تبليغاتX
این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند

فکر می کنم که باید محافظه کاری بیش از حد را کنار بگذارم و فکر نکنم که ممکن است همه این مطالب را روزی آشنایی کسی بخواند و از محتویات اش من را کشف کند.

علت خوشحالی من و البته تشکر من چیزی نیست جز قبول شدن در دانشگاه، و آن هم دانشگاهی که به عقیده اکثر آدم ها بهترین دانشگاه این مملکت است. من برای قبولی در کنکور ارشد دو سال زحمت کشیدم و البته به اندازه ده سال خون دل خوردم و به اندازه -خدا می داند چند بار- امیدوار و نا امید شدم. لحظه هایی در زندگی ام-خصوصا در این چند ماه اخیر- بوده است که احساس کرده ام هیچ چیز نیستم و همه داشته هایم که کم هم نیستند پیش چشم ام بی ارزش شده اند. چون ناامید شده بودم....

تا قبل از قبولی پی به رمز نام این دانشگاه نبرده بودم. فکر می کردم بار کلمه ای این جا هم مثل دانشگاه قبلی ام باشد. در چند روز گذشته در کمال تعجب و ناباوری فهمیده ام که اشتباه می کردم. نام این دانشگاه جادوست! و این جادو چه کارکردهای عجیبی که ندارد!

پدر و مادر که خیلی خوشحال شدند، برادرم هم، اما نه به اندازه آن ها. چون هم دانشگاهی شدن با خواهرش را چندان نمی پسندد! از میان دوستان عده ای خوشحال شدند و صمیمانه تبریک گفتند و عده ای هم اصلا به روی خودشان نیاوردند، عده ای سعی کردند عقده هایشان را پشت بی تفاوتی مخفی کنند. شگفت انگیزترین واکنش، نحوه برخورد آدم هاست و تغییر موضع سریع شان  نسبت به من. از چند روز پیش به این طرف مرا دست بالا می گیرند! و از رفتار ها و شوخی های احمقانه شان دست برداشته اند.

من در این روزها نظاره گرم. که آدم ها چطور تغییر رفتار میدهند، چطور دیدشان یک شبه تغییر می کند، چطور با حسادت ها و عقده هایشان کنار می آیند و .....چطور احساسات مریضشان را با رفتار های احمقانه بروز میدهند....

نه این که فکر کنی ادامه تحصیل از نظرم تنها راه رشد کردن است، ابدا. ولی برای من همیشه موضوع مهمی بوده است. و از این که بعد از این همه تلاش موفق شده ام احساس خوبی دارم.

پ.ن. چند وقتی است مشغول نوعی کار برنامه نویسی در خانه شده ام که شروعش خیلی سخت بود. ولی خوشحالم که با آدم های خوبی کار می کنم. که یک شانس بزرگ است.

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 20:42 توسط یک پرنده مهاجر |