من نشستم اینجا، اونوقت همه اش این پا اون پا می کنم که برم یا نه؟ زنگ بزنم یا نه؟ اس ام اس بزنم یا نه؟ بعضی اوقات فکر می کنم مغز من کارکردش با بقیه فرق می کنه. ایراد داره. وقتی گیر میده به یه موضوعی اینقدر ادامه میده که منو از پا در بیاره.
یه جورایی گیر افتادم. نمی دونم این مساله رو چطوری حل اش کنم. برم یا نرم؟ حرفی از ماجرا بزنم یا نزنم؟ اگه حرف اش پیش اومد چی بگم؟!
راستی ببینم شما هم فکر می کنید بهتره از اتفاق های خوب تو زندگیتون کم بنویسید؟ چون مثلا ممکنه ازشون چیزی کم بشه؟! یا بازم این موضوع مربوط میشه به کارکرد غلط مغز من؟!؟!؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 13:7 توسط یک پرنده مهاجر
|
همیشه خسته از دلمردگی های روزمره زندگی به خودت و یا به رویات پناه می برم. من بغل کردن رو از همه کارهای دنیا بیشتر دوست دارم و آغوش تو هم که بهترین جای دنیاست. می بینی من به همین راحتی بهترین جای دنیا رو کشف کردم. یه بار گفتی: همیشه یه جور نارضایتی بامزه داری و بعدش مثل همیشه بازوهای گرم تو بود و آغوش فوق العاده ات و بعدش هم نوازش های همیشگی و غرق شدن تو آرامشی که من همیشه و هر لحظه بهش احتیاج دارم. آرامشی که احساس می کنم از من دریغ میشه...
میدونی رابطه من با تو برای من همیشه پر از تناقضه، حتی شاید یکی از دلایل جذابیت هاش برای من همین تناقض ها باشه. از یک طرف فکر می کنم کارم اشتباهه. از طرف دیگه نمی تونم ازت دل بکنم. آره، خیلی سعی کردم ولی نتونستم. بعضی اوقات با خودم فکر می کنم اصلا چرا باید خودم رو از این همه مهربونی، لطف، آرامش و عشقی که من رو فراگرفته محروم کنم. شاید تا آخر عمرم دیگه چنین فرصت هایی نصیبم نشه. دلیل دیگه اش هم اینه که.....
تا به حال نشده که حتی به خاطر یه بوس کوچولو! از من تشکر نکنی و من چقدر این تشکر کردن های تو رو دوست دارم. به نظرم خیلی خالصانه هستن. حسابشو بکن. آدمی مثل تو چقدر باید تشکر کنه، و من چقدر باید لذت ببرم. می بینی تو رابطه ما لذت ها چقدر ساده هستند.
احساسی که نسبت به تو دارم دوست داشتن مملو از احترامه. یه جور دوست داشتن ستایش آمیز. من دلم نمی خواد بگم عشق. چون عشق به نظرم باید یه احساس آتشین باشه که زود هم سرد بشه. ولی دوست داشتن من برای تو.... یه چیز دیگه است، یه جور دیگه است. جات تو قلب من خیلی مخصوصه و البته همیشگیه. هر کس هم وارد قلب من بشه جای تو همین طور دست نخورده مخصوص خودت باقی می مونه. چون دوست داشتن من برای تو ممکنه تغییر شکل بده -همین طور که تو این سال ها داده- ولی هیچوقت ازش کم نمی شه.
ازت متشکرم برای این که هستی، برای اینکه وجود داری و من می تونم دست هاتو تو دستم بگیرم. برای اینکه من رو محکم و سفت بغل می کنی. برای اینکه همیشه به من اعتماد به نفس می دی. برای اینکه با حوصله به حرفام گوش می دی. برای اینکه با من صبوری می کنی، برای اینکه چیزایی رو تو وجودم می بینی که دیگران نمی بینن. برای اینکه ازم میخوای دریچه های قلبم رو برای دیگران باز بذارم و من میدونم که این کار چقدر برای تو میتونه سخت باشه....
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 0:6 توسط یک پرنده مهاجر
|
حرفی برای گفتن نیست....
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 23:12 توسط یک پرنده مهاجر
|
سلام
اصل امتحان من فردا و پس فرداست. فقط حیفم اومد هیچ واکنشی نسبت به کامنت های دوست داشتنی شما نداشته باشم.
اول از همه آرمیتا جون! راجع به استرس و عذاب وجدان باید بگم تا حالا این حس رو تو زندگیم از همه حس های دیگه بهتر شناختم! و چقدر هم حس مزخرفیه....
حالا برسیم به آیدای عزیز! من خیلی هم اهل مارپل بازی نیستم ولی این خانومه بدجوری رو اعصاب منه، بابام هم که از بس حوادث روزنامه ها رو میخونه دائم در حال بو کشیدن توطئه ها و اتفاقات وحشتناکه!!!
و اما بیژن جان یا خان یا نمی دونم کدوم بهتره، هر کدوم که خودت بیشتر دوست داری: راستی میدونی یه نفر دیگه هم هست که با تو هم نظره. مرتب میگه الان که وقت درس خوندن نیست. وقت گشتنه، شیطونی کردن، عاشق شدنه، بعدش جور و جفا کشیدنه!!! خلاصه هر چیزی که فکرش رو میشه کرد که ربطی به درس نداشته باشه....!
اقلیمای عزیز و نازنین خیلی خوشحال شدم که صداتو شنیدم. باورم شد که من هم توی یک رشته ارتباطات دوست داشتنی هستم. چیزی که همیشه حسرت اش رو میخورم.
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 22:21 توسط یک پرنده مهاجر
|
رفته بودم ایمیل هامو چک کنم ببینم استاد پروژه بالاخره جواب دو تا میل قبلی من رو داده یا نه. دیدم که بله و تازه هیچ چیزی هم ننوشته جز این که هر چه سریعتر به من مراجعه کنید. دلم هری ریخت پایین. من تا بیست اسفند برای رد شدن نمره مهلت دارم. یعنی باید تا پانزده ام شانزده ام گزارش نهایی رو به استاد داده باشم. حالا اگه بخواد یه ایراد هم بگیره نمی دونم باید چه کار کنم.
حدودا یک ماهه که یه خانومی از حوالی کرج زنگ میزنه که دست از سر شوهر من بردار. و هر چی هم که براش توضیح میدی که بابا دست من آخه رو سر شوهر تو باید چی کار کنه تو مغزش نمی ره. دست آخر جمعه صبح زنگ زده بود که تو مگه فلانی نیستی متولد ۶۲!!!! من نمی دونم از کجا اسم من رو فهمیده. می گفت تو یکی دو هفته پیش تو ملارد! تو ی باغ بودی و با شوهر من قرار داشتی!!!! تصورش رو بکن چه قدر ضایع و نفرت انگیز!!!
بالاخره بابا جان و من تصمیم گرفتیم شکایت کنیم. اول ازهمه از طریق دو تا شماره موبایلی که از اون ها تماس گرفته. نمی دونستم پیگیری مزاحمت تلفنی اینقدر راحت و سریعه. دیروز بازپرس پرونده دستور ردیابی خط تلفن ها رو داده. حالا همش منتظرم ببینم این آدم کیه!!
این قدر از شماره های مختلف با کد کرج و شهریار و نمی دونم کدوم قبرستان دیگه زنگ زده که گوشی ام پر شده از این شماره ها. احساس می کنم گوشی ام کثیف شده. دلم میخواد بکنم اش توی وایتکس!!!
پ.ن.۱ من فردا و پس فردا و پس اون فردا! امتحان دارم. اگه امثال قبول نشم دیگه حال و حوصله درس خوندن ندارم!
پ.ن.۲ از همه کسانی که هنوز به اینجا گهگاهی سر میزنند ممنونم.
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 13:2 توسط یک پرنده مهاجر
|