تبليغاتX
این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند
هوس ازدواج مربوط به چند روز حوالی عروسی بود، به خصوص روزهای قبلش، الان دیگه رفته پی کارش تا ببینیم کی دوباره برمی گرده تا سر به سر ما بذاره. حتی الان از تنها بودن کمی احساس آرامش و خلوت دارم که می ترسم با ازدواج از دست بره. ولی خوب ازدواج هم مزایای خودش رو داره. به خصوص که گاهی وقت ها احساس می کنم اصلا تحمل محیط خانواده رو ندارم و می گم کاش میشد با کسی که با هاش آرامش بیشتری دارم جدا زندگی می کردم.
این نسخه های ازدواج نکردن رو هم تقرییا قبول ندارم. چون اولا در مملکت ما قابل پیاده سازی نیست و ثانیا اردواج چیزیه که باید تجریه کرد. مثل بچه دار شدن...
پ ن .1 این روزها اینقدر کار سرم ریخته که روحم داره زیر بار این کارها له میشه.
پ ن .2 دیروز با امیر رفته بودیم رستوران، پیتزا پنتری. و شهاب حسینی هم آمده بود. به امیر گفتم هیچ ازش کم نداری و کلی کیف کرد. جالب بود که مردم خیلی عکس العمل نشان نداند.
پ ن .3 این درس سیگنال ما سه تا TA دارد!! که کلکسیونی از آدم های مختلف هستند. TA اولی که کم از بسیجی های خفن ندارد! و TA دومی مثل خود ما می ماند! TA دومی چشم ما را جهت شیطنت گرفته است ولی بعید می دانیم غلطی بکنیم!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 21:49 توسط یک پرنده مهاجر |

برادرم نیست، پس همه اینترنت مال خودم میشود! هورا!!!!

امروز از صبح درگیر سیگنال هستم، نمی دانم چرا امروز هر کار می کنم توی مغزم فرو نمی رود. خسته شدم بس که با خودم کلنجار رفتم. دوشنبه از سه فصل اول کتاب امتحان دارم و هنوز به هیج جا نرسیده ام. این جور مواقع احساس خنگی می کنم، شدید شدید.... که خیلی زجرآور است.

فردا عروسی مهتاب است و این باعث شده من کمی هم به ازدواج فکر کنم. فکر کردن به آن برایم نگران کننده است. این که در آینده چه پیش خواهد آمد. چقدر میشود روی امیر حساب کرد. این که دوستی ما خوب است هیچ از نگرانی هایم کم نمی کند. برعکس بعضی اوقات بیشتر نگران می شوم که مبادا این دوستی هم مثل قبلی گریبانم را بچسبد و رها شدن از آن برایم دشوار باشد. البته اگر لازم باشد که رها شوم...

نگرانی درس ها و تمرین ها از یک طرف و هزار جور نگرانی دیگر که خودم برای خودم ساخته ام از طرف دیگر به روح و جسم ام فشار می آورند. و عجیب این که هیچ از وزن شان کم نمی شود! انگار نگرانی چیزی است که از بدو تولد با من بوده است. من کلا آدم مسئولی هستم و آدم های مسئول حتی اگر نگران خودشان نباشند، نگران دیگران هستند.

این روزها چیزی که خیلی آرام ام می کند صدای شجریان است. چه توی ماشین، چه توی خانه و چه همین الان که دارم به شب وصل گوش میدهم.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 15:43 توسط یک پرنده مهاجر |

دخترهای دانشگاه ص-ش یک جورهایی با بقیه فرق می کنند و البته یک جورهایی متفاوتند که من این جور رو دوست ندارم!  عجب جمله فصیحی!! اول از همه باید گفت که جو این دانشگاه کاملا پسرانه است، به هر طرف که نگاه کنی یک عده پسر می بینی و احیانا چند تا دختر.
 عمدتا از بین دخترهای اینجا چیزی رخت بر بسته که من اسم اش رو میذارم زنانگی. برای دخترها و زن ها لازمه که کارها و سرگرمی های زنونه داشته باشند. این طوری خود واقعی شون رو بهتر می شناسن و البته احساس بهتری هم نسبت به خودشون پیدا می کنند. مثلا لازمه که به ظاهرشون به عنوان یک زن برسن. اگه همیشه حوصله آرایش کردن ندارند، حداقل طوری باشند که مرتب به نظر بیان. من به شدت از آرایش های غلو شده و بی معنی متنفرم، در عوض شیفته آراستن معقول هستم، اصلا به نظرم آرایش و آراستن یک جور هنره که آدم میتونه در عین حال که چیزهای جدیدی توش یاد می گیره، ازش لذت هم ببره.
چیزی که در این بچه ها نیست همین چیزهاست. نمی دونم به خاطر جو حاکمه که بیشتر مردونه است و یا به خاطر اینه که فکر می کنند چون اینجا درس میخونن دیگه لازم نیست به خودشون برسن!
در کل من جو دانشگاه رو به دبیرستان تشبیه میکنم. اینجا یه دانشگاه نیست، یعنی نمی تونه باشه، جایی که هر روز یک عده بچه مثبت حسب وظیفه روزانه سر موقع میرن سر کلاس هاشون و درس میخونند. یک عده بچه ای که هنوز پا به دوران بزرگسالی نذاشتن و حتی ضرورت این گذر رو هم احساس نمی کنن. اینجا جو کسل کننده یک دبیرستان رو داره، به هر طرف که نگاه می کنی، چهره ها مثل همه، نگاه ها مثل همه، حتی حرف ها و تکیه کلام ها هم مثل همه.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 22:18 توسط یک پرنده مهاجر |

صبح با زنگ ساعت موبایل به زور بیدار می شوم. طبق معمول نیم ساعت دیر تر! ساعت 7:30 است , باید هر طور شده تا 8 بروم بیرون تا دست کم زیاد دیر به کلاس نرسم. با بی میلی و به زور از زختخواب بیرون می آیم. به خودم وعده می دهم که امروز بعد از کلاس بهانه ای جور می کنم و سر کار نمی روم و زود برمیگردم خانه.
ساعت 9 کلاس شروع میشود و من ده دقیقه ای دیر می رسم. در مورد سر کلاس رفتن معمولا آدم منظمی هستم به استثنای این کلاس که من همیشه دیر می رسم. جلسه اول استاد یک ساعت در فضیلت به موقع رفتن صحبت کرده است و از همه بچه ها خواسته که سر موقع بیایند. و من نمی دانم چرا هر روز دیر می رسم. با کمی خجالت در را باز می کنم و به استاد که مطابق معمول چوب به دست ایستاده است سلام می کنم. استاد از چوب اش برای نشان دادن اسلاید ها استفاده می کند. شانس آورده ام که آدم خوشرویی است و همیشه جواب سلام ام را می دهد.
کلاس دوم ساعت 10:30 شروع میشود. درس شیرین testability! امروز کوییز داریم و نمی دانم چرا استاد این درس اصرار عجیبی به این سیستم امتحان گرفتن مسخره اش دارد. این چهارمین کوییز است که حسابی خراب می شود. من سر امتحان تصمیم می گیرم که درسم را حذف کنم. در حالیکه این درس را از بقیه بیشتر خوانده ام و بیشتر هم بلدم ولی نمره ام به استثنای یک بار همیشه خراب شده است. بعد از پایان کوییز استاد سوال را حل می کند. سوال بیشتر حالت تست هوش غیراستاندارد را دارد! مربوط به مطالب درس نیست. بعد از حل کردن سوال با لبخند پیروزمندانه ای از بچه ها می پرسد که کسی هست که درست جواب داده باشد؟!فقط  یکی از دانشجویان دکترا دست بلند می کند. جالب اینکه او هم به این سوال احمقانه نسبتا! پاسخ درست داده است.
حال خوشی ندارم و این می تواند مربوط به همان جریان های ماهیانه باشد و البته تاثیرات منفی این کلاس مسخره و کوییز مسخره ترش!
توی مترو هستم. خیلی شلوغ است و تمام راه می ایستم. خدا می داند چند نفر از این فروشنده ها می آیند و از لباس زیر و جوراب و لباس رو و تاپ و شلوار بلند و کوتاه و شلوارک و ... گرفته تا قاشق چوبی و سفره و ... می فروشند. بعضی ها بیشتر حالت گدا را دارند ولی بعضی هایشان آدم های باشخصیتی هستند.
ساعت حدود 2 است که به خانه می رسم. یکی از فیلم های Ccinema را نگاه می کنم که فیلم نسبتا غمگینی است. بعد از آن سعی می کنم به وعده ای که از صبح به خودم داده بودم عمل کنم. خواب روز مرا کسل می کند، با این حال می خوابم و وقتی بیدار می شوم که هوا تاریک شده است.

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 20:38 توسط یک پرنده مهاجر |

این مطلب از اون دنیا برای همه به ویژه باران نوشته میشه!
دنیای مرده ها جاییه که توش امید نیست، عشق نیست، محبت نیست. جاییه که آدم های توش فکر می کنن محور کائنات اون ها هستند. و تمام آدم های دنیا جمع شدن تا به محور کائنات ظلم کنن! تو خودت تناقض رو ببین که از کجاست تا به کجا!!
_متنفرم از آدم هایی که خود خواه و خود بین هستند و فکر می کنند که خودخواه و خود بین نیستند! و همه اطرافیانشون رو محکوم می کنند، آدم هایی که راحت به دیگران بد و بیراه می گن، آدم هایی که این قدر خودپرست هستند که عشق های اطرافشون رو نمی تونند حتی ببینند چه برسه به این که حسشون کنند!
اما برگردیم سراغ دنیای من، دنیای مرده ها!
همون جایی که بیشتر آدم هاش بوی تعفن میدن اما خودشون این بو رو حس نمی کنن چون از جنس تعفن هستن .همون جایی که آدم ها همدیگر رو فقط برای مقاصد خاصی می خوان، و فقط هم برای خودشون می خوان!
همون جایی که آدم ها به جای این که فرصت بدن تا دیگران هم حرفشون رو بزنند یکسره از خودشون میگن! آخه خودخواهی از این بالاتر هم میشه؟! آدمایی که عرضه ندارند دهنشون رو ببندند. یک ریز حرف می زنند و نمی دونن که دیگه تو نیستی که روبروشون نشستی بلکه مرده توست که داره سعی می کنه گوش کنه!
من از خود خوری خسته ام، از چرت و پرت هایی که دور و برم جریان داره حالم به هم  میخوره، این قدر از خودخواهی هات خسته ام که دیگه حتی اصلا بهت فکر هم نمی کنم، فقط تحمل ات می کنم، همین!

پ.ن.1 این مطلب خطاب به  عشق های زندگیم که حالا دیگه انگشت شمار شدند نیست.

پ.ن.2
و این جهان به لانه ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است
که هم چنان که تو را می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند
+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 13:9 توسط یک پرنده مهاجر |