خوب با این رفتن ها و آمدن ها و ننوشتن ها .... حرفی ندارم که بگم یا بهتر بگم دلیلی ندارم برای توجیه خودم...
علی رغم این که کم تر از دو هفته تا این کنکور کذایی باقی مونده امروز رفتم کلاس موسیقی. البته هفته پیش به بهانه درس نرفته بودم که یکی دو روز که گذشت پشیمون شدم...
این کلاس من رو سر حال میاره. خودم هم درست نمی دونم چرا. ولی تو این ده سال تو خیلی از مواقعی که بدجوری تو زندگی گیر افتاده بودم منو نجات داده. امروز هم کار درستی کردم.
یه ساز فوق العاده تو کلاس بود مال یه سازنده معروف که یکی از بچه ها گرفته بود ولی بنا به دلایلی پس آورده بود و سازنده ساز هم هنوز فرصت نکرده بود بیاد ببردش. این بود که امروز با این ساز زدیم. صدای ساز وقتی خوب باشه و تو هم تشنه شیندن اش باشی بعضی اوقات افسانه ای میشه. چند تا مضراب اول رو که استاد زد من پرت شدم به یه جای خیلی بهتر. با تمام وجود دلم یکی از همون ساز رو میخواد که البته با این حال که بیشتر از یک ساله که منتظر یه ساز خوبم نمی دونم چرا هنوز ندارم اش.
شهر آشوب زدم و خوب هم زدم. در حالی که این روز ها فکر این امتحان روند زندگی ام رو مختل کرده . وقت تمرین ندارم و از اون مهمتر ناآرامی درونیم مجالی برای ساز زدن نمیذاره.
خودم برای خودم غیرقابل پیش بینی ام و همینه که موجب ترس من از امتحان هم میشه. همینه که باعث میشه بعضی وقتا علی رغم نداشتن تمرین چندان جلوی بقیه خوب ساز بزنم و بعضی وقتا هر چقدر هم تمرین کرده باشم کار چندانی نتونم بکنم. دقیقا همین موضوع تو امتحان هم هست. این که اون روز به خصوص آمادگی درونی اش رو داشته باشم یا نه. آمادگی که نمی دونم از کجا سرچشمه میگیره و منشا اش چیه......
پنج شش سال پیش فکر می کردم اگه در موقعیتی که الان هستم باشم حتما خیلی خوشبختم. به عبارت دیگه فکر می کردم به دست آوردن چیزهایی که الان دارم کافیه..... الان اصلا اینطور نیست!
استاد امروز می گفت خواستن خیلی خوبه. تا میتونی تو زندگی ات بخواه......!
پی نوشت: بعضی اوقات خنگ بازی های تاریخی انجام میدم!
احساس می کنم که نیروهای حیات دوباره به درونم بازگشته اند. بعد از چند روز تعلیق کامل عواطف و احساسات خوب و از همه مهم تر انگیزه برای تلاش کردن امشب احساس می کنم بهتر شدم. من از این دوره های افسردگی وحشتناک رو بعضی وقت ها تجربه می کنم ولی انصافا این بار که از جمعه بعد از ظهر شروع شده بود و تا حوالی امروز ظهر هم ادامه داشت یکی از بدترین اون ها بود. امروز بعد از سه ساعت ترجمه مداوم یک مقاله مفصل که مربوط به پروژه ام میشه یک دفعه احساس کردم که حالم بهتره گرچه تو این چند روز مرتب سعی کردم این احساس بهتر شدن رو به خودم القا کنم ولی فایده ای نداشته...
عصر با دوستم سپیده صحبت کردم. قرار گذاشتیم که فردا یه سر بریم بازار. از هفته پیش بهش قول داده بودم که این هفته یک روز با هم بریم. هم یه گشتی بزنیم هم یه کم خرید کنیم. چون توی این چند روز تقریبا درس نخوندم عذاب وجدان زیادی داشتم و میخواستم بهم اش بزنم ولی قبول کردم.