دوستی من و بابک برمی گردد به دو سال پیش. وقتی هر دو آخرین ترم تحصیلمان را در دانشگاه قبلی می گذراندیم. راست اش یادم نیست چطور با هم دوست شدیم. بابک یک سال از من بالاتر بود ولی درسمان با هم تمام شد. او در واقع سبب دوستی من با امیر و یک اکیپ از بچه های هم ورودی شان شد. ترم آخر با هم چند تا آزمایشگاه داشتیم که خوب باعث نزدیکی بیشترمان شد.
آن روزها بابک از من خواست با هم دوست تر! باشیم که من بنا به دلایل خیلی شخصی که توضیح اش طولانی است قبول نکردم. و با امیر دوست شدم که در واقع قبل از این که دوست من باشد دوست او بود.
امروز بابک را دیدم. درباره تجربه دوستی هایمان حرف زدیم و این که چه اشتباه هایی داشته ایم. از تجربه تنهایی گفتیم که هر چه سن ات بیشتر می شود انگار تحمل اش سخت تر است. گفت تو دومین نفری بودی که چهره اش را در دانشگاه دوست داشتم. و این اولین انگیزه بود. گفت که بابت دوستی من با امیر ناراحت نیست و از اول هم از من دلخور نشده است. چون قبل از این که امیر به من پیشنهادی بدهد جواب من را شنیده بوده است ولی از امیر ناراحت بود چون دوست اش بوده و انتظار داشته قصد او را بداند. دوباره درخواست قبلی تکرار شد.
بابک منطقی است. اهل کار و تلاش است. و از همه مهم تر این که از امیر خیلی پخته تر است و میشود گفت مرد زندگی است. این که بعد از دو سال هم چنان می خواهد با هم باشیم برای من خوشایند است. حرف هایی زد که دوست داشتم.
من جواب صریحی ندادم چون دو دل بودم. قرار شد چند بار دیگر همدیگر را ببینیم و بیشتر حرف بزنیم. نمی دانم هنوز وقت اش رسیده رابطه دیگری را شروع کنم. نمی دانم به خاطر تنهایی است که این رابطه برایم جذاب شده یا به خاطر مردی است که روزی بیشتر شبیه پسرها بود و امروز بزرگ تر شده و مثل من دنبال جفتی می گردد که در کنارش آرامش داشته باشد.
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 23:32 توسط یک پرنده مهاجر
|
آقای "رها" یکی از بچه های کلاس موسیقی است. پسر ساده و یک رنگی است و شاید دو سه سالی از من کوچکتر باشد. در موسیقی با انگیزه تر و عجول تر از او ندیده ام. آهنگ ها و رنگ ها و چارمضراب هایی را که برای بار اول می شنود حتما ضبط می کند تا آن ها را یاد بگیرد. در ضمن آواز هم می خواند. و اتفاقا آواز خواندن اش از ساز زدن اش به مراتب بهتر است. آواز را از روی ردیف "دوامی" کار می کند که اگر شنیده باشی ردیف زیبا، عاشقانه و البته سختی است.
آقای "رها" در ساوه یا اطراف آن زندگی می کند، درست نمی دانم. کلاس ما حوالی میدان انقلاب است و او جزو شاگردهای منظم کلاس است که هر هفته سر ساعت معینی سر و کله اش پیدا می شود.
من و آقای "رها" دیگر رفیق شده ایم. امروز از هوای گرم تهران و ترافیک شکایت داشت. می گفت "آنجا" هوا خیلی خنک تر است و آسمان اش هم صاف تر است. می گفت شب ها توی حیاط می خوابد و شب ها آسمان "آنجا" پر از ستاره می شود. آقای "رها" به هر ستاره نام یک گوشه را داده است. و شبها را با رویای ستاره ها و موسیقی صبح می کند....
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 0:24 توسط یک پرنده مهاجر
|
عکاسی برای من کمی از یک سرگرمی معمولی جدی تر است. عکس های زیادی نگرفته ام ولی عکس زیاد دیده ام. یک کتاب هم دارم راجع به ترکیب بندی که هرازچندگاهی نگاهی به آن می اندازم. مهم تر از همه دوستی دارم که هم مرا به عکاسی علاقه مند کرده است و هم اینکه معمولا راجع به عکس هایی که گرفته است با هم صحبت می کنیم.
راست اش هیچ وقت اعتماد به نفس لازم را نداشته ام تا عکس هایم را به او نشان دهم. از اظهار نظری که راجع به عکس هایش که با هم می بینیم می کنم می گوید وارد شده ای!
امروز همین طوری تصمیم گرفتم عکس هایی را که به نظرم خوب هستند در یاهو 360 بگذارم. شاید این کار هم باعث محک خوردن من شود و هم این که ترغیب شوم برای گرفتن عکس های بیشتر. خیلی وقت است سراغ دوربین نرفته ام، مثل خیلی کارهای دیگر خوبی که آن ها را هم خیلی وقت است کنار گذاشته ام!
وقتی سراغ فلدر عکس های ورچین شده ام رفتم از دیدن عکس ها احساس خوبی داشتم. یک لحظه فکر کردم باید این کار-عکاسی- را جدی تر ادامه بدهم. به خصوص که این روزها با ولعی پایان ناپذیر به دنبال هر چیز که بوی زندگی بدهد سرگردانم.
در یاهو 360 بلاگ نمی نویسم. بعد از چند سال وبلاگ نویسی و از این خانه به آن خانه شدن، فهمیده ام که نباید همه کس را به حریم خصوصی نوشته هایت راه بدهی. شاید برای دیگران این حس این طور نباشد. ولی دوست ندارم هر که مرا می شناسد به اینجا سرک بکشد. که اگر این طور باشد اصلا نمی توانم چیزی بنویسم. مدام قیافه این همکلاسی و آن مدیر قدیمی و آن دوست خانوادگی جلوی چشم ام می آید که از پی بردن به احوال درونی من چه فکری می کند. و اصلا چیز هایی این جا می شود نوشت که جزو اسرار مگوست! و چه خوب که جایی هست که میشود بدون نگرانی از همه چیز حرف زد !
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:8 توسط یک پرنده مهاجر
|
حوصله مرتب کردن اتاقم را ندارم. دیروز آخرین امتحان را دادم. اصلا خوب نشد، قسمت هایی از درس را یادم رفته بود و این قدر فرسوده شده بودم در این چند روز که توان دوره کردن آن را پیش از امتحان نداشتم و خوب امتحان هم همیشه بی رحم است. یک لحظه فکر کردم حتما می افتم و ترسیدم. ولی کمی که گذشت بی تفاوت شدم. این روزها طوری شده ام که افتادن یا نیفتادن برایم فرقی نمی کند. دانشگاه برایم نه جذابیت دارد و نه جدیت.
مدت هاست که دیگر مثل قدیم ها ساز نمی زنم. نه این که دلم نخواهد، نه. همین حالا هم که حرف اش را می زنم دلم پر می کشد برای مضراب های خوش دست قهوه ای روشن و ساز خوش صدایم. تو می دانی من روزی آرزوی داشتن چنین سازی را داشتم؟ و وقتی نداشتم اش -با آن ساز قدیمی که مدت هاست دیگر از جعبه بیرون نیاوردمش- دوران های خوشی داشتم. آن روزها چه با انگیزه بودم، چقدر جدیت داشتم. این روزها پیش از هر چیز بی حوصله ام.
من ناخن هایم را کوتاه کرده ام و روی آن ها لاک تیره رنگی زده ام. همیشه لاک های روشن براق را ترجیح می دهم ولی امروز دلم دقیقا یک رنگ تیره می خواست. جای جوش های کنده شده روی صورتم را که در روزهای امتحان از همیشه بدتر شده است، با کرم پودر پوشانده ام. آخ که من چقدر از کرم پودر بیزارم. همیشه دلم آرایش های ملایم می خواهد روی پوستی که نیازی به کرم پودر زدن نداشته باشد. یک آرایش ساده چشم و یک رژگونه ملایم به اضافه یک رژ لب که بیشتر محافظ و براق کننده لب ها باشد تا رنگ دهنده.
احساس می کنم ماه هاست توقف کرده ام و جلو نرفته ام. مرتب این شعر فروغ به ذهنم می آید که "تو پیش نرفتی، تو فرو رفتی". دلم پیش رفتن می خواهد. دلم یک تغییر در حس و حال می خواهد. دلم حس خوب زندگی می خواهد.
پ. ن. 1: این حس ها فکر نکنم ربطی به ماجرای من با امیر داشته باشد. البته شاید قطع این رابطه تشدید کننده باشد. به هر حال رابطه ما طوری بود که من کمی حواسم پرت بشود و کم تر فکر کنم. راست اش کمی احساس تنهایی می کنم.
پ. ن. 2: این که گفتم دلم می خواهد بی عشق زندگی کنم شاید برای مدتی بد نباشد. ولی الان که فکرش را می کنم به نظرم مزخرف می آید.
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 21:51 توسط یک پرنده مهاجر
|