تبليغاتX
این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند
تو آن بالا هستی و من این جا نشسته ام. روبرویت. عمدا ردیف جلو نیامده ام تا چشم ام در چشم ات نیفتد. حوصله ندارم با تو سلام و علیک رسمی بکنم. اینطوری دلم پر می زند برایت و می دانم تو هم همین طوری. من به تو نگاه می کنم و غرق می شوم در نحوه ساز زدن ات. چقدر عوض شده است از آخرین باری که تو آن بالا بودی و من از روبرو نگاه ات می کردم. آن موقع دلم پر نمی کشید برایت. یا شاید هم می کشید و من نمی دانستم. چقدر زدن ات به دلم می نشیند. سیراب می شوم از نواهای خوش. دوباره به زندگی سلام می کنم...

دلم پر شده است از احساسات زنانه. به عشق خودم فکر می کنم که ترکیبی است از حس دوست داشتن و مادرانگی. دلم شور می زند برایت که زیاد نگران نباشی و در دل تحسین ات می کنم چون خوب از پس کار بر آمدی. درست مثل یک مادر که قلبش برای کودک اش می تپد...

تازگی یکی از نگرانی هایم شده ای. همیشه می گفتی این قدر تجربه داری که اگر روزی بیاید و من دیگر نتوانم باشم ضربه نخواهی خورد. و فراموش می کنی و به جریان سیال زندگی برمی گردی. ولی این روزها نگاه ات جور دیگری است. لحن ات حرف ات صدایت جمله هایت ...همه جور دیگری است. و من نمی دانم تا کی هستم. تا کی می توانم باشم...

همیشه به تقدیر فکر می کنم و ناراحتم از سهم ام. نه چون کم است. نه .چون در وقت مناسب به من داده نشده است.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 0:28 توسط یک پرنده مهاجر |

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم که دارم کار درستی می کنم یا نه دیروز بالاخره تصمیم خودم رو گرفتم و به مدیر عامل شرکت سه نفره ای! که توش کار می کردم گفتم که دیگه نمی تونم بیام. اونم که از قبل همه اش می گفت شما دانشگاه برید دیگه نمی تونید بیایید بنا براین آمادگی اش رو داشت.

برای من این کار تبدیل به کابوس شده بود. چون تو یکی دو ماه اخیر اصلا دلم نمی خواست برم اونجا و فقط شاید جنبه مادی اش اهمیت داشت. و کاری هم که فقط به خاطر پول باشه مزخرفه!

هوای بهاری آدم رو هوایی می کنه. همیشه این موقع سال دلم میخواد هیچ کاری نداشته باشم و فقط برم بیرون...تو طبیعت یا حتی تو خیابون قدم بزنم. ولی خوب هیچ وقت نمیشه... نمی دونم چرا...آخه حیف این هوا نیست؟

امروز سالروز بزرگداشت عطار نیشابوری است. این غزل عطار رو شجریان در آلبوم دود عود فوق العاده اجرا کرده. حتما بشنوید...

آتش عشق تو در جان خوشتر است      جان ز عشق ات آتش افشان خوشتر است

هر که خورد از جام عشق ات قطره ای    تا قیامت مست و حیران خوشتر است

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:40 توسط یک پرنده مهاجر |

اگر به قول باران آخرین نوشته آدم مربوط به قرن یازدهم هجری باشه حداقل حسن اش اینه که آدم وقتی بعد از سیصد چهارصد سال میاد سراغ وبلاگ اش کلی حال میکنه که یه همچین جایی رو هم داره که به اندازه چهارصد پانصد سال دلش براش تنگ شده.

اگر نمی نویسم همیشه هوس نوشتن رو با خودم این ور اون ور میبرم. هر جا که برم... تو دانشگاه -که هر غلطی می کنم توش fit نمیشم، انگار غالب من نیست!-، سر کار -که کسل کننده و احمقانه شده-، تو خواب، تو بیداری، وقتی دارم راه میرم، وقتی تلویزیون تماشا می کنم، وقتی تو رو می بینم یا نمی بینم، وقتی ....

اسم وبلاگ قبلی رو گذاشتم روی این یکی. چون از همه مهم تر بهترین توصیف حال و روز منه، بعدش هم چون خیلی دوست اش دارم، حیفه و آخرش هم چون دوست اش دارم!!

عید امسال برام خیلی زود گذشت. از بس که به استراحت احتیاج داشتم به نظرم حتی بیست روز تعطیلی خیلی کم هم اومد. الان هم که از بس کار دارم و سرم شلوغه که هر وقت کاری نمی کنم عذاب وجدان کارهای مونده رو دارم.

پ.ن.۱: دیروز از یک دوست عزیز غزلیات سعدی رو که کیارستمی انتخاب کرده؟! گرفتم. هنوز وقت نکردم یه نگاه دقیق بندازم. میخوام برای این دوست عزیز یه هدیه بگیرم. فکر می کنم خیلی کار سختیه...

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 11:46 توسط یک پرنده مهاجر |