تبليغاتX
این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند
رابطه من با امیر بهم خورده، به همین سادگی و راحتی. البته از نظر اون نمی دونم ولی من دیگه تصمیم خودم رو گرفتم. فکر نمی کردم کنار گذاشتن اش این قدر راحت باشه ولی یه چیز عین واقعیته، من همیشه شک داشتم چقدر دوست اش دارم، زیاد یا کم؟!

بعد از دو سال کنار گذاشتن یک آدم حتما باید سخت باشه، بعضی اوقات فکر می کنم من چقدر سنگ دل هستم چون نتونستم عاشق اش باشم. ولی خوب وقتی تو نمی تونی عاشق یک نفر باشی همه چیز به خودت برنمی گرده، تقصیر طرف مقابل هم هست.

این روزها دارم به دلیل خیلی خوب بودن و با کمالات بودن و فرهیخته بودن و زیبا بودن و عالی بودن و هزار کوفت و زهر مار دیگه مرتب کنار گذاشته میشم. خدایا چه اتفاقی افتاده! شنیدن این جمله که تو از هر نظر برازنده ای من در شرایط خوبی نیستم دیگه برام غیر قابل تحمل شده! شنیدن این حرف برام از شنیدن هزار جور بد و بیراه بدتره.

پ.ن. میخواهم یک مدت بدون عشق زندگی کنم!

پ.ن. حتی تو -که روزگاری سودای عشق ات رو داشتم- دیگه راضیم نمی کنی. دیگه دلم نمی خواد دوستم داشته باشی. نه، نه، نه!

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 18:43 توسط یک پرنده مهاجر |