ساعت 11شب
نشسته ام جلوی کامپیوتر. کمی خوابم می آید و نور مانیتور مثل همیشه کمی آزاردهنده است. این روزها خیلی می خوابم. اون هم درست موقعی که خیلی کار دارم. خواب برای من نوعی فرار محسوب میشود. فرار از ناملایمات و کارهایی که از ظرفیت من خارج اند و یا حالا دوست ندارم انجامشان بدهم. گاهی اوقات خواب برای من پناه بردن به فراموشی است.
در این فکرم که اتاقم را همان طور که همیشه تو ذهنم می ساختم بسازم ولی عجیبه که اصلا دل و دماغ ندارم. "وقتی به دست می آری که دیگه داشتن یا نداشتن اش برات مهم نیست." دنبال انواع و اقسام شمع های بزرگ می گردم که دیر تموم بشن. می خوام دور و اطرافم رو پر از شمع کنم بلکه دلخوشی های گذشته برگردند و شور و حرارت گذشته دوباره بیاد سر جاش.
مادر بزرگ پدری هر از چند گاهی که من رو می بینه سوال می کنه ... شوهر موهر نکردی؟! من پیش خودم فکر می کنم شوهر! مگر بقیه که شوهر کردند چه گلی به سر خودشون زدند. من تا به حال چند بار تو بحث های پدر و مادر خودم، تو دعواهاشون رگه های نفرت رو عمیقا احساس کردم. تازه این ها که به قول امیر از بهترین ها هستند. پدر و مادر امیر چند ماه پیش از هم جدا شدند. اصلا چرا راه دور بریم؟ همین دوستان وبلاگی. وقتی صحبت به ازدواج کشیده شد همه می گفتند اگر زمان بر می گشت دوباره ازدواج نمی کردند! نقطه عطف اون دیدار برای من همین نتیجه گیری بود. که برام غیر منتظره بود.
یادته یه بار راجع به ازدواج ازت پرسیدم؟ تو گفتی ازدواج یه چیریه که لازمه. چون وقتی سن آدم از یه حدی بگذره دیگه جایگاه اجتماعی مشخصی به عنوان یه مجرد نداره. تو ازدواج کردی و به قول خودت اولین بار که بعد از ازدواجت دلت برای دیگری لرزیده به شدت ترسیدی. ولی کم کم باهاش کنار اومدی چون آدم باید تمام سهم اش رو از زندگی بگیره. چون این زندگی فقط یه باره، دیگه تکرار نمی شه. من هم دلایل خاص خودم رو دارم که فعلا برام کافی هستند.
من آدم خطرناکی هستم. بیشتر برای خودم و نه دیگری. اون قدر خطرناک که حاضر شدم به خاطر دوست داشتن تو خطر کنم.
اگه یه روز تصمیم به ازدواج بگیرم امیدوارم اون آدم رو از صمیم قلب دوست داشته باشم. من بی عشق نمی تونم در کنار کسی باشم. امیدوارم اون موقع این قدر آدم مستقلی باشم که فقط به دنبال تکیه گاه نباشم. به دنبال یه همراه باشم. کسی که بعضی اوقات دست اش رو بگیرم و اون هم هوای من رو داشته باشه. چیز بیشتری هم ازش نمی خوام.
پ.ن.1. مربوط میشه به چند شب پیش، یادداشتم رو می گم.
پ.ن.2. بخش هایی از این پست خیلی خصوصیه. زندگی من پوسته های زیادی داره که تو فقط بخشی از اون رو می شناسی. راست اش خودم هم هنوز خودم رو نشناختم..........
پانوشت برای تصمیمی که نمی توانم بگیرم! شاید فردا یا بعدا پستی راجع به پدرم بنویسم. مدتهاست که بهش فکر می کنم ولی مطمئن نیستم که درست باشه. یعنی بعد که نوشتم ازش راضی باشم. یک جور احساس دین خاص به پدرم دارم و البته یه جور محبت خاص. رابطه ما یه جور رابطه خاصه، خیلی حسیه، من چهره اش رو که ببینم تا ته دلش رو می خونم که مثلا الان خوشحاله، ناراحته، خسته است. خیلی وقت ها هم لج من رو در میاره! ولی آدم منحصر به فردیه که محبت هاش هم منحصر به فرده......گاهی وقتا دلم میخواد بهش بگم چه قدر دوست اش دارم ولی نمی دونم چرا هیچ وقت اونطوری که دلم خواسته از ته دل نتونستم بگم.
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 18:39 توسط یک پرنده مهاجر
|
نمی دونم چیه حکمت این زندگی... وقتی حوصله نداری کلی وقت داری. وقتی کلی کار و فکر داری اصلا وقت نداری. وقتی بدست آوردن چیزی برایت مهم میشه نمی تونی راحت به دست اش بیاری. وقتی چیزی برات خیلی اهمیت نداره راحت تر به دست اش میاری.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 21:44 توسط یک پرنده مهاجر
|
در وجود من چیزی هست که سیاله و می خزه و بعضی اوقات بیدار میشه. از گردنم حرکت می کنه و در سرتاسر بدنم شروع به خزیدن می کنه. اون موقع هاست که نفس کشیدن برام دشوار میشه و احساس هیجان می کنم. دلم می خواد کاری بکنم که تا به حال انجام ندادم یا دست کم کاری خارج از روتین های زندگی ام انجام بدم. من حرکت اش رو زیر پوست ام احساس می کنم. که مرتب سعی می کنه من رو تحریک کنه.
تا به حال به این فکر کردی که شایستگی این رو داری که زندگی بهتری داشته باشی؟ زندگی بهتر میتونه از جنبه های مختلف باشه. جنبه های مادی و غیر مادی. جنبه هایی که برای من با اهمیت هستند ممکنه برای تو بی اهمیت باشند و یا برعکس. من به این قضیه زیاد فکر می کنم. امیدوارم برداشت غرور ازش نکنی. من آدم مغروری نیستم. ولی احساس می کنم ... یه گره هایی تو زندگی ام هست که اگه باز بشه من می تونم پرواز کنم. می دونم که همه ازین گره ها دارند ولی قبول کن که بعضی ها خوش شانس ترند.
این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند! این عنوان رو خیلی دوست داشتم!
ازاین می ترسم که یه روز در مقابل امیر هم این احساس رو بکنم. که دیگه برای من تموم شده؛ که دیگه من به انتهایش رسیدم و چیز بیشتری برای کشف کردن وجود نداره. از این که فکر کنم ظرف ما دو تا اندازه هم نیست. از این که فکر کنم من باز هم بیشتر میخوام. تو هم تا حالا ترسیدی؟
من حتی از دوست داشته شدن هم می ترسم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 10:27 توسط یک پرنده مهاجر
|
توی این اتاق حتی نمی شه با خیال راحت عطسه کرد، صدا همه جا می پیچه. گردنم هم کمی درد می کنه چون دیشب بد خوابیدم، یه کم هم هوا سرد بوده. این اسباب کشی مزخرف نزدیک بود من و از پا در بیاره. هنوز هم -با وجودی که چهار روز از اومدن به خونه جدید می گذره- حتی کمی از آرامش من هم بر نگشته. متاسفانه این خونه مشکلات زیاد داره. من همیشه فکر می کردم اگه یه اتاق فقط برای خودم داشته باشم چه قدر خوب میشه اما الان دلم برای اتاق سابق-هر چند که کوچک بود-تنگ شده. من توی اون خونه و توی اون اتاق خیلی آرامش داشتم. آرامش کوچک من اینجا نیست. هر جای این خونه که قدم میذارم انگار سرد و بی روحه، بدون حرکت، بدون رنگ، بدون گرما، بدون حس.
اینجا نمی شه سنتور زد. اتاق پرده نداره. صدای عطسه های من بد جوری توش می پیچه، چه برسه به صدای ساز. دلم لک زده برای ساز زدن، برای مضراب به دست گرفتن. ناچارم به شنیدن اکتفا کنم. همین الان ضربی های شور رو گذاشتم. حتی شور هم اینجا شور نیست.
اینجا برای خودم تلفن ندارم. ناچارم مراعات اینترنت رفتن هام رو بکنم، تو نمی دونی این کار برای من چقدر سخته. تازه نمی تونم هر وقت که دلم خواست گوشی رو بردارم و زنگ بزنم به امیر و با خیال راحت باهاش صحبت کنم.
امروز پیش امیر بودم. برخلاف همیشه که برای رفتن یا نرفتن به خونه اش یه جور دو دلی عجیب دارم امروز با تمام وجود میخواستم هر چه زودتر برم اونجا و اصلا دلم نمی خواست برگردم. خونه امیر برام پر از آرامشه، پر از رنگ های گرم، پر از اشیای دعوت کننده، پر از شمع، پر از گرما. امروز به نظرم اومد خونه امیر از همیشه قشنگ تر شده. گفتم:"کاش میشد شب اینجا بمونم."
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 20:0 توسط یک پرنده مهاجر
|
تو اصلا می دونی چی شده؟!
صورتم رو با آب سرد می شورم. یه دور صابون میزنم، دوباره با آب سرد می شورم. سرم رو میارم بالا تا نزدیکای آینه تا چشم هام بدون عینک بتونه صورتم رو واضح ببینه. تو آینه یه نگاه به خودم میندازم. چه تازه شدی دختر!
هر بار آب سرد به صورتم میزنم بی اختیار یاد دایی میفتم که یه بار می گفت ما عادت کردیم زیاد به چهره مون و خصوصا پوستمون اهمیت ندیم. منم بلافاصله بهش جواب دادم ولی من اینطور نیستم!
خانواده مادری من آدم های زندگی از دست داده اند. آدم های شکست خورده ای که توهم پیروزی دارند. همه اش میگن ما یاد نگرفتیم... ما ایرانی ها اینطوری هستیم که... ما عادت نکردیم که... ما، ما، ما ......! همه اش حسرت گذشته، همه اش گیر دادن به زندگی این و آن، همه اش ایراد گرفتن از دیگران، همه اش تایید خوشون و خود بزرگ بینی! ولی من فقط یه جمله راجع بهشون میتونم بگم: ما عادت نکردیم که بفهمیم و زندگی کنیم.
با دوستم سپیده صحبت کردم، تلفنی، حدود یک ساعت. سپیده دو سال از من بزرگتره. دختر خوبیه. از اون هایی که کم اند تو این زمانه. گرفته بود. می گفت حالا که این چند روز رو تعطیل کردند بیا با هم بریم یزد. گفتم نمیشه دختر! مگه مامان بابا ها میذارند؟! گفت: من که زدم به سیم آخر! گفتم چه خوب میشد من و تو یه خونه میگرفتیم با هم زندگی می کردیم، راحت و آسوده. کسی کاری به کارمون نداشت. گفت:تو هم که همه اش حرف میزنی! بگو از کی شروع کنیم؟
بابا از وقتی شنیده تا شنبه تعطیله به رییس جمهور منتخب نمی دونم بگم کجا! بد و بیراه میگه. کلی کاراش عقب افتاد بنده خدا! رییس جمهور منتخب هم که امروز افاضات کرده! فرموده سیاست دو تا بچه غلط بوده. کارمندهای زن رو نیمه وقت کنیم برن بچه تولید کنند!!! ایران ظرفیت صد و بیست میلیون جمعیت رو داره!!! من نمی دونم آخه یکی تو این دولت خراب شده نیست جلو دهن این بابا رو بگیره؟! آخه ما تا کی باید بکشیم؟!
مامان گفته بود امروز بیا با هم بریم فرش ببینیم. گفتم باشه. وارد مغازه که میشدیم فکر می کردند اومدیم برای من فرش بخریم! نمی دونم این مامان من چه اصراری داره وقتی نظر و سلیقه من رو قبول نداره، من رو با خودش ببره!! اصلا ذره ای هم به نظر من اهمیت نداد! آخرش دعوامون شد. من گفتم: دیگه اصلا به من مربوط نیست. هر کار میخوای بکن و بدون خداحافظی ازش جدا شدم.
یک جراح موفق با درآمد خوب و موقعیت اجتماعی عالی میتونه یه زندگی خانوادگی آشفته و یک درون بیمار و ناآرام داشته باشه. این جراح ناموفق مادر نزدیکترین کس منه. امیر خسته است، از به دوش کشیدن بار دیگری. از فشارها و توقعات بیجای مادرش. و از نگرانی برای مادرش. مامان من هنوز هم وقتی یه بچه تو تلویزیون میبینه میگه کاش بازم بچه میاوردم! مامان من بچه رو تا وقتی کوچیکه خیلی دوست داره، درست مثل عروسک. من نمی فهمم یعنی پدر مادرای ما این قدر احمقانه تصمیم گرفتند که ما رو به دنیا بیارند؟! یعنی چون فقط دلشون یه بچه میخواسته؟! آینده و زندگی این بچه اصلا مهم نبوده؟! اصلا فکر کردند که امکانات لازم رو دارند که این آدم رو بزرگ کنند و به یه جایی برسونن؟!
پ.ن. شاید دفعه بعد راجع به دیدار امروز بچه ها بنویسم....
+
نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 23:44 توسط یک پرنده مهاجر
|