تبليغاتX
این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند
نمی دونم مامان من چرا همیشه تو این توهمه که خیلی وقته ما کوکو سیب زمینی نخوردیم یا مثلا همیشه از کوکو سبزی کلی با آب و تاب تعریف می کنه! من که بیزارم از این غذاها ولی میخورم دیگه چون ناچارم.

حالا امشب هم مامان جان هم از روی تنبلی و هم از این جهت که بدمزه ترین خوراکی های دنیا رو به خوشمزه ترینشون ترجیح می ده تصمیم گرفت نرگسی درست کنه! وای خدایا که من چه قدر از این یکی هم بدم میاد.

هیچ میدونستی من به بیشتر وبلاگ ها که میرم خوندن کامنت هایی که دیگران نوشتند از خود نوشته ها برام جالب تره!

خیلی بده که آدم دو تا عزیز داشته باشه که وقتی کنارشونه احساس آرامش و وجود داشتن بکنه و هر دو در یک زمان سفر باشند.

داشتم با خودم فکر می کردم خیلی وقته من شعر نخوندم، اوج شعر خوندن های من سال های دوم و سوم دبیرستان بود. داشتم یک پا منتقد میشدم برای خودم. یه مدت میرفتم کلاس شعر نو، یه مدت هم حافظ خوانی. از همه شاعرایی که شعر نو میگفتند حداقل یه شعر رو خونده بودم. علاوه بر این ها یه کم هم از اوضاع احوالشون میدونستم. اون موقع اصلا فکر نمی کردم یه زمان روزگارم این بشه.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 21:56 توسط یک پرنده مهاجر |

بعد از ظهر تنها برای خودم گریستم. از بس که خسته بودم و عصبانی...
نمی دونم چرا این قفس که دور آدمه بعضی وقتا اینقدر تنگ و تاریک میشه...
چشم هام درد می کنن...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 23:43 توسط یک پرنده مهاجر |

خوب، به نظرم من با این نوشتنم مسخره اش رو در آوردم. چند روز پیش داشتم چند تا از پست های اخیرم رو میخوندم. بعدش از خودم پرسیدم آیا واقعا این منم؟ یعنی آیا واقعا تمام محدوده وجود و تفکر من همین چهار خط حرفیه که اینجا زدم؟ یک کم بیشتر که فکر کردم دیدم این ها من نیستم. حتا الان نمی تونم بهت بگم که من کیم، من چیم؟ من آدمی با این همه ادعا-البته فکر نکنی من خودم رو برای بقیه می گیرم، ابدا. ولی خودم رو بیچاره می کنم. یعنی همش از خودم توقع بیشتر دارم. این ادعایی که می گم یه چیز درونیه-، کسی که خیلی ها با انگشت به هم نشون اش می دادند تبدیل شده به یه موجود هزار پا-اینو میگم چون بعد از یه خواب تو کودکی از هزار پا هم می ترسیدم هم بدم میومد- که اغلب اوقات جوونی اش رو داره غر میزنه. یا یه جورایی داره وقت اش رو تلف می کنه.

پنج شنبه این هفته تولد منه. من دارم شوخی شوخی بیست و سه ساله میشم. یعنی بیست و سه سالم پر میشه. همیشه وقتی نزدیکای تولدم میشه به این فکر می کنم که من از سال پیش تا حالا چه تغییرات مثبتی کردم. الان احساس می کنم که همه اش در جا زدم. البته به جز یه مورد اونم قطع رابطه با سیامک بعد از سه سال که واقعا درست بود و ای کاش تجربه کافی داشتم یا کسی که تجربه داشت پیشم بود و من زودتر تموم اش می کردم.

چند روز پیش داشتم فیلم دو زن رو که یکی از کانال های ماهواره میداد میدیدم. یه جای فیلم نیکی کریمی به شوهرش که آتیلا پسیانیه میگه نه تربیت تو درست بوده نه من.هیچ کدوم از ما رو برای لذت بردن از زندگی تربیت نکردند...

بعضی ها مثل بابای من فکر می کنند زندگی کردن بیشتر یه وظیفه است و لذت بردن از زندگی رو یه چیز فانتزی و لوکس میدونند که یه موضوع جنبیه. بعضی ها هم مثل مامانم  همش فکر می کنند برای لذت بردن باید صبر کرد تا اوضاع بهتر بشه. من متاثر از این دو تا بزرگ شدم. پس ببین که احتمالا چه گندی شدم من...!

تغییر کردن خیلی سخته حتی اگه آدم خودش بخواد بازم سخته. من خیلی سعی کردم ولی موفق نشدم. کسی که همیشه سعی کرده دید من رو نسبت به زندگی عوض کنه و راه لذت بردن از ساده ترین چیزها رو یادم بده استادم بوده. شاید قرار گرفتن اون سر راه من و یا حتی من سر راه اون یه جور شانس بوده....

پ.ن.1. دو روزه درس نخوندم و دارم از عذاب وجدان میمیرم!

پ.ن.2. من بزرگترین هدیه تو زندگی رو دیروز گرفتم. مطمئنم اگه این هدیه رو سه چهار سال پیش می گرفتم خیلی بیشتر حال می کردم ولی خوب الان هم نمک نشناس نیستم. فقط دعا کن من زودتر رانندگیم خوب بشه و تصادف نکنم که اگه اتفاقی بیافته من شخصا روزگار خودم رو سیاه خواهم کرد!

پ.ن.3. رضا جان خیلی احساس بابا شدن کردی ها....امیدوارم خدا بهتون یه بچه تپل مپل خوشگل بده که ترجیحا دختر هم باشه!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 20:7 توسط یک پرنده مهاجر |

من با این وضع وبلاگ نوشتنم بهتره برم خربزه بفروشم! شاید تعطیلش کردم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 19:7 توسط یک پرنده مهاجر |

اینجانب امروز آزمون پارسه داشتم که تازه همین الان فهمیدم هفته بعد نیست....
وای خدایا من چرا بعضی وقتا این قدر خنگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از دست خودم به شدت ناراحتم چون همه برنامه ریزی هام بهم ریخت.................
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 12:36 توسط یک پرنده مهاجر |

امروز رفته بودم تجریش خرید. من عاشق میدون تجریش هستم. تو چهار سالی که دانشگاه میرفتم همیشه با لذت فاصله بین میدون تجریش تا قدس رو طی می کردم. یک پالتوی خوشگل و یه بوت خریدم. من عاشق خرید کردنم. اصلا یکی از انگیزه هام برای کار کردن اینه که پول در بیارم برم باهاش لباس و کفش و کیف بخرم. تصمیم هم گرفتم هر وقت رفتم سرکار همه حقوق ماه های اول رو حیف و میل کنم و آت و آشغال بخرم. در حال حاضر نمی تونم این کار و بکنم. یعنی دست و بالم اینقدر باز نیست. هر وقت میخوام به بابام بگم پول بده احساس خوبی ندارم...

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 0:3 توسط یک پرنده مهاجر |

در اتاق من به هال باز میشه، البته کاملا نزدیک به دیوار سمت چپی. این اتاق با توجه به روحیه من اصلا دنج محسوب نمیشه و از این نظر بهتر بود اتاق بغلی رو بر میداشتم که درش به راهرو باز میشه. ولی خوب چون عقده کمد داشتم و کمدهای این اتاق از بقیه اتاق ها بهتره از اول گفتم اینجا مال من. توی این هال میزی رو گذاشتیم که غذا رو اونجا می خوریم. مامان و بابای من یک اخلاق مزخرف دارند. اونم اینه که هر روز صبح باید مقداری غر و بعضا بد و بیراه نثار هم کنند تا خیالشون راحت بشه و بتونند برن سر کار. من هم که فعلا بیشتر خونه ام و معمولا بعد از رفتن اون ها تازه از رختخواب میام بیرون. حالا تصورش رو بکن که زنگ ساعت من برای بیدارشدن صدای بحث های بی پایان این دو تاست. اه.....

من نمی دونم معنی ازدواج چیه اگه قراره بعد از مدتی این قدر گند بشه؟ و اصلا نمی فهمم مامانم چرا همیشه میگه ازدواج خوبه؟ من اگر تو اروپا زندگی می کردم قطعا تا حالا برای خودم یک خونه مستقل گرفته بودم و اگر دلم میخواست کسی رو به خونم و البته رختخوابم راه بدم قطعا باهاش ازدواج نمی کردم.

دلم برای یک کار متفاوت تنگ شده. برای دوست داشتن تو یه جور دیگه. برای داشتن یه حس جدید نسبت به سنتور. برای بیرون رفتن با کسی غیر از تو. برای حرف زدن با کسی که ورای روزمرگی ها باشه. برای شنیدن حرف های تازه. برای مرتب کردن دور و برم. برای مهمونی رفتن با خیال راحت. برای اومدن به خونه تو و نشستن کنارت و گپ زدن. برای چایی که تو هیچ وقت به من تعارف نمی کنی. من اینجوری اگه هزار بار هم ازت بپرسم دوستم داری یا نه و تو بگی آره محاله که باورت کنم.

دلم یه کم هوای تازه میخواد. یه کم آفتاب. دلم برای هم آغوشی با تو تنگ شده که خودم هم نمی دونم چرا این روزها باهات اینقدر سرد شدم. که خودم هم نمی دونم چرا بعد از تو بوسیدن دیگری مزه نداره. که نمی دونم چرا آغوشت از همه آدم هایی که تا به حال من رو بغل کردن بهتره. که نمی دونم تو چی داری توی اون چشمات که وقتی میگی من تو رو یه جور دیگه دوست دارم من با تمام وجود باورت می کنم که آدم رویاهات هستم. من واقعا آدم نازک نارنجی هستم تو راست می گی. ولی خوب تو هم عجیب من رو می شناسی. اصلا من خودم رو هم از روی تو شناختم، از روی حرف های تو، ودست های من از وقتی که تو اولین بار تو دست ات گرفتی شون و گفتی من حالت دست هات رو خیلی دوست دارم قشنگ شدند. تا قبل از اون با اکراه به دستام نگاه می کردم ولی حالا... دوستشون دارم چون تو به من گفتی که چقدر قشنگ هستند. تو چرا باید این قدر فوق العاده باشی در شناخت جزیی ترین ظرافت های روح من و چرا من باید این قدر با تو راحت باشم. یعنی میشه من یکی رو مثل تو پیدا کنم؟ من آدم نسل خودم نیستم. من از نسل تو ام. من باید یه جوری کنار تو قرار می گرفتم تا سرگشتگی هام تموم بشه، تا خودم رو بشناسم، و اون چیزی رو که هستم دوست داشته باشم...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 21:29 توسط یک پرنده مهاجر |

واقعیت اینه که نه حس نوشتن دارم نه چیزی برای گفتن!

جز این که الان دارم چهارگاه داریوش طلایی رو گوش می دم. قشنگه. می دونی تقریبا جونم به لبم رسید تا تونستم چهارگاه ردیف رو تا آخر بزنم، خاطره خوشی از چهارگاه زدن ندارم. حتی اون موقع به تعطیل کردن ساز فکر می کردم. الان که با استاد دوست هستم و بهش می گم که واقعا سر این قضیه اذیت شدم. خیلی خونسرد می گه حتما اون موقع وقت اش نبوده که چهارگاه بزنی... نمی دونم چرا این حرف اش یه جورایی لج من رو در می آره، در حالی که با تمام وجود سعی می کنم این احساس رو انکار کنم. به خصوص وقتی فکر می کنم که استاد فقط معلم نیست، راهنما هم هست. اون موقع که من حرص می خوردم نمی دونم کجا بوده و چطور متوجه نمی شده!

راستی این روزا آهنگ ساری گلین آلبوم "به تماشای آب های سپید" علیزاده رو بیش از هر چیز گوش می کنم. کلی باهاش حال میکنم.

خوب شد حس نوشتن نداشتم!

+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 23:43 توسط یک پرنده مهاجر |

یک بازی وبلاگی هست که بعضی از بچه ها -حاج واشنگتن و اقلیما- لطف کردند و من رو به اون دعوت کردند. اینه که شما رو مهمان می کنم به مکنونات خودم!
هنوز به جز یک موردش نمی دونم می خوام چی بنویسم ولی خوب...
ناگفته های من!
۱. وقتی حدودا پنج سالم بود و مهد کودک می رفتم مربی مهد من رو با روسری اش به صندلی می بست چون عادت داشتم صندلی رو به عقب هل بدم و روی صندلی تاب بخورم! البته نا گفته نماند که این عادت هنوز هم از سر من نرفته و تا به حال چند بار شده که از عقب خوردم زمین و حتی یک بار باعث شدم یکی از صندلی های خونه خاله جان بشکنه!
۲. وقتی سال اول دانشگاه بودم با یکی از بچه ها که به اعتقاد خیلی ها خوش تیپ ترین پسر ورودی هامون بود دوست شدم. لازمه بدونی که من تلاش چندانی برای این کار نکردم بلکه اون خودش بود که اولین روز! -بله دقت کن اولین روز کلاس ها- وقتی از دانشگاه سوار تاکسی های ونک شدم اومد و کنارم نشست و سر صحبت رو باز کرد. بعد ها به من گفت که خونه شون اصلا اون طرفا نبوده و الکی سوار شده! باید بگم این دوستی کم تر از نه ماه دوام داشت.
۳. قابل توجه دوستان عیال وار، یک نکته! خیلی کوچک بودم-شاید دو سه ساله- که یه بار همین طور که از سر و کول مامانم بالا می رفتم ازش پرسیدم تو و بابا نمی میرید. من واقعا نگران بودم درست به اندازه همین امروز، که یه روز اونا نباشند. و مامانم جواب داد: نه مامان جان، من و بابا آب حیات خوردیم. من تا سال ها فکر می کردم آب حیات همون آب حیاطه! و چون فقط حیاط خونه مادر بزرگم در همدان رو به رسمیت می شناختم تصور می کردم مامان و بابام از آب حوض اونجا خوردند! ناگفته نماند این جواب مامان تا مدت ها خیال من رو کاملا آسوده کرده بود.
۴. تو مدرسه همیشه شاگرد ممتاز بودم و از این جهت موجب حسادت بچه های کلاس می شدم. وقتی کلاس دوم دبستان بودم سر امتحان جمله سازی! تقلب کردم و خوب معلم هم دست کودکانه منو رو کرد. یه جار و جنجال حسابی تو خونه راه انداختم که معلممون دروغ می گه و به خاطر حرف بچه ها این کار رو کرده، که مامانم اومد مدرسه و کار به جایی کشید که معلممون از من معذرت خواهی کرد!! البته بعدا به معلممون راستش رو گفتم ولی تا امروز مامانم هم چنان فکر می کنه من واقعا تقلب نکردم!
۵. تا به حال فقط یک بار با بابام دعوای جدی کردم و اونم بر می گرده به سوم راهنمایی. من تو مدارس استعدادهای درخشان درس خوندم. اون موقع تحت تاثیر بعضی مسایل دو تا پامو تو یه کفش کرده بودم که من برای دبیرستان می خوام برم یه مدرسه عادی. سر این قضیه ماه ها تو خونه ما بحث و گریه و زاری و دعوا بود. آخر سر هم جناح بابا پیروز شد. هنوز هم مطمئن نیستم تصمیم درست گرفته شده باشه!
و اما یه نکته اضافه کنکوری بگم:
۶. من اولین بار تو زندگیم عاشق پسرخاله ام شدم که چند سال از من بزرگتره و خارج از ایران زندگی می کنه. مدتی هم عاشق یه پسر پاکستانی بودم که با هم چت می کردیم. حتی از من تقاضای ازدواج هم کرده بود! بعد از اون ها نسبت به هیچ کدوم از آدم هایی که سر راهم قرار گرفتند احساسات آتشین نداشتم!

و اما نفرات پیشنهادی من : از آن جا که من از همه تاخیرم بیشتره و معمولا همیشه اینطوریم! بیشتر اونایی که می خواستم پینهاد کنم خودشون قبلا مطلع شده بودند پس از این قسمت SKIP می کنم!
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 13:20 توسط یک پرنده مهاجر |

امروز اول دیماهه! دی ماه منه، من آخرای دی به دنیا اومدم. امسال بیست و سه ساله که هستم! داشتم فکر می کردم بهترین چیزی که می تونم برایش بگم چیه. خود ٍ "بودن" به قدر کافی هست. مگه نه؟ من خوشحالم که هستم.

من هیچ وقت به مرگ خیلی جدی فکر نکردم ولی یه بار تا نزدیکی هایش رفتم، یعنی گمان می کنم که رفتم. حداقل فکر کردم جدی جدی داره اتفاق می افته! من ترسیدم ولی نه اون قدر که باید... تقلای من همراه با آرامش بود.

من بعد از ظهر یه روز زمستونی به دنیا اومدم. بعد از ساعت ها دردی که مادرم کشید و ساعت ها تقلایی که من کردم! به نظرم زایمان سخت برای بچه هم ناگواره. پرستاری که من و به بابا نشون داد گفت قشنگ ترین دختر بخش به دنیا اومد. من از به دنیا اومدن سر حال بودم! همیشه فکر می کنم بخشی از حالت های عصبی که دارم مربوط به سختی به دنیا اومدنم باشه، شاید به نظرت مسخره بیاد!

پ.ن.1 یه قاب عکس از بچگی داشتم که تو اسباب گشی به اصرار بابا و بعد از کلی این پا اون پا کردن قاب چوبی قدیمی رو که عموم برایش ساخته بود- دور انداختم تا یه قاب جدب برایش دست و پا کنم. ولی نشده بود. تو کمد بود تا همین الان که مامان اومد و دید. میخواد بده دوباره قاب اش کنند. کلی نازش کرد. مامان دیگه من رو حتی مثل عکس های اون موقع هم ناز نمی کنه!

پ.ن.2 من عادت ندارم از خودم تعریف کنم. شاید حتی آدمی باشم که به قول استادم تو بعضی کارا زیادی تواضع داشته باشم!! همیشه به من میگه یه کم گرد و خاک بعضی اوقات لازمه، نظر تو چیه؟
+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 1:12 توسط یک پرنده مهاجر |