تبليغاتX
این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند
سلام
این وبلاگ به دلیل بی انگیزگی نویسنده بی مزه اش فعلا تعطیل شده است. شرمنده تویی هستم که میآی خبری از من بگیری ولی هیچی نیست.
شاید خیلی زود، شاید خیلی دیر و شاید هم هیچ وقت دیگه سراغ اش نیومدم که چیزی بنویسم!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 19:55 توسط یک پرنده مهاجر |

بعد از مدت ها امروز یک بسته ژفک خوردم و در ضمن کلی هم ازش لذت بردم. میدونید چیه؟ من اصلا اهل این جور هله هوله ها نیستم و در شرایط عادی خیلی طرف اشون نمی رم مگر اینکه چند نفر آدم باشند و بخورند و حال کنند تا من رو به هوس بندازند که چند تا شو امتحان کنم. ولی این دفعه واقعا چسبید!

چند روز پیش ها، حدود دو هفته پیش، میانه من و بابا جان! شکراب بود. گرچه هنوز هم از طرف من کمی هست! بابا جان هم برای اینکه حال من رو کمی تا قسمتی بگیره-البته این به نظر من اومد- گفت حالا که بیکاری و بیشتر تو خونه! این باغچه ها رو گل بکار!! من هم که اهل کم آوردن و این حرف ها اصلا نیستم و تازه این دفعه با دفعه های دیگه فرق داشت. اینه که چند روزی کار ما شده بود شخم زدن!! البته با بیلچه. آدم ناشی هم که هزار تا بلا سر خودش میاره تا اینکه جمعه پیش بابا جان لطف فرمودند و رفتیم تعدادی رز و شمعدانی و غیره خریدیم و دو نفری کاشتیم. چند دقیقه پیش داشتم گل ها رو آب میدادم که دیدم به به اولین غنچه ها نمایان شدند!  نمی دونید چقدر خوشحال شدم. سریع ازشون عکس گرفتم. شما هم ببینید چه غنچه های نازی هستند...

مساله بعدی اینه که اوضاع واقعا زیاد خوب نیست. شاید به قول باران بیشتر به خاطر احساس بلاتکلیفی باشه...

دلم یه غذای مفصل اون هم نه از نوع خونگی میخواد. یه غذای مفصل با پیش غذا و پس غذا و مخلفات اش که ترجیح میدم کباب نباشه. مثلا از مجموعه غذاهای گیاهی خانه هنرمندان و یا از این اسپاگتی های یک رستوران ایتالیایی-همون ماکارانی خودمون- که البته با سالاد های مختلف همراه باشه....وای که دلم آب افتاد.... یکی نیست یک دختر کمی افسرده و کمی غرغرو و البته بسیار جذاب! رو به یک رستوران شیک دعوت کنه؟!!؟

اولین غنچه رز

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 18:23 توسط یک پرنده مهاجر |

شهر ماپنجره
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 14:15 توسط یک پرنده مهاجر |