تبليغاتX
این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند - سکوت
دور و بر تا چشم کار می کند برف است. یکدست و سپید. و سرما که باعث می شود آب از دماغمان راه بیفتد. اینجا بام تهران است. تهران شهر من و تو که هر دو دوست اش داریم. از این بالا شهر مه گرفته آرام و بی صداست. سکوت تنها چیزی است که شنیده می شود و غروب بی نظیر گلبهی که یک طرف آسمان را پر می کند. این جا جایی است که دوست داری ساعت ها بنشینی و در سکوت آن هیچ حرفی نزنی. دست من در دست توست. این قدر بزرگ شده ام که از زیر دستکش هایمان هم حس تو را وقت لمس کردن دست هایم بفهمم. 

خیلی وقت ها نگاه ات را روی صورتم حس می کنم ولی بر نمی گردم. نمی خواهم مزاحم نگاه کردن ات شوم. حتی گاهی دلم می خواهد احساس کنی من نگاه ات را حس نمی کنم. چه کنم که این قدر تجربه کرده ام که سنگینی نگاه را خیلی زود روی پوستم حس می کنم.

در این سرما و سکوت و غروب دلم می خواهد فقط من باشم و از این بالا به پایین نگاه کنم. اینجا از هیاهوی شهر خبری نیست. سکوت، سکوت، سکوت. حتی دلم می خواهد همین جا چند ساعتی بخوابم تا وقتی بیدار شدم زخم هایم خوب شده باشند و دیگر احساس خستگی نکنم. این گرمای دست من است یا دست تو که فکرم را پریشان می کند؟

گاهی نگاه هایت نگرانم می کند. به خصوص وقتی بعد از آن دنبال دست من می گردی. هر بار دستم را فشار می دهی ناخودآگاه دلم می لرزد. نگرانی ظریفی هست که ستون فقراتم را می پیماید و در تمام بدنم پخش می شود. جنس نگاه هایت فرق می کند. گاهی از خودم می پرسم چه چیز را در من جستجو می کنی... من در خودم گم شده ام. هزار تویی شده ام که در خودم پیچیده ام. اشتباهاتی کرده ام که پیچ های وجودم را زیادتر کرده است. سعی می کنم این پیچ های دردناک را یکی یکی باز کنم....

پ.ن. نمی دانم عاقبت این رابطه چه می شود. حتی دوست ندارم به آخر آن فکر کنم. دلم می خواهد چیزهای بزرگ بدست بیاورم و نمی خواهم با این دست فکرهای بیهوده زندگیم را تباه کنم. زندگی فرصت یگانه ای است که به من داده شده و من استحقاق رسیدن به بهترین ها را دارم. این روزها فکر می کنم باید کسی باشم که جریان زندگیم را خودم پیش می برم.


+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 0:50 توسط یک پرنده مهاجر |