امشب با تمام افتخارات وجودمان و با تمام علاقه ای که به هنر های ناب خصوصا هنر تئاتر از کودکی و نوجوانی و خصوصا بزرگسالی داشته ایم و با توجه به این که سابقا اگر هفته ای یک بار به تئاتر شهر نمی رفتیم هفته مان هفته نمی شد و با توجه به این که کلا به مقوله فرهنگ و هنر اصیل بسیار اهمیت می دهیم و گزافه نیست اگر بگوییم خودمان را در این جرگه هم بعضا به حساب می آوریم!.... خلاصه با تمام افتخارات و ادعاهای با فرهنگیمان و هنر دوستیمان می خواهیم برویم تئاتر بسیار بسیار هنری و پر بار و پرآوازه در حال اجرای هزارم در تئاتر گلریز تا بر درک هنری سرشارمان اندکی بیشتر افزوده شود!
پ.ن. پنجم! مدیون هستید اگر این پست من را مسخره کنید! گفته باشم!!
خیلی وقت ها نگاه ات را روی صورتم حس می کنم ولی بر نمی گردم. نمی خواهم مزاحم نگاه کردن ات شوم. حتی گاهی دلم می خواهد احساس کنی من نگاه ات را حس نمی کنم. چه کنم که این قدر تجربه کرده ام که سنگینی نگاه را خیلی زود روی پوستم حس می کنم.
در این سرما و سکوت و غروب دلم می خواهد فقط من باشم و از این بالا به پایین نگاه کنم. اینجا از هیاهوی شهر خبری نیست. سکوت، سکوت، سکوت. حتی دلم می خواهد همین جا چند ساعتی بخوابم تا وقتی بیدار شدم زخم هایم خوب شده باشند و دیگر احساس خستگی نکنم. این گرمای دست من است یا دست تو که فکرم را پریشان می کند؟
گاهی نگاه هایت نگرانم می کند. به خصوص وقتی بعد از آن دنبال دست من می گردی. هر بار دستم را فشار می دهی ناخودآگاه دلم می لرزد. نگرانی ظریفی هست که ستون فقراتم را می پیماید و در تمام بدنم پخش می شود. جنس نگاه هایت فرق می کند. گاهی از خودم می پرسم چه چیز را در من جستجو می کنی... من در خودم گم شده ام. هزار تویی شده ام که در خودم پیچیده ام. اشتباهاتی کرده ام که پیچ های وجودم را زیادتر کرده است. سعی می کنم این پیچ های دردناک را یکی یکی باز کنم....
پ.ن. نمی دانم عاقبت این رابطه چه می شود. حتی دوست ندارم به آخر آن فکر کنم. دلم می خواهد چیزهای بزرگ بدست بیاورم و نمی خواهم با این دست فکرهای بیهوده زندگیم را تباه کنم. زندگی فرصت یگانه ای است که به من داده شده و من استحقاق رسیدن به بهترین ها را دارم. این روزها فکر می کنم باید کسی باشم که جریان زندگیم را خودم پیش می برم.
از طرفی هم فکر می کنم در شرایطی تو زندگیم هستم که باید یه سری چیزا رو برای خودم حل کنم. وگرنه کله پا میشم. در مورد رابطه ای هم که منو اذیت می کرد دیگه اذیت نمی کنه چون ازش عبور کردم. میگم عبور کردم چون بهم زدن تعبیر مناسبی نیست. من از این اتفاقات دقیقا عبور می کنم و از هر کدوم یک تکه تو ذهنم باقی می مونه. این طوریه که تجربه بدست میارم و بزرگ میشم. بعضی اوقات حتی فکر می کنم سرعت رشدم خیلی زیاده طوری که دیگه کمتر آدمی پیدا میشه که همسن من باشه و دغدغه هامو درک کنه. به هر حال اینطور برای من مقدر شده....
کارهای خیلی زیادی هست که میخوام انجام بدم. بعد از مدت ها دوباره فهیمدم پدرم چقدر خوب من و مسایلم رو می فهمه و چقدر خوب میتونه منو از درون آروم کنه. داشتن پدر و مادری که تا حدی آدمو درک کنن، هر چند بعضی وقتا هم آدمو کلی ناراحت کنن کلی نعمته....