خیلی ساده و راحت دلم برای نوشتن تنگ شده. و خیلی خوب می دونم که نوشتن به سبک من و این همه آمدن و رفتن و فاصله انداختن اصلا باب طبع خواننده نیست. ولی خوب مثل همیشه دلم رو به این خوش می کنم که "دارم برای دل خودم می نویسم." پس تو هم اگه دوست داری بیا و "برای دل خودت بخون" و بدون که من هم خوشحال میشم...
دیروز شنیدم که مهتاب که در واقع دختر دوست باباست و با خانواده شون رفت و آمد داریم با دوست پسرش نامزد کرده. که تصادفا تو یه مهمونی من هم دیدم اش. مهتاب هم سن منه و مدیریت بازرگانی خونده. همشه شنیدن خبر ازدواج هم سن و سال های من و بعضا حتی کوچکتر از من! یه حس عجیب توی من ایجاد می کنه که خوشایند نیست. نمی دونم چرا. لطفا فکر نکن که حسودیم میشه یا مثلا احساس می کنم چیزی از اون ها کم دارم. اگه من رو دیده باشی و یا دست کم از ورای این نوشته ها کمی شناخته باشی میدونی که این بحث ها کاملا منتفیه. این بار با شنیدن خبر نامزدی مهتاب حتی یه کم از موارد مشابه بیشتر هم ناراحت شدم. شاید به خاطر این که وضعیت خانواده و پدر مادرش از اون های دیگه بیشتر به من شبیه هستند و این که از سال ها پیش با هم دیگه بودیم. وقتی شنیدم که مهتاب با دوست اش که تصادفا! وضع مالی اش هم اتفاقا خیلی خوبه نامزد کرده یهو احساس کردم که وای چقدر زمان زود گذشته و چقدر کارها بوده که می تونستم قبلا کرده باشم و نکردم. چقدر وقتم رو سر چیزای بیخودی گذاشتم و چقدر الکی حرص خوردم.
جدا از همه این حرف ها من همیشه یه جور ترس از ازدواج کردن دارم. اصلا نمی تونم تصور کنم که بعدش چی میشه و برای همین هم همیشه سعی کردم این مساله رو از خودم دورش کنم. حتی بعضی اوقات فکر کردن بهش رو... و هر بار هم کسی خواستی حرفی ازش بزنه واپس زده امش. هم حرف اش رو و هم آدم اش رو. پیش خودم فکر کردم که آدم باید قبل اش کلی کارا رو کرده باشه و درون خودش احساس آمادگی کامل بکنه که زندگی کنونی اش رو به زندگی مشترک تبدیل کنه. البته از همه این ها مهم تر و شاید قبل از همه این حرف ها آدم مناسب خودش رو هم پیدا کرده باشه.
وقتی شروع به نوشتن می کنی کلی حرف توی مغزته که میخوای تند و تند بنویسی شون اما وقتی به اینجا میرسی یه دفعه میبینی حرفات تموم شدن و دیگه چیزی یادت نمی آد. نکنه زندگی هم همین طوری باشه. اون قدر که ما فکر می کنیم فراخ و بزرگ نباشه و نشه آدم به آرزوهاش برسه. نکنه آدم زود به آخر خط برسه بعد ببینه ای بابا! چی میخواستیم بکنیم چی شد!
من یه آدم کوچک هستم با یه ذهن بزرگ. اینقدر بزرگ که فکر می کنم بی نهایته و تو این ذهن بی نهایتم بیشمار چیز رو می پرورونم. با خودم فکر می کنم چطور این جرم پنجاه کیلویی میتونه یه دنیا رو که بی نهایته تو خودش جا بده. من آدمی هستم که زیادی فکر می کنم و زیادی به همه چیز گیر می دم. معمولا اعتماد به نفسم از چیزی که هستم کم تره. و خودم رو کوچک تصور می کنم. کمی خودآزاری رو هم به این ها اضافه کنید. حالا تصور کنید که تو وجود من چه اوضاع درهم برهمیه...