تبليغاتX
این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند

وارد آشپزخانه که می شوی همیشه یک کم ظرف نشسته منتظرند و از توی سینک ظرفشویی مثل معتادهای خیابانی که سراپا چرک و کثیف اند با رندی  تمام براندازت می کنند.

مثل همیشه دیرتر از همه از خواب بیدار می شوم. ولی زودتر از همیشه جمعه ها. برای خودم دو تا تخم مرغ نیمرو می کنم و تا تخم مرغ ها آماده شود یک تکه نان یخ زده را در مایکروفر می گذارم و یک چای لیوانی هم می ریزم. هنوز کمی نان سر سفره هست ولی دلم نان تازه می خواهد. شکر را با وسواس زیاد-که مبادا کم و زیاد شود توی لیوان می ریزم و مشغول هم زدنم. بابا از کنار میز رد می شود و چند تا لقمه می گیرد. نیمروی شل با چای شیرین از صبحانه های محبوب من است.

بابا مشغول خواندن کتابی درباره Internet Explorer است. از دیروز فکر می کند که خیلی چیزها هست که باید یاد بگیرد و باید مطالعه اش را بیشتر کند. به این نتیجه رسیده که باید کار را به سمت شیوه های مکانیزه ببرد. بابا همیشه با انگیزه است، عاشق کار است. خیلی مطالعه میکند. و کارهای بزرگ از دست اش برمی آید.

می خواهم ناهار بپزم و اصرار هم دارم از این غذاهای آماده نباشد که فقط نیاز به سرخ کردن دارند. مامان مسافرت است. سیب زمینی ها را با دقت روی تخته خرد می کنم. بعد نوبت پیاز است. موقع خرد کردن اش اشک می ریزم. مکعب های کوچولو و خوشگل را توی روغن داغ سرخ می کنم. سیب زمینی ها را از روغن در می آورم و روی دستمال آشپزخانه می گذارم تا روغن آن تا جایی که ممکن است گرفته شود. چقدر دلم می خواهد یک زن خانه دار باشم. مامان وقتی خانه دار بود دلش می گرفت.

گوشت چرخ کرده را در پیاز داغ و زرد چوبه میریزم. چقدر عطر زردچوبه خوب است. این قدر خوب که دلم می خواهد تمام شیشه را توی تابه بریزم. فلفل سیاه و رب را هم می ریزم. حواسم هست نمک زیاد نشود چون بابا نباید نمک بخورد و دست آخر اصلا نمک نمی ریزم.

هندوانه را قاچ می زنم و از دیدن سرخی اش کلی دوق می کنم. چند قاچ هندوانه گرم را برای خودم توی بشقاب می گذارم. هندوانه گرم را بیشتر دوست دارم. چه هوایی شده است امروز. بابا می گوید ببین بالاخره یک قطره باران می بارد... و رزهای صورتی درشت خوشبو را می چیند تا توی گلدان بگذارد. 

من فکر می کنم داشتن باغچه با رزهای سفید و سرخ و صورتی و بنفشه های کوچکی که مامان برای عید کاشته بود، آن هم در طبقه یازدهم-چیزی نزدیک به ابرها کم تر از یک رویا نیست. بیخود نیست رزهای ما اینقدر درشت و افسونگر شده اند...

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 14:0 توسط یک پرنده مهاجر |

امروز همین طوری احساس می کنم حالم بهتر است. کاملا همین طوری و فکر می کنم چنین اتفاق نادری در زندگی ام! نیاز به ثبت شدن دارد. مدتی است در حال تجربه کردن روزها و ساعت های عجیبی هستم، آرامش ندارم، دلم گرفته است و منتظر یک بهانه کوچک هستم تا اشک هایم جاری شود. حوصله درس خواندن که اصلا ندارم-مامان می گفت اگه دانشگاه اینقدر اذیت ات می کنه ولش کن- این حرف را شبی زد که من یک دل سیر برایش گریه کردم و گفتم از هیچ چیز این دانشگاه حسرت برانگیز! خوشم نمی آید.
اشکال این دانشگاه جدید در این است که باید صد در صد در اختیارش باشی، چیزی که احساس یک زندانی را القا می کند. همه اش درس، تمرین -که بعضی از این تمرین ها گاهی پروژه می شود از مفصلی!-، مقاله، انتخاب موضوع پروژه های درس و ... و تازه لا به لای این ها امتحان ها را هم باید در نظر گرفت.
آن وقت من آدمی شده ام سر به هوا که دیگری حتی نشانی از حس درس خواندن های گذشته در وجودش نیست. دلم هزار چیز را همزمان می خواهد، دلم می خواهد هزار کار بکنم ولی وقت ندارم. از طرفی از محیط هم انرژی کافی نمی گیرم. شده ام هم کلاس عده ای که بیشترشان حتی حاضر نیستند از آن چه می دانند ذره ای خرج کنند مبادا تو نمره بهتری از آن ها بگیری و تو فکر کن چه قدر چندش آور است رابطه داشتن با این ها...
دلم یک دوست خوب می خواهد، مثل مریم که همکلاس مدرسه بودیم و دو سه سال آخر پیش هم می نشستیم. چقدر خوب بود آن روزها... من و مریم ردیف جلو بودیم و نیلوفر و لیلا پشت سر. چقدر حرف داشتیم برای گفتن. چقدر تمرین هایمان را از روی هم کپ می زدیم. چقدر می خندیدیم...و چقدر ساده بودیم آن روزها. لیلا که رفت دلم خیلی گرفت ولی خوب هنوز بقیه را داشتم. لیلا همان سال پیش دانشگاهی رفت امریکا. ما سه تا که کنکور دادیم و هر کدام یک جا پرت شدیم. نیلوفر معماری خواند-رشته مورد علاقه من- مریم برق می خواند و لیلا هم که آن سر دنیا چند بار رشته عوض کرد تا بالاخره به دندان پزشکی راضی شد!
پ.ن.1 باید یک زنگ بزنم به این بچه های قدیمی. شاید امروز...
پ.ن.2 احتمالا از این هفته به یک نفر درس برنامه نویسی بدهم، باید جزوه های قدیمی را مرور کنم. از تدریس خوشم آمده، با روحیاتم سازگار است.
پ.ن.3 دیروز رفته بودم دکتر. چشم های باز ضعیف تر شده. دکتر گفت مطالعه زیاد می کنی، گفتم بله! گفت کار با کامپیوتر؟ گفتم رشته ام کامپیوتر است.... عمل لیزیک یکی از کارهایی است که باید بکنم. کم کم دارم از فکر کردن به نمره عینکم وحشت می کنم!
پ.ن.4 دلم برای فضای گل و بلبل شهید بهشتی تنگ شده، می ترسم فردا دلم برای فضای غبارآلود و تنگ شریف هم تنگ شود!
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:59 توسط یک پرنده مهاجر |

من یک کتاب هدیه داده ام. یک کتاب که لای صفحه هایش چهار گل خشک گذاشته بودم. گل هایی که یادگار روزهای خوب رفته بودند. یک شاه پسند صورتی، یک آلاله، یک لاله زرد و یک گل دیگر که برگ هایش شکل قلب بود و به همین خاطر  بود که چیدمش. یک کتاب از داستان های کوتاه انتخاب کرده ام برای کسی که دوست دارد زود به قسمت های خوب هر چیز برسد...

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:13 توسط یک پرنده مهاجر |