هورااااااا................
خدایا داری حسابی ما رو شرمنده می کنی ها. ای ول، دست ات درد نکنه..... دل ما رو هم شاد کردی...
قربونت:X :*
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 23:0 توسط یک پرنده مهاجر
|
من خسته ام آره، وقتی هم خسته میشم خیلی تلخ میشم، خیلی. لابد می پرسی خسته از چی؟ تو که الان باید کبک ات خروس بخونه، تو که به چیزی که میخواستی رسیدی. مگه یادت نیست میگفتی آرزوم همینه. تو که به بهتر از اون چیزی که فکر می کردی رسیدی. تو که خودت هم اعتراف کردی...
این ها حرف هاییه که این روزها با خودم تکرار میکنم. احساس می کنم دارم دور خودم میچرخم. و هر چی سعی میکنم نمی تونم یه روزنه به درون پیدا کنم. احساس میکنم انگار صد سالم شده....
دیروز مشغول مرتب کردن کتاب ها بودم و منتظر بلکه معجزه فنگ شویی بالاخره اتفاق بیفته! چشمم دویاره خورد به سررسیدهای قدیمی. نمی دونی من چه آلرژی نسبت به این ها دارم. سه، چهار تا سر رسید از چهار، پنج سال پیش به این طرف که تو هرکدوم کم تر از سی صفحه مطلب هست. وقتی چشمم به این همه صفحه خالی میفته حالم ازشون بهم میخوره. چند بار خواستم همه رو بندازم دور. ولی بعد پشیمون شدم. شاید هم زیادی محافظه کارم. میترسم دلم برای همون بیست، سی صفحه تنگ بشه. ولی یه روز حتما همه رو میریزم دور، مطمئنم!
گاهی وقت ها دلم میخواد فقط پیش تو باشم. می فهمی؟ ولی نمیشه و همین نمیشه زهر رو ریخته تو وجود من. دلم تو رو میخواد و این خواستن رو نمی تونم با هیچ کس و هیچ چیز دیگه ای جایگزین کنم. می فهمی؟ برای من اصلا مهم نیست که تو چه شکلی هستی. که ظاهرت به من نمیخوره. برای من وجودت مهمه. و این خواستن بی انتهای دل من... ای کاش میشد... ما آدم ها موجودات بدبختی هستیم و بزرگترین بدبختی ها رو خودمون با قوانین و عرف های اجتماعی برای خودمون میسازیم که مبادا یه وقت احساس خوشبختی زیادی نکنیم!!
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 10:57 توسط یک پرنده مهاجر
|
من پیش خودم فکر می کردم که چند وقتی است سراغ شعر نرفته ام. و شاید یکی از دلایل احساسات ناخوشایندم همین باشد. به نظرم شعر - علی الخصوص شعر فارسی - از نظر احساسات و عواطف انسانی بی نظیر است. البته لازم به ذکر نیست! که شعر هم مثل هر چیز دیگر انواع مبتذل هم دارد که نه تنها تاثیر مثبتی بر احوالات شخص ندارد بلکه بسته به نوع ممکن است رخوت آور، کسالت بار، خالی و حتی ناامید کننده باشد.
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 10:36 توسط یک پرنده مهاجر
|