تبليغاتX
این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند - من از کجا می آیم که این چنین به بوی شب آغشته ام؟
ننوشتن من به خاطر سنگین شدن سایه و بی تفاوتی و این حرفا نیست. دو دلیل عمده داره. یک این که واقعا سرم شلوغه و چون از صبح تا عصر معمولا پای کامپیوترم و کامپیوتر بیشتر وسیله انجام کارامه، وقتی میام خونه دیگه دلم نمیخواد برم سراغش. دومین دلیل که شاید از اولی هم مهم باشه اینه که خیلی حس نوشتن ندارم. بس که همیشه موقع ناراحتی اومدم اینجا و چرت و پرت گفتم حس خوبی نسبت به اومدن و نوشتن ندارم.

از طرفی هم فکر می کنم در شرایطی تو زندگیم هستم که باید یه سری چیزا رو برای خودم حل کنم. وگرنه کله پا میشم. در مورد رابطه ای هم که منو اذیت می کرد دیگه اذیت نمی کنه چون ازش عبور کردم. میگم عبور کردم چون بهم زدن تعبیر مناسبی نیست. من از این اتفاقات دقیقا عبور می کنم و از هر کدوم یک تکه تو ذهنم باقی می مونه. این طوریه که تجربه بدست میارم و بزرگ میشم. بعضی اوقات حتی فکر می کنم سرعت رشدم خیلی زیاده طوری که دیگه کمتر آدمی پیدا میشه که همسن من باشه و دغدغه هامو درک کنه. به هر حال اینطور برای من مقدر شده....

کارهای خیلی زیادی هست که میخوام انجام بدم. بعد از مدت ها دوباره فهیمدم پدرم چقدر خوب من و مسایلم رو می فهمه و چقدر خوب میتونه منو از درون آروم کنه. داشتن پدر و مادری که تا حدی آدمو درک کنن، هر چند بعضی وقتا هم آدمو کلی ناراحت کنن کلی نعمته....

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 19:24 توسط یک پرنده مهاجر |