تبليغاتX
این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند
در خانه ای زندگی می کنم که روابط آدم های آن بیمار است. قصر رویاهای دوران کودکیم به دخمه ای تبدیل شده است که نفس کشیدن در بوی مانده اش حالم را به هم می زند. و من فکر می کنم که تا کی می توانم تحمل کنم و این سوال در ذهنم پیچ و تاب می خورد.
دلم گرفته است. از تمام تحقیر ها و توهین هایی که دو انسان تنها به مجوز -پدر و مادر بودن برایم- به روحم روا می دارند و تکه تکه شدن روانم را زیر این همه فشار نمی بینند. من ضعیف شده ام، و وقتی بحث می کنم گلویم می گیرد و سرفه های مداوم نمی گذارند حرفم را بزنم. دیگر مثل گذشته این اشک هایم نیست که به شنیدن دو کلمه فورا جاری می شود بلکه دردی در گلوست که مرا به سرفه می اندازد.
آرزو می کنم تا جایی که می شود از این خانواده مستقل باشم و برای هیچ چیز نیازمندشان نباشد. خانواده ای که مرا درک نمی کنند و می پندارند بهترین در تمام آسمان و زمین اند و این همه، تنها مشکل من است که در این پازل تکه پاره جایی برایم پیدا نمی شود.
در تمام زندگیم هیچ وقت با این همه اطمینان معتقد نبوده ام که مهم ترین وظیفه پدر و مادر حمایت روانی از فرزند است. و تازه مگر من چه می کنم خدایا که این چنین سزاوار تلخی ام. مگر غیر از این است که همه جا سربلند بوده اند از داشتن من و همه طوری به ما نگاه می کنند انگار حسرتی در دل دارند؟ و مگر من چه خواسته ام جز اندکی احترام گذاشتن به عقاید و درونیاتم-هر آنچه که منم-.
دلم گرفته است. از این همه جدی گرفته نشدن و توهین به آدم ها و اندیشه هایی که دوستشان دارم. از این همه انتظار نا به جا. از این همه ملاحظه کاری بی مورد که قبولشان ندارم. از این همه نادیده گرفتن نیازهای به حق. از این همه شکستن ها.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 17:36 توسط یک پرنده مهاجر |

با مامان و بابا توی یک کتاب فروشی هستیم توی پاسداران. ساعت ده شب است و آمده ایم بیرون که شام بخوریم. ماشین را جلوی کتاب فروشی پارک کرده ایم. اول من وارد می شوم بعد بابا. یک راست می روم سراغ لوازم التحریر که همه دم دست چیده شده است. تک تک خودکارها، روان نویس ها و اتودها را تست می کنم. برای مامان دو تا خودکار بر می دارم. برای خودم هم دو تا خودکار به علاوه یک پاک کن سه گوش آبی پر رنگ. بابا مشغول کتاب هاست و من هم حسابی گرسنه ام. برای صاحب مغازه پیتزا می آورند. دو تا روان نویس هم برای بابا بر میدارم و دوباره مشغول می شوم. دوباره از اول تا آخر...میروم سراغ قفسه کتاب ها، نه ! اصلا حوصله اش را ندارم. روی یکی از قفسه ها یکسری کتاب آشپزی هست. ،آخ جووون!! میروم سراغ شان و یکی را بر می دارم. در این کتاب نوشته شده که چطور می شود با سبزیجاتی که من تا به حال در هیچ سبزی فروشی ندیده ام و اسم شان را هم نشنیده ام خوراک های گوناگون با خرچنگ و هشت پا درست کرد. اسم کتاب هم هست آشپزی پایه یا یک همچین چیزهایی!


+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 20:37 توسط یک پرنده مهاجر |

آقا مهران راننده سرویس دبستان من و بعدها برادرم بود. از کلاس سوم تا پنجم. من همیشه دوست داشتم همراه مامان به مدرسه بروم و افسوس که مامان -مثل خیلی از مسائل دیگر- نیاز شدید درونی من را نادیده گرفت و با این منطق که دیگر بزرگ شده ای و این بهانه ها بی معنی است از همراهی من تا مدرسه حتی اگر شده یک روز در هفته سر باز زد.

آقا مهران یک مینی بوس بنز زرد رنگ داشت که دو تا تکه ابر بزرگ روی شیشه های جلوش چسبیده بود. که بعدها به خاطر گیر دادن های مسخره آن روزها مجبور شد ابرها را از روی شیشه بکند. من و آقا مهران خیلی زود با هم دوست شدیم. من را "حسنی" صدا می زد و در طول راه برایم شعرهای حسنی را میخواند که البته خودش هم به تدریج چیزهایی به شعرها با مضامین مختلف! اضافه کرده بود. جای من در مینی بوس نزدیک خودش بود و در مسیر کلی با هم می گفتیم و می خندیدیم.

چند سال پیش آقا مهران را جلوی در مدرسه قدیمی دیدم که هم چنان با ماشین زردش منتظر بچه ها بود. جلو رفتم و سلام کردم. مجبور شدم خودم را معرفی کنم تا بتواند پیوندی میان من امروز و من کودکیم برقرار کند. آقا مهران آشکارا خجالت می کشید در حالی که من آماده بودم به خاطر تمام لحظه های قشنگی که برایم ساخته بود حسابی بغل اش کنم و ببوسم اش.



+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 13:33 توسط یک پرنده مهاجر |

با امیر در فضای پارک شهر هستیم. هوس تئاتر کرده ایم و مثل همیشه بدون برنامه قبلی راه افتاده ایم به سمت تئاتر شهر. دو تا از دوستان امیر هم قرار است بیایند که من تا به حال ندیدم شان. ساعت شش قرار گذاشته ایم و ما یک ربع هم زودتر میرسیم به امید این که بلیت تئاتر شش و نیم را بگیریم. بلیت تمام شده است و ما منتظر دوستان می شویم که تصادفا درست یک ساعت دیرتر سر قرار می رسند!

من و امیر خسته و بی حال روی صندلی های سنگی و کثیف نشسته ایم و آب طالبی می خوریم که به نظر من زیادی شیرین است و به زور طعم آب طالبی می دهد. اتفاقی یکی دیگر از دوست های امیر را می بینیم که با دوست دختر جدیدش آمده! . نمی دانم چرا بیشتر دوست های امیر این قدر چپ و چوله اند! و اصلا به دل من نمی چسبند. نه خودشان و نه دوست دختر های رنگ و وارنگشان. هر دو خمیازه می کشیم و من نمی دانم به خاطر هوای آلوده این اطراف است و یا شلوغی کسالت بار پارک شهر که خیلی خمود و وارفته زیر آفتاب در حال غروب لم داده است.

داخل سالن چهارسو هستیم که یقینا از انبارهای قدیمی تئاتر شهر بوده است. سالن فاقد هرگونه تهویه است و ما در حال تماشای یک نمایش قرون وسطایی در فضای سیاه زندان و کلیسا هستیم. هوای سالن کدر شده است و من به این فکرم که اگر زلزله شود ما حتما این زیر مدفون میشویم! بازیگران تا جایی که می توانند عربده می کشند و خودشان را به کف کثیف سالن می مالند و عرق می ریزند و من از دیده بدنهای عرق ریزشان که حالا حسابی سیاه هم شده چندشم می شود. دست امیر از اول تا آخر نمایش توی دستم است و به این فکر می کنم که چرا همیشه در موقعیت های نامناسب این قدر هوایش را می کنم! و وقتی با فراغ بال در کنار هم هستیم به هر بهانه ای سعی دارم مانع از نزدیک شدن اش به خودم شوم. و معمولا هم در این جور مواقع شکست می خورم و لذتی که باید ببرم برایم تبدیل به انجام وظیفه می شود!

از سالن که خارج میشویم دوستان امیر کلی غر می زنند که این چه برنامه ای بود و کلی هم بد و بیراه نثار امیر نازنین من می کنند. کم کم از دست پسره و حرف های زشت اش ناراحت می شوم که خوشبختانه از هم جدا می شویم و دست در دست هم به سمت ماشین می رویم که مثل همیشه که به دیدن تئاتر می آییم روبروی نگارخانه شیث پارک شده است.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 1:41 توسط یک پرنده مهاجر |

امشب خاله خانم و شوهرش پرواز کردند تا برگردند سر خونه و زندگی خودشون که درست اون ور دنیا قرار داره. خاله خانم رو برای اولین بار پارسال دیدم. بعد از سی سال که بالاخره عزم وطن کرده بود. در دو سفر مجموعا شاید چهل روز نزدیک ما بودند، منظورم تو همین آب و خاکه. چون خاله خانم آروم و قرار نداره و از قضا خوب شیطون و سرحاله اینه که هزار تا برنامه برای بیست روز مسافرتشون داره که همه شوم هم تقریبا اجرا میشن.

من چهار تا خاله دیگه هم دارم ولی هیچ کدومشون مثل این یکی نیست. گرچه اونا رو خیلی بیشتر از این یکی دیدم. خیلی اوقات -که اخیرا این حالت خیلی بیشتر شده- من از مصاحبت با خوانواده مامانم لذت نمی برم بلکه بیشتر سعی می کنم تحمل شون کنم. ولی حساب این خاله خانم خوشگل و خوش خنده جداست.

خاله خانم و شوهرش در دهه شصتم زندگی شون هستند و بچه ندارند. هر دو دکترا توی رشته اقتصاد دارند و کارشون تدریسه تو دو تا از دانشگاه های اون ور دنیا. اشتباه نکن! هر تصوری رو که از استاد هات داری بذار کنار چون تا حالا همچین معلمی رو بعید می دونم دیده باشی. سرحال، خوش خنده، شیک پوش بیشتر به سبک جوون ها با لباس ها و گردنبد ها و گوشواره های رنگ و وارنگ بسیار! و البته اهل مطالعه و جدی در کار.

در تمام وجود خاله خانم چیزی که با من در تعارض باشه وجود نداره. شخصیت های ما خیلی نرم کنار هم دیگه جفت و جور میشن و رابطه مون واقعا لذت بخشه. خاله خانم هر بار که میاد ایران دیگه دلش نمیخواد برگرده و از اونجا که خیلی احساساتی و از اون بیشتر اهل بروز احساساتشه از آمدن به اینجا و موندن حرف میزنه.

من پیش خودم فکر می کنم چرا باید این خاله خانم که این قدر میشه با خودش و شوهرش جور بود و از بودن در کنارشون لذت برد باید اون ور دنیا زندگی کنه؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 2:31 توسط یک پرنده مهاجر |

چند بار آمده ام و این صفحه را باز کرده ام و چون حرفی برای نوشتن در ذهنم جاری نشده دوباره آن را بسته ام. پیش خودم فکر می کنم نوشتن در اینجا لذت نوشتن روی برگه های سفید و دست نخورده کاغذ را ندارد. و در ذهنم مزه مزه می کنم لحظه لغزیدن روان نویس مشکی را بر روی کاغذ سفید. و به انحنای زیبای خطوط فکر می کنم موقع نوشتن کلمات و تک تک حرف ها و دلم میخواهد جای این صفحه مونیتور دفتری باشد که با فراغ بال در آن بنویسم. از هر چیزی که به ذهنم می رسد یادداشت بردارم هرچند کلمات گنگ و نامفهوم باشند. و لذت حرکت دست را موقع ادای تک تک حروف به درون بکشم.

چند روزی است کتاب خانه ارواح نوشته ایزابل آلنده را می خوانم. از آن خواندن های جنون آمیز که آن را فقط مختص خودم می دانم. بالاخره امروز حوالی ظهر تمام اش کردم. و هنوز شخصیت های کتاب درونم زنده اند. رئالیسم جادویی پدیده غریبی است که من آن را با صد سال تنهایی مارکز شناختمش. ایزابل در این کتاب بسیار -محتاطانه- از آن استفاده می کند بطوری که بعضی جاها آدم واقعا لج اش میگیرد و دلش میخواهد داستان را به شکل دیگری برای خودش روایت کند. به خصوص آنجا که استبان پیر تابوت رزا خوشگله را پس از سالها از قبر بیرون می کشد و وقتی در تابوت را باز می کند لحظه ای مسحور زیبایی رزا میشود که جسدش کاملا سالم مانده است و او را می بوسد. روایت ایزابل چنین است که جسد رزا چند لحظه بعد در اثر ورود جریان هوا متلاشی میشود. و اما روایت من روایت زیبایی اثیری رزاست که هم چنان دست نخورده باقی می ماند و استبان دوباره او را به خاک می سپارد.

چند روز است به این فکر می کنم که من تا به حال هر چیز خواسته ام بدست آورده ام. گیرم حالا کمی دیر یا زود. ولی نمی دانم چه اشکالی هست که احساس سرشار بودن نمی کنم. گاهی اوقات -که اتفاقا کم هم نیست- احساس می کنم در حال سقوط به چاهی هستم که انتهایش ناپیداست. و هر چه سعی می کنم جلوی خودم را بگیرم انگار بدتر است و حاصل تلاش هایم ناامیدی و یاس و احساس نارضایتی بیشتر است.
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 2:30 توسط یک پرنده مهاجر |