد چند ماهی طول می کشد تا جایش خوب شود. و من مرتب خدا خدا می کنم که اثری از آن باقی نماند.

در سنت ردیف نوازی رسمی هست به نام شیرینی دادن! به این صورت که وقتی هنرجویی دستگاه ها را به پایان رساند باید برای استاد و بچه های کلاس شیرینی ببرد. فردا قرار است این رسم دیرینه را اجرا کنم. بچه ها توافق کرده اند. آن هم وسط ماه رمضان! بچه ها سفارش شیرینی تر داده اند! که هم بزرگ باشد و هم کوچک!

من دستگاه های موسیقی را از شور شروع کرده ام. در ۱۴ سالگی. در این سال ها تقریبا میشود گفت وقفه طولانی نداشته ام مگر برای کنکور و شاید چند مورد دیگر که یادم نیست. احساس من در ارتباط با هر چه مربوط به موسیقی است همیشه خوب بوده است. کلاس و استاد برای من بیشتر محل پرواز و گاه گاهی پناهگاه بوده است. نمی توانم نفی کنم که بخشی از آنچه هستم تحت تاثیر استاد شکل گرفته است. حالا درست یا غلط. هشت سال گذشته است و من از کودکی به بلوغ رسیده ام. شکل گرفته ام. بزرگ شده ام. تغییر کرده ام...و در تمام این سال ها استاد حضور داشته است.

اوایل فقط یاد داده است که چطور مضراب را درست بگیرم٬ و جملات را درست بزنم. امروز راهنمایی می کند که چطور ساز خودم را بزنم٬ چطور حالت ها را حفظ کنم٬ چطور گوش کنم٬ چطور ببینم٬ چطور زندگی کنم٬ چطور لذت ببرم...امروز ما دو دوست هستیم که با هم گپ می زنیم٬ مشورت می کنیم٬ از دقدقه هایمان می گوییم...

دوباره شور میزنم. چیز زیادی از گذشته یادم نیست. شور را دوباره از نو میزنم! ولی عجیب است که گوشه به گوشه که پیش می روم کلی خاطره برایم زنده میشود. خاطره هایی از روزهایی که در اوج بودم. آن روزها نوجوانی بودم که دنیا را در مشتم احساس می کردم. فکر می کردم هر چیز شدنی است. و حالا...دیشب... هم عصبانی بودم و هم خیلی ناراحت... امشب دیگر عصبانی نیستم.
+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 23:25 توسط یک پرنده مهاجر |

+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 22:7 توسط یک پرنده مهاجر |

امشب به اندازه تمام عالم غم ام. دلم حسابی گرفته. از اون شبهاست که میگم کاش یه جوری میشد من تنها زندگی می کردم. یه جای کوچیک برای خودم داشتم. رو پای خودم بودم. دیگه تحمل این بی برنامگی های پدر مادرم، این بی فکری هاشونو ندارم. امشب دلم می خواست سر پدرم داد بزنم...آره دقیقا همین... خواهش می کنم نگو که این کارا درست نیست... چه قدر من باید حرص بخورم، غصه بخورم، باور کن بعضی اوقات فکر می کنم همه غصه های دنیا تو دل منه...آخه مگه دل من بیچاره چه قدر جا داره؟ امان از دست بی برنامگی، بی فکری، خودخواهی... بعضی اوقات بعضی کارهای اینا رو اصلا نمی تونم ببخشم... هیچ وقت! مامانم هم که فکر می کنه وقتی خودش ناراحته کسی نباید طرفش بره! میگه من الان اصلا دلم نمی خواد راجع به این موضوع حرف بزنم! باید بهش می گفتم که من دیگه حتی دلم نمی خواد راجع به این موضوع فکر کنم! اون وقت تو میگی با من حرف نزن! آخه خدایا چرا اینا نمی فهمن؟؟؟ چرا نمی خوان ببینن که این منم که وقتی تنهام با صدای بلند گریه می کنم... چرا نمی خوان بفمن که همین الان هم که هر کدوم شون دنبال کار خودشونن این منم که اشک تو چشمهام جمع شده... خدایا –تو- چرا صدای منو نمی شنوی؟؟؟ باور کن اینا لیاقت مارو نداشتن، این قدر باهاشون ساختیم که حالا یه چیزی هم طلب کار شدن. کاش ما این طوری نبودیم. کاش این قدر پر توقع بودیم که مجبورشون می کردیم هر چی ما میگیم بگن چشم. کاش تحت فشار میذاشتیم شون. کاش ما اینطوری نبودیم. کاش بد بودم. کاش اینقدر بد بود که دلم خنک میشد! کاش کارایی میکردم که از دستم به ستوه میومدن. کاش ... کاش... کاش..............
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 21:54 توسط یک پرنده مهاجر |

دلم میخواهد حرف بزنم فقط همین!
امروز با دوست عزیز چت کردم گفتم در فکر یک دیدار هستم. خوشحال شد. فکر می کنم رابطه ما از آن حالت بحرانی خارج شده، شاید روزی بتوانیم دوست معمولی باشیم! برادرم با دوست عزیز هم دانشکده ای شده است. دوست عزیز که رئیس انجمن دانشجویی دانشکده است یک نامه برای ورودی های جدید نوشته است که لابه لای کاغذهای برادرم پیدا کردم. می دانی این انجمن به همراه یه مجله و چند تشکل دیگر هووهای من بودند!! چه حرص هایی که نخوردم! دوست عزیز -وقتی که خیلی دیر شده بود- می گفت حاضر است همه این اشتغالات را کنار بگذارد تا وقت بیشتری برای با هم بودن داشته باشیم. افسوس که خیلی دیر بود...من تقریبا دل بریده بودم...
بعد از دعوای مفصلی که سر مالکیت لپ تاپی که به تازگی خریدیم با برادرم داشتم به شدت دلم میخواهد که یک لپ تاپ عالی! فقط برای خودم داشته باشم. حتما فکر می کنی بچه شده ام ولی باور کن با تمام وجود فقط میخواهم...
+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 0:1 توسط یک پرنده مهاجر |

امروز واقعا نمی دونم که باید از کجا شروع کرد٬ از چی نوشت... هوای عجیبی دارم...

کامپیوترم چند روزی بود که درگیر یه ویروس مزخرف ضد مایکروسافت! شده بود که حتی اسم فایل های ویروس هم سراسر فحش و بد و بیراه به مایکروسافت بود! یکی نیست بگه آخه برنامه نویس نسبتا محترمی که ویروس به این خوبی می نویسی!(چون هر آنتی ویروسی رو که امتحان کردم از کار افتاد. دست آخر کامپیوتر دیگه بالا نمی اومد ناچارشدم ویندوز جدید نصب کنم!) مگه من دختر خاله بیل گیتس هستم یا مثلا مگه سود مایکروسافت به جیب من میره که من نوعی رو هدف گرفتی!

من معمولا آنتی ویروس ندارم. وقتی با حالت عصبی در حال کنکاش کامپیوترم برای پیدا کردن فایل های ویروس بودم٬ یه قیاس خنده دار به ذهنم رسید! این که وصل شدن به اینترنت بدون آنتی ویروس و فایروال مناسب مثل برقراری رابطه جنسی حفاظت نشده! با یک بیمار ایدزی میمونه. در نهایت آدم مبتلا میشه. در هر صورت بر حذر باشید!

یادته گفته بودم یه مشکلی برام پیش اومده٬ فکر کنم دیگه جای نگرانی نباشه...

از فردا میخوام درس خوندن رو شروع کنم. شروع کردن اش همیشه خیلی سخته. لطفا برام دعا کنید. منظورم از دعا فقط جنبه اعتقادی اش نیست. دعا از نظر من یعنی انرژی مثبت...

امروز پیش امیر بودم. به خوبی همیشه نبود. البته امیر که از رابطه ما خیلی راضیه. می گفت تا به حال هیچ کس رو به اندازه من دوست نداشته... نیازی به گفتن اش نبود این رو از چشم هاش هم میشه فهمید٬ از دست هاش٬ از حرکاتش... ولی افسوس که من دوست دارم دوست داشتن اش رو طور دیگه ای ابراز کنه...

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 23:24 توسط یک پرنده مهاجر |