تبليغاتX
این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند
هوای دلم ابریست.
نمی دونم چرا ولی باز دوباره غم و غصه اومده سراغم. غم عجیبی دارم. صبح که از خواب بیدار میشم انگار از شب تو اتاق منتظرم بوده و داشته تو خواب با کمال خونسردی و آرامش نگاهم می کرده تا من دوباره بیدار بشم و من رو در آغوش بگیره تا شب که دوباره بخوام بخوابم.
گاهی اوقات احساس می کنم نفس کشیدن داره سخت میشه. احساس خفگی می کنم تو این دنیایی که کمتر مال منه. احساس می کنم که روابط این دنیا رو خوب درک نمی کنم. دلم چیزای دیگه می خواد. تجربه های متفاوت، زندگی های متفاوت، احساس های متفاوت....
نه دیگه امروز صبح تو رختخواب تصمیم گرفتم با همه رو راست باشم. هم با امیر، هم با تو. دیگه خسته شدم از زیر پا گذاشتن خودم. بهتره قبل از این که کار به انفجار بکشه حرف دلم رو بزنم وگر نه دیگه کسی نیست که جلودارم باشه و من یه دفعه میزنم زیر همه چیز، درست مثل زمانی که....
دیروز به جای پرتقال که جریمه تمرین نکردن جلسه پیشم بود، شیرینی بردم کلاس موسیقی. صدای استاد در اومد که حالا قبول می کنیم ولی هفته دیگه باید پرتقال بیاری. نمی دونم چرا بعضی اوقات یهو عصبانی میشم. دلم می خواست با تمام وجود سرش فریاد بزنم. ولی نزدم. فقط گفتم پرتقال نمی آرم تا خیالم راحت بشه. حتی گفتم دیگه از این به بعد هیچی نمی آرم. همین الان که دارم این رو برات تعریف می کنم بغض گلومو گرفته. باورت میشه؟ ببین چقدر دل نازک شدم من....
دیشب بابا داشت از خاطرات بچگی تعریف می کرد. نمی دونم چی هست توی این خاطره ها که اشک به چشم آدم میاره. من زودتر از سر میز بلند شدم بلکه کسی اشک هامو نبینه. حتما بابا با خودش خیال کرده این بچه ها حوصله شنیدن حرف های من رو ندارند. نمی دونم. ولی امروز صبح هم سر صبحانه تنها اشک می ریختم. چرا این طور شدم من....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 9:50 توسط یک پرنده مهاجر |

از عنوان پیداست اینه که دیگه معذرت خواهی نمی کنم. چون دیگه زبانم قاصره! (درست نوشتم؟!) بهتره اصلا هیچی نگم دیگه...

اول از همه به حاج واشنگتن عزیز بگم که درس خوندن من اصلا و ابدا به معنی تعطیل کردن موسیقی نیست.

البته همیشه فکر می کنم که اگه لیسانس موسیقی یا معماری داشتم واقعا فوق العاده می شد. من همیشه با حسرت تو دانشکده معماری دانشگاه رفتم. وقتی یه بار یه عکس هوایی از یزد رو دیدم که رو دیوار یکی از راهروها نصب شده بود واقعا دلم می خواست بشینم و برای خودم گریه کنم. اون موقع چندان دل خوشی از رشته خودم هم نداشتم. این مساله رشته تحصیلی مدت هاست که یکی از تناقض های روح منه. فکر می کنم اون موقع که آدم باید انتخاب رشته کنه معمولا حتی 1% هم راجع به چیزی که انتخاب می کنه آگاهی نداره. تازه وقتی رفت و دو سه سالی خوند متوجه میشه اوضاع از چه قراره. یه چیزی رو هم بگم. من اگه رشته هنری انتخاب می کردم ممکن بود الان همین جا بنویسم که دلم می خواسته یه رشته فنی رو بخونم. نمی دونم. یکی از اشکالات مهم من خواستن همه چیزه. ولی الان از این که کامپیوتر خوندم پشیمون نیستم. چون دنیای کامپیوتر واقعا هیجان انگیزه و پر از شگفتی...آدمی که بخواد چند تا کار رو با هم انجام بده لاجرم نمی تونه صد در صد به همه شون برسه. اینه که من همیشه برای موسیقی وقتم محدود بوده. ولی خوب همیشه به خودم وعده میدم که بعد از این بیشتر وقت بذارم...

از همه دوست های خوبم ممنونم.
احساس حضور شما کنار من هر چند که از راه دور باشه و به واسطه چت و وبلاگ باشه، بی تعارف باید بگم که برام خیلی ارزشمنده. از این که این قدر احساس های خوب برای من درست می کنید از همه تون ممنونم. خیلی زیاد...

دوستتون دارم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 13:37 توسط یک پرنده مهاجر |

من واقعا شرمنده روی گل همه تون و همین طور تنبلی و بی حالی خودم هستم. درسته که این روزها کارهای بیشتری دارم و باید حسابی حواسم به درس ها باشه تا اسفند امسال برام یه خاطره خوب باقی بمونه ولی خوب من همیشه تو زندگی طرفدار تئوری هر چیز به جای خودش بودم. بنابراین میشه نتیجه گرفت که دلیل ننوشتن های من-اون طور که به چند تا از دوستانم گفتم- فقط شلوغ بودن سرم نیست!

من عکس قبلی رو عوض کردم چون اسم عکاس رو ننوشته بودم البته تو توضیح عکس بود ولی خوب این طوری بهتره تا اون رو هم درست کنم. حتما میدونید که کپی رایت برای کامپیوتری ها تا چه حد اهمیت داره و حیاتیه! خصوصا اگه از نوع نرم افزاریش باشه!

دیگه تصمیم گرفتم بدون وقفه بنویسم. به این نتیجه رسیدم که این نوشتن ها و این ارتباط ها برای من فوق العاده هستند و نباید این فرصت ها رو الکی از خودم بگیرم.

از این که هنوز میاید اینجا ممنونم

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 16:37 توسط یک پرنده مهاجر |

 
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 23:33 توسط یک پرنده مهاجر |

وقتی کنار تو هستم همه اون چیزی رو که تو رو خوشحال و راضی می کنه بهت می بخشم، چون از صمیم قلب دوستت دارم.
وقتی کنار تو هستم و تو بخشی از اون چیزی رو که من رو خوشحال و راضی می کنه بهم می بخشی، ازت نمی رنجم چون از صمیم قلب دوستت دارم.
+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 1:33 توسط یک پرنده مهاجر |