سلام دوست نازنین من
می دونم این رفتن و آمدن ها برای تو دلچسب نیست، اما چه کنم که دست خودم هم نیست. خط سیر زندگی من یک منحنی فرکانس بالاست. گاهی تو مدت یک هفته این قدر تغییر تو وجودم حس می کنم که باورم نمیشه فقط "یک هفته" است که گذشته. حتی فرکانس خوب و بد شدنم هم زیاده. یک روز عالیم، یک روز افتضاح.
علی رغم میل باطنی ام دارم به این نتیجه می رسم که آینده ای -هر چند کوتاه مدت- برای من و بابک وجود نداره. تو همین مدت یکی دو ماهه به اندازه دعواهای تمام زندگی ام با هم دعوا کردیم. فکر می کنم زیادی دست بالا گرفته بودم اش در صورتی که اونقدر که به نظر می رسه توانمند نیست. احساس می کنم توی این رابطه منم که زیادی بزرگ شدم. در واقع دارم به این فکر می کنم که انحراف معیار منه که داره با هم سن و سال هام زیاد میشه... من -به خاطر شکل زندگی و تجربیاتی که داشتم- مثل اکثر دیگران نیستم.
ماجرای کلیدر خوانی ما هنوز تمام نشده، اما جلدهای آخرم. فکر کنم هشت یا نه. لذت می برم از خوندن اش...یه جور لذت ملایم، نه خیلی زیاد نه خیلی کم. خیلی دلپذیر و یواش. می ترسم وقتی تمام بشه دلم بیشتر بخواد.
این روزها نیروی عجبی رو تو خودم حس می کنم. فکر می کنم که اصلا نباید غصه بخورم. زندگی برای من تازه شروع شده، می تونم هر چیزی رو می خوام به دست بیارم و نباید ادای آدم های بی عرضه و نگون بخت رو در بیارم. دارم سعی می کنم این حس رو قوی ترش کنم. بدون داشتن اش داشتم از پا می افتادم.
پ.ن.1: سعی کن هر چیزی رو که در توان داری تو همین لحظه به معشوق ات بدی، زندگی قرار نیست از شنبه دیگه شروع بشه.
پ.ن.2: سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش!
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 19:7 توسط یک پرنده مهاجر
|