تبليغاتX
این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند
هیچ وقت نفهمیدم مردها از چی این کلمه "حاجی" این قدر خوششان می آید که راه به راه نثار هم می کنند. همیشه ازشنیدن این لحن خطاب کردن احساس مور مور شدن می کنم. به نظرم طبیعی ترین، زیبا ترین، عادی ترین و حتی انسانی ترین روش مورد خطاب قرار دادن کسی بکار بردن اسم است.

اگر فکر می کنی دلیل ننوشتن های من به جریان های عشقولانه بر می گردد سخت در اشتباهی! این روزها بیش از هر چیز درگیر کار و پروژه و از این قبیل مزخرفات هستم. البته وجود دوست نازنین در کنار من باعث شده که همه چیز را منفی نبافم و فکر و روحم یکپارچه مملو از فکر های سیاه ناامید کننده نباشد.

در زندگی هر کس رازهای سر به مهر وجود دارند. بعضی ها همه زندگی شان رمزآلود است و حتی نزدیک ترین هایشان هم هیچ وقت درست نمی فهمند در ذهن این آدم ها واقعا چه چیز در جریان است. بعضی از آدم ها هم ذاتا پیچیده نیستند و دوست ندارند راز داشته باشند، این دسته از آدم ها ممکن است خیلی محافظه کار هم باشند. من هم مثل خیلی از شما راز سر به مهری دارم که فکر می کنم وقت آن رسیده است تمام اش کنم. اما چطورش را هنوز خوب نمی دانم. تلاش هایی کرده ام که بی ثمر هم نبوده است ولی هنوز تا پایان خوش راه درازی باقی است.

این روزها مشغول کلیدر خوانی ام. آخر شب چند صفحه ای می خوانم، یعنی تا وقتی خیلی خوابم بگیرد. و با فکر و خیال در باره گل محمد و مارال و زیور و بلقیس به خواب می روم. هنوز آن قدر پیش نرفته ام که بتوانم حدس هایی درباره آخر داستان بزنم.


+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 15:56 توسط یک پرنده مهاجر |

فکر کنم آرزوی هر دختری باشد که روزی از کسی که دوست داردش بشنود تو عشق اساطیری من بوده ای و هستی. و من وقتی شنیدم که گفتم می خواهم این رابطه ادامه داشته باشد و احساس خوبی نسبت به آن و نسبت به تو دارم. و تو گفتی چقدر خوشحالی،گفتی دوست هایت مرتب پیگیر این قضیه بوده اند و آن ها هم خوشحال خواهند شد. من این همه خوشی را در چشم هایت دیدم. و خوشحال تر شدم. از تو تشکر کردم برای این همه احساس خوب که برایم آورده ای. آخ که چقدر طول کشید، بعد از این همه مدت .... دلم می خواست همان جا توی ماشین محکم در آغوشت بگیرم و بگویم می فهمم و متاسفم اگر باعث عذاب کشیدن ات شده بودم. شاید اگر دو سه سال پیش تو را انتحاب می کردم امروز این قدر سرشار از رضایت نبودم. و امروز نمی توانستم با این همه انرژی وارد راهی بشوم که نمی دانم پایان آن چیست و کجاست و چه طور خواهد بود...

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

وقتی دو سال قبل با هم رفتیم توچال تو گفتی بیا کمی حرف بزنیم و من هم قبول کردم. خوشحال شدم که بالاخره این بار سنگین از روی شانه هایم برداشته خواهد شد. همین طور که قدم میزدیم من داشتم جوابم را آماده می کردم. جوابی که مثل امشب باعث خوشحالی تو نشد. باعث خوشحالی من هم نشد. من جواب را قبل از این که تو پیشنهادی بدهی آماده کرده بودم، از مدت ها قبل آماده کرده بودم و فقط منتظر یک نشانه از جانب تو بودم. و وقتی شنیدی هیچ چیز نگفتی، حتی یک کلمه و من خیلی این برخوردهایت را می پسندیدم. هر دو سرازیر شدیم سمت ماشین و حرف های همیشگی و معمولی. بعد تو مرا رساندی اما نه تا خانه که من محال بود بگذارم. بعد از جوابی که داده بودم اصلا دوست نداشتم مزاحمت باشم.

هیچ چیز به اندازه یک برخورد خوب تاثیر گذار نیست. تو خیلی آرام بودی و متین و مثل همیشه دوست. حتی وقتی شنیدی من دوست ترا انتخاب کرده ام باز هم آرام بودی. و نشنیدم چیز بدی درباره من گفته باشی. تو به همه بچه هایی که می دانستند گفتی ما -من و تو- قبلا تکلیفمان را روشن کرده بودیم. که البته همین هم بود. دوستی من و امیر مال بعد از این جریان ها بود.

من آنقدر دختر احمقی نبوده و نیستم که ندانم پذیرفتن آنچه اتفاق افتاد حتما برایت خیلی سخت بوده است. من همیشه نگران عکس العمل تو بودم.

در این سه چهار هفته ای که با هم هستیم، خیلی فکر کرده ام که چرا تو را به جای دوست ات انتخاب نکردم. راست اش جوابش برای خودم هم روشن نیست. هر چه فکر می کنم بیشتر گنگ می شوم. تو یک دوست عالی بودی ولی من احساس محکمی نداشتم. احساس محکمی نسبت به تو که بتوانیم بیشتر از یک دوست ساده باشیم. بعد یک دفعه سر و کله امیر پیدا شد. چه شد که من رفتم سمت او؟

به نظرم امیر خیلی ناشناخته می آمد. من با رفتن به سمت او داشتم کشف اش می کردم. نوعی سرخوشی و لاقیدی داشت که اصلا در من نبود. همیشه مجنون وار در دانشکده پرسه می زد و دخترهای خوشگل توجه اش را جلب می کردند. امیر راحت راجع به همه چیز حرف می زد. لازم نبود چیزی را از لای زبانش بکشی. و با این همه شیطنت یک رتبه عالی در امتحان فوق آورده بود. نفر اول المپیاد دانشجویی برای دختر جاه طلبی مثل من جذاب بود. آن موقع من یک تجربه ناموفق در کنکور فوق داشتم.

تو اما سخت از احساسات خودت حرف می زدی یا اصلا نمی زدی. اما همیشه خوب بودی. و آرام بودی و زیاد می خندیدی. امروز که هر سه ما یک پله بالاتر رفته ایم انگار من کمی بهتر می توانم اطرافم را ببینم. حتی خودم را ببینم. این که چه خواسته هایی از مرد مورد علاقه ام دارم. هیچ دختری مرد هواس پرت نمی خواهد. این جور پسرها برای خوش گذراندن خوب هستند و وقتی کامل کشف شان می کنی و به ته می رسی می بینی چقدر سطحی هستند و با خواسته های تو جور در نمی آیند.

احساس می کنم هر سال که گذشته است از شور و هیجان های تو خالی دلزده تر شده ام. دلم کسی را می خواهد که قابل تکیه کردن باشد، قابل اعتماد باشد. کسی که مرا نه فقط به خاطر جذابیت های فیزیکی و جنسی بلکه ابتدا به عنوان یک همدم و همراه و برای آرامش بخواهد. با امیر به خصوص این اواخر همیشه این احساس را داشتم که تنم را از روحم بیشتر می خواهد. و تجربه به من ثابت کرد که احساسم درست بوده است. و از همان موقع هم ارتباط روحی ما قطع شد و نق زدن های من و اعتراض های بی جایش ...

تو به من گفتی نمی دانی چقدر دوست ات داشته ام و دارم. نمی دانم چرا قبلا کم تر از احساس ات حرف می زدی. تو فقط خیلی خوب بودی.

از تو تشکر کردم برای بودن ات و دوباره بازگشتن ات. گفتم نمی دانی این برگشتن ات چقدر لذت بخش است و چه خوب کردی که آمدی، چه خوب کردی که مرا به فکر کردن وا داشتی و به من فرصت دادی که دوست ات داشته باشم.

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 19:33 توسط یک پرنده مهاجر |