تبليغاتX
این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند - بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید
گاهی اوقات فکر می کنم مشکل من و بابک از اونجایی شروع شد که در اولین دیدارهای مجددمون حرف از ازدواج زد. البته نه خیلی جدی و محکم ولی برای من اولین بار بود که رابطه ای با این پیش زمینه آغاز میشد. بعدش هم که شور و حرارتی که تو چند هفته اول از خودش نشون می داد خیلی زود فروکش کرد. و اون با بهانه هایی مثل اینکه کارم زیاده، گرفتاری دارم، داریم یک کار جدید شروع می کنیم و ...هر بار سعی کرد کم کاری هاش رو جبران کنه ولی در حقیقت من هیچ وقت قانع نشدم. به عقیده من وقتی آدم کسی رو دوست داره و دلش میخواد پیش اش باشه، اگر به اندازه خدا هم سرش شلوغ باشه برای اون آدم وقت می ذاره.
اشکال بعدی که تو رابطه ما نمود پیدا کرد سایه رابطه های قبلی مون بود. من دو سال بایکی از دوست های بابک که به نظر اون با دوستی با من خیانت بزرگی در حق اش کرد، دوست بودم. و اون مدتی رو با یک زن مطلقه که پنج سال از خودش بزرگتر بوده و یک بچه هم داشته دوست بوده. شاید این ارتباط ها -علی رغم عجیب بودنشون- به خودی خود عامل ایجاد مشکل تو رابطه ما نباشند ولی اشکال از جایی شروع شد که بابک بیش از حد شروع به تعریف و تمجید از دوست دختر سابق اش کرد تا جایی که گفت حتی قصد داشته با اون ازدواج کنه چون خیلی دوست اش داشته. من از ابتدا نسبت به این حرف ها حساس نبودم ولی این قدر تکرار شدند که برام حکم موضوعی آزاردهنده رو پیدا کردند.
من که آشکارا و در هر زمینه ای حتی قابل مقایسه با اون زن نبودم حالا احساس می کردم از دید بابک دارم با او مقایسه میشم و عجیب این که در این مقایسه کفه ترازوی من علی رغم وجود وزنه های سنگین تر، بالاتر قرار می گیرد. این موضوع برای دختری مثل من با این سطح از توانایی ها و پیشینه ای که در زندگی از سر گذروندم اصلا قابل تحمل نبود.
البته بعد از فشارها و ناراحتی های بسیار بابک قبول کرد که اون موقع در تعریف خاطرات گذشته اش زیاده روی کرده و اون آدم اصلا به دردش نمی خورده. اما همه مسایلی که آدم از سر می گذرونه تاثیر خودش رو می ذاره و این تاثیر تو رابطه ما کلی سو تفاهم و کم محلی از جانب بابک بود.
مساله دیگه ای که رابطه ما رو تحت شعاع قرار داد اصرار عجیب بابک برای خارج رفتن در روزهای ابتدایی بود. من که همیشه با این موضوع در ذهن خودم جنگیدم نمی خواستم وارد رابطه ای بشم که فردای اون دوری و جدایی باشه.
چیزی که در این رابطه بیش از هر چیز برام آزاردهنده است نگرفتن انرژی کافی از طرف مقابله. بابک قادر نیست اون میزان توجه و محبتی رو که من نیاز دارم به من بده و در مقابل من هم روز به روز حساس تر و زود رنج تر میشم. و کوچکترین کم محلی دلم رو به درد میاره. مطمئنم اگر در لحظاتی به قدر کافی از محبت لبریز میشدم حالا این قدر این رابطه رو متزلزل و سست نمی دیدم و می تونستم خیلی از این کم توجهی ها رو تحمل کنم. به نظرم اون نمی دونه که چطور با محبت کردن میشه دل آدم ها رو به دست آورد. گاهی اوقات فکر می کنم حتی محبت کردن رو کسر شان میدونه و خیلی آدم مغرویه.
هر وقت به بهم خوردن این رابطه فکر می کنم چیزی ته دلم هست که بهم هشدار میده که نباید در این شرایط این آدم رو از دست بدی. میزان وابستگی خودم در این مدت نسبتا کوتاه برای خودم هم کمی عجیبه، شاید علتش این باشه که این روزها خیلی به داشتن یک رابطه عاطفی نیرومند و محکم احتیاج دارم. نکته دیگه ای که هست اینه که نمی دونم در وجود بابک چی هست که در عین حال که خیلی شبیه منه خیلی هم متفاوته، یک جور قوه جاذبه غیر قابل توصیف که باعث میشه وقتی کنارش هستم تقریبا وجود نفر دوم رو فراموش کنم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 22:20 توسط یک پرنده مهاجر |