چند روز پیش ها، حدود دو هفته پیش، میانه من و بابا جان! شکراب بود. گرچه هنوز هم از طرف من کمی هست! بابا جان هم برای اینکه حال من رو کمی تا قسمتی بگیره-البته این به نظر من اومد- گفت حالا که بیکاری و بیشتر تو خونه! این باغچه ها رو گل بکار!! من هم که اهل کم آوردن و این حرف ها اصلا نیستم و تازه این دفعه با دفعه های دیگه فرق داشت. اینه که چند روزی کار ما شده بود شخم زدن!! البته با بیلچه. آدم ناشی هم که هزار تا بلا سر خودش میاره تا اینکه جمعه پیش بابا جان لطف فرمودند و رفتیم تعدادی رز و شمعدانی و غیره خریدیم و دو نفری کاشتیم. چند دقیقه پیش داشتم گل ها رو آب میدادم که دیدم به به اولین غنچه ها نمایان شدند! نمی دونید چقدر خوشحال شدم. سریع ازشون عکس گرفتم. شما هم ببینید چه غنچه های نازی هستند...
مساله بعدی اینه که اوضاع واقعا زیاد خوب نیست. شاید به قول باران بیشتر به خاطر احساس بلاتکلیفی باشه...
دلم یه غذای مفصل اون هم نه از نوع خونگی میخواد. یه غذای مفصل با پیش غذا و پس غذا و مخلفات اش که ترجیح میدم کباب نباشه. مثلا از مجموعه غذاهای گیاهی خانه هنرمندان و یا از این اسپاگتی های یک رستوران ایتالیایی-همون ماکارانی خودمون- که البته با سالاد های مختلف همراه باشه....وای که دلم آب افتاد.... یکی نیست یک دختر کمی افسرده و کمی غرغرو و البته بسیار جذاب! رو به یک رستوران شیک دعوت کنه؟!!؟


