سهمیه بندی بنزین درد بزرگتری است! وقتی هر شب ساعت نه که در را به روی پدرت باز می کنی که خسته از سر کار بازگشته است، اولین حرفی که از او بشنوی مربوط به بنزین مازاد مورد نیازش باشد و این که مثلا پمپ بنزینی را که تا دیروز بنزین آزاد می فروخته امروز توقیف کرده اند و او هم چنان بلاتکلیف مانده است.
سهمیه بندی بنزین درد بسیار بزرگی است! وقتی می شنوی رئیس جمهور مملکت ات با آن طرز سخن گفتن عوام فریبانه اش! با تمسخر از کارخانه داری صحبت می کند که دلش می خواهد هر روز با اتومبیل شخصی سرکار برود!! و تو اینطور برداشت می کنی که این "کار" قطعا چیزی جز عشق و حال نباید باشد. و پیش خودت فکر می کنی تو چرا تا به حال چیزی ار این عشق و حال نفهمیده ای و بیشتر با مشکلات اش آشنا شده ای. تو بغض ات می گیرد وقتی می بینی رئیس جمهور مملکت ات فکر بنزین فلان جانباز را هم که ممکن است حتی بر اثر حماقت به این وضع افتاده باشد را می کند و وقتی نوبت به تولید کننده این مملکت می رسد با تمسخر از او یاد می کند.
هميشه حرفهايی هست برای گفتن! باز بهار آمده و من هوايی شدم؛ پر از رويا شدم؛ گرچه روياهای من تمامی ندارند. من با رويا زندگی میکنم؛ من در رويا زندگی میکنم. گاهی اوقات وقتی از دور به حال و هوای زندگی و فکرهايم نگاه میکنم خودم را و تو و زندگی و خيابان را در هالهای از مه میبينم که از زمين فاصله گرفته و در ذهن من چرخ میزند.
رويای من گاهی شيطنت میکند و مرا به خنده میاندازد. مثلا حرفهای تو به يادم میآيد وقتی در اوج سرخوشی نمیدانی ديگر چهکار بايد کرد! و از خنده من لجت میگيرد!
رويای من گاهی اوقات آبی میشود؛ آبی آبی به رنگ آسمان تهران وقتی هوا آلوده نباشد و تو نمیدانی من چهقدر آرام میشوم وقتی در اين همه آبی غرق میشوم. هميشه قبل از ديدنت کلی حرف آماده کردهام برای گفتن؛ اما.... هميشه ثانيهها از من جلوترند و تو حتی گاهی از ثانيهها هم شتابزدهتری. تو در رويای بنفش من هميشه چندين قدم از من جلوتری و سعی داری دست ظريف من را هم دنبال خودت بکشی اما من بازيگوش میشوم و آرام آرام قدم برمیدارم. گاهی حتی هوس میکنم -علیرغم اين همه شتاب تو- بايستم و به اطرافم نگاه کنم...و میايستم و نگاه میکنم و دست تو را هم میگيرم تا تو هم دوباره و اين بار با من نگاه کنی.
رويای من خيلی وقتها سياه میشود؛ آنچنان سياه که مرا به ياد قير میاندازد؛ و من در اين سياهی غمانگيز چنان غرق میشوم که حتی تو - که توانستهای مرا تسخير کنی- هم نمیتوانی با زيباترين سرودهايی که برای من میخوانی مانع غرق شدن من شوی...
يادت هست وقتی به من میگفتی:«تو بايد خيلی خوب زندگی کنی!» و روی اين خوب لعنتی تاکيد میکردی! اين جملهات هميشه مرا به هراس میاندازد؛ مرا که هميشه زيادی به معنی کلمات فکر میکنم!
پ.ن. این پست رو بهار سال گذشته در وبلاگ قبلی نوشته بودم. خیلی دوست اش دارم..
این شعر، قسمتی از یک تصنیف فوق العاده است از ساخته های زیبای استاد محمد رضا شجریان در دستگاه ماهور که اجرای دیگری ازش رو میتونید از اینجا بشنوید.
بعضی از اوقات آدم حرفی برای گفتن ندارد دیگر! من هم مدتی است حرفی برای زدن ندارم. یا فکر می کنم حرف هایم ارزش گفتن ندارند یا شاید هم تنبلی می کنم. نمی دانم....
از صحبت های روزمره خسته ام. دلم حرف های تازه می خواهد.دوستی با آدم های تازه ای که حرفی برای گفتن داشته باشند. دلم ایده های نو برای زندگی کردن می خواهد. نه فکر کنی که افسرده ام. صد در صد آماده زندگی ام، آماده رفتن، دیدن، شنیدن، برخورد کردن و تجربه کردن....
پ.ن.۱. عاشق قسمتی از این تصنیف هستم که میگوید:
به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسي
نه کسي را درد زمان
پ.ن.۲. عجیب هوای ساز زدن دارم ولی نمی دانم چرا نمی زنم!!
پ.ن.۳. بزرگترین نعمت برای یک انسان "درک شدن" توسط انسانی دیگر است.
نه من هنوز دوره آف بودنم شروع نشده فقط یه کم سرم شلوغه!
به سبک باران! به زودی یک پست جدید در اینجا نصب خواهد شد![]()