<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند</title>
<link>http://rh7.blogfa.com/</link>
<description>می نویسم که به یاد بیاورم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Feb 2009 10:46:29 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>افتخارات ما!</title>
<link>http://rh7.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>ما نمی دانیم چرا همین طوری هر آگهی کاری که در دانشگاه می بینیم همین طور بی اختیار رزومه مان را ارسال می کنیم! حالا یکی نیست بگوید خیلی وقت داری می خوای سر کار هم بری؟!!! چکار کنیم که دست خودمان نیست! امیدواریم یکی از آزمایشگاه های دانشگاه به ما جواب مثبتی بدهد چون کارش رزومه پر کن بسیار خوبی است و خیلی هم دهن پرکن می باشد!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امشب با تمام افتخارات وجودمان و با تمام علاقه ای که به هنر های ناب خصوصا هنر تئاتر از کودکی و نوجوانی و خصوصا بزرگسالی داشته ایم و با توجه به این که سابقا اگر هفته ای یک بار به تئاتر شهر نمی رفتیم هفته مان هفته نمی شد و با توجه به این که کلا به مقوله فرهنگ و هنر اصیل بسیار اهمیت می دهیم و گزافه نیست اگر بگوییم خودمان را در این جرگه هم بعضا به حساب می آوریم!.... خلاصه با تمام افتخارات و ادعاهای با فرهنگیمان و هنر دوستیمان می خواهیم برویم تئاتر بسیار بسیار هنری و پر بار و پرآوازه در حال اجرای هزارم در تئاتر گلریز تا بر درک هنری سرشارمان اندکی بیشتر افزوده شود!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن. پنجم! مدیون هستید اگر این پست من را مسخره کنید! گفته باشم!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 08 Feb 2009 10:46:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rh7&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>rh7</dc:creator>
<guid>http://rh7.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سکوت</title>
<link>http://rh7.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>دور و بر تا چشم کار می کند برف است. یکدست و سپید. و سرما که باعث می شود آب از دماغمان راه بیفتد. اینجا بام تهران است. تهران شهر من و تو که هر دو دوست اش داریم. از این بالا شهر مه گرفته آرام و بی صداست. سکوت تنها چیزی است که شنیده می شود و غروب بی نظیر گلبهی که یک طرف آسمان را پر می کند. این جا جایی است که دوست داری ساعت ها بنشینی و در سکوت آن هیچ حرفی نزنی. دست من در دست توست. این قدر بزرگ شده ام که از زیر دستکش هایمان هم حس تو را وقت لمس کردن دست هایم بفهمم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;خیلی وقت ها نگاه ات را روی صورتم حس می کنم ولی بر نمی گردم. نمی خواهم مزاحم نگاه کردن ات شوم. حتی گاهی دلم می خواهد احساس کنی من نگاه ات را حس نمی کنم. چه کنم که این قدر تجربه کرده ام که سنگینی نگاه را خیلی زود روی پوستم حس می کنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در این سرما و سکوت و غروب دلم می خواهد فقط من باشم و از این بالا به پایین نگاه کنم. اینجا از هیاهوی شهر خبری نیست. سکوت، سکوت، سکوت. حتی دلم می خواهد همین جا چند ساعتی بخوابم تا وقتی بیدار شدم زخم هایم خوب شده باشند و دیگر احساس خستگی نکنم. این گرمای دست من است یا دست تو که فکرم را پریشان می کند؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گاهی نگاه هایت نگرانم می کند. به خصوص وقتی بعد از آن دنبال دست من می گردی. هر بار دستم را فشار می دهی ناخودآگاه دلم می لرزد. نگرانی ظریفی هست که ستون فقراتم را می پیماید و در تمام بدنم پخش می شود. جنس نگاه هایت فرق می کند. گاهی از خودم می پرسم چه چیز را در من جستجو می کنی... من در خودم گم شده ام. هزار تویی شده ام که در خودم پیچیده ام. اشتباهاتی کرده ام که پیچ های وجودم را زیادتر کرده است. سعی می کنم این پیچ های دردناک را یکی یکی باز کنم....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن. نمی دانم عاقبت این رابطه چه می شود. حتی دوست ندارم به آخر آن فکر کنم. دلم می خواهد چیزهای بزرگ بدست بیاورم و نمی خواهم با این دست فکرهای بیهوده زندگیم را تباه کنم. زندگی فرصت یگانه ای است که به من داده شده و من استحقاق رسیدن به بهترین ها را دارم. این روزها فکر می کنم باید کسی باشم که جریان زندگیم را خودم پیش می برم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 05 Feb 2009 21:19:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rh7&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>rh7</dc:creator>
<guid>http://rh7.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من از کجا می آیم که این چنین به بوی شب آغشته ام؟</title>
<link>http://rh7.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>
ننوشتن من به خاطر سنگین شدن سایه و بی تفاوتی و این حرفا نیست. دو دلیل عمده داره. یک این که واقعا سرم شلوغه و چون از صبح تا عصر معمولا پای کامپیوترم و کامپیوتر بیشتر وسیله انجام کارامه، وقتی میام خونه دیگه دلم نمیخواد برم سراغش. دومین دلیل که شاید از اولی هم مهم باشه اینه که خیلی حس نوشتن ندارم. بس که همیشه موقع ناراحتی اومدم اینجا و چرت و پرت گفتم حس خوبی نسبت به اومدن و نوشتن ندارم.&lt;p&gt;از طرفی هم فکر می کنم در شرایطی تو زندگیم هستم که باید یه سری چیزا رو برای خودم حل کنم. وگرنه کله پا میشم. در مورد رابطه ای هم که منو اذیت می کرد دیگه اذیت نمی کنه چون ازش عبور کردم. میگم عبور کردم چون بهم زدن تعبیر مناسبی نیست. من از این اتفاقات دقیقا عبور می کنم و از هر کدوم یک تکه تو ذهنم باقی می مونه. این طوریه که تجربه بدست میارم و بزرگ میشم. بعضی اوقات حتی فکر می کنم سرعت رشدم خیلی زیاده طوری که دیگه کمتر آدمی پیدا میشه که همسن من باشه و دغدغه هامو درک کنه. به هر حال اینطور برای من مقدر شده....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کارهای خیلی زیادی هست که میخوام انجام بدم. بعد از مدت ها دوباره فهیمدم پدرم چقدر خوب من و مسایلم رو می فهمه و چقدر خوب میتونه منو از درون آروم کنه. داشتن پدر و مادری که تا حدی آدمو درک کنن، هر چند بعضی وقتا هم آدمو کلی ناراحت کنن کلی نعمته....&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 22 Jan 2009 15:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rh7&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>rh7</dc:creator>
<guid>http://rh7.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امروز بیست و پنج ساله شدم</title>
<link>http://rh7.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>احساس می کنم لازم است با کلی عجله اینجا بنویسم امروز خیلی به سادگی روز تولد بیست و پنج سالگی من است. &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 17 Jan 2009 20:30:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rh7&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>rh7</dc:creator>
<guid>http://rh7.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد      ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید</title>
<link>http://rh7.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>گاهی اوقات فکر می کنم مشکل من و بابک از اونجایی شروع شد که در اولین دیدارهای مجددمون حرف از ازدواج زد. البته نه خیلی جدی و محکم ولی برای من اولین بار بود که رابطه ای با این پیش زمینه آغاز میشد. بعدش هم که شور و حرارتی که تو چند هفته اول از خودش نشون می داد خیلی زود فروکش کرد. و اون با بهانه هایی مثل اینکه کارم زیاده، گرفتاری دارم، داریم یک کار جدید شروع می کنیم و ...هر بار سعی کرد کم کاری هاش رو جبران کنه ولی در حقیقت من هیچ وقت قانع نشدم. به عقیده من وقتی آدم کسی رو دوست داره و دلش میخواد پیش اش باشه، اگر به اندازه خدا هم سرش شلوغ باشه برای اون آدم وقت می ذاره.&lt;br /&gt;اشکال بعدی که تو رابطه ما نمود پیدا کرد سایه رابطه های قبلی مون بود. من دو سال بایکی از دوست های بابک که به نظر اون با دوستی با من خیانت بزرگی در حق اش کرد، دوست بودم. و اون مدتی رو با یک زن مطلقه که پنج سال از خودش بزرگتر بوده و یک بچه هم داشته دوست بوده. شاید این ارتباط ها -علی رغم عجیب بودنشون- به خودی خود عامل ایجاد مشکل تو رابطه ما نباشند ولی اشکال از جایی شروع شد که بابک بیش از حد شروع به تعریف و تمجید از دوست دختر سابق اش کرد تا جایی که گفت حتی قصد داشته با اون ازدواج کنه چون خیلی دوست اش داشته. من از ابتدا نسبت به این حرف ها حساس نبودم ولی این قدر تکرار شدند که برام حکم موضوعی آزاردهنده رو پیدا کردند. &lt;br /&gt;من که آشکارا و در هر زمینه ای حتی قابل مقایسه با اون زن نبودم حالا احساس می کردم از دید بابک دارم با او مقایسه میشم و عجیب این که در این مقایسه کفه ترازوی من علی رغم وجود وزنه های سنگین تر، بالاتر قرار می گیرد. این موضوع برای دختری مثل من با این سطح از توانایی ها و پیشینه ای که در زندگی از سر گذروندم اصلا قابل تحمل نبود.&lt;br /&gt;البته بعد از فشارها و ناراحتی های بسیار بابک قبول کرد که اون موقع در تعریف خاطرات گذشته اش زیاده روی کرده و اون آدم اصلا به دردش نمی خورده. اما همه مسایلی که آدم از سر می گذرونه تاثیر خودش رو می ذاره و این تاثیر تو رابطه ما کلی سو تفاهم و کم محلی از جانب بابک بود.&lt;br /&gt;مساله دیگه ای که رابطه ما رو تحت شعاع قرار داد اصرار عجیب بابک برای خارج رفتن در روزهای ابتدایی بود. من که همیشه با این موضوع در ذهن خودم جنگیدم نمی خواستم وارد رابطه ای بشم که فردای اون دوری و جدایی باشه.&lt;br /&gt;چیزی که در این رابطه بیش از هر چیز برام آزاردهنده است نگرفتن انرژی کافی از طرف مقابله. بابک قادر نیست اون میزان توجه و محبتی رو که من نیاز دارم به من بده و در مقابل من هم روز به روز حساس تر و زود رنج تر میشم. و کوچکترین کم محلی دلم رو به درد میاره. مطمئنم اگر در لحظاتی به قدر کافی از محبت لبریز میشدم حالا این قدر این رابطه رو متزلزل و سست نمی دیدم و می تونستم خیلی از این کم توجهی ها رو تحمل کنم. به نظرم اون نمی دونه که چطور با محبت کردن میشه دل آدم ها رو به دست آورد. گاهی اوقات فکر می کنم حتی محبت کردن رو کسر شان میدونه و خیلی آدم مغرویه.&lt;br /&gt;هر وقت به بهم خوردن این رابطه فکر می کنم چیزی ته دلم هست که بهم هشدار میده که نباید در این شرایط این آدم رو از دست بدی. میزان وابستگی خودم در این مدت نسبتا کوتاه برای خودم هم کمی عجیبه، شاید علتش این باشه که این روزها خیلی به داشتن یک رابطه عاطفی نیرومند و محکم احتیاج دارم. نکته دیگه ای که هست اینه که نمی دونم در وجود بابک چی هست که در عین حال که خیلی شبیه منه خیلی هم متفاوته، یک جور قوه جاذبه غیر قابل توصیف که باعث میشه وقتی کنارش هستم تقریبا وجود نفر دوم رو فراموش کنم. &lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 14 Nov 2008 18:49:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rh7&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>rh7</dc:creator>
<guid>http://rh7.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد....</title>
<link>http://rh7.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>سلام دوست نازنین من&lt;br /&gt;می دونم این رفتن و آمدن ها برای تو دلچسب نیست، اما چه کنم که دست خودم هم نیست. خط سیر زندگی من یک منحنی فرکانس بالاست. گاهی تو مدت یک هفته این قدر تغییر تو وجودم حس می کنم که باورم نمیشه فقط &quot;یک هفته&quot; است که گذشته. حتی فرکانس خوب و بد شدنم هم زیاده. یک روز عالیم، یک روز افتضاح.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علی رغم میل باطنی ام دارم به این نتیجه می رسم که آینده ای -هر چند کوتاه مدت- برای من و بابک وجود نداره. تو همین مدت یکی دو ماهه به اندازه دعواهای تمام زندگی ام با هم دعوا کردیم. فکر می کنم زیادی دست بالا گرفته بودم اش در صورتی که اونقدر که به نظر می رسه توانمند نیست. احساس می کنم توی این رابطه منم که زیادی بزرگ شدم. در واقع دارم به این فکر می کنم که انحراف معیار منه که داره با هم سن و سال هام زیاد میشه... من -به خاطر شکل زندگی و تجربیاتی که داشتم- مثل اکثر دیگران نیستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماجرای کلیدر خوانی ما هنوز تمام نشده، اما جلدهای آخرم. فکر کنم هشت یا نه. لذت می برم از خوندن اش...یه جور لذت ملایم، نه خیلی زیاد نه خیلی کم. خیلی دلپذیر و یواش. می ترسم وقتی تمام بشه دلم بیشتر بخواد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها نیروی عجبی رو تو خودم حس می کنم. فکر می کنم که اصلا نباید غصه بخورم. زندگی برای من تازه شروع شده، می تونم هر چیزی رو می خوام به دست بیارم و نباید ادای آدم های بی عرضه و نگون بخت رو در بیارم. دارم سعی می کنم این حس رو قوی ترش کنم. بدون داشتن اش داشتم از پا می افتادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.1: سعی کن هر چیزی رو که در توان داری تو همین لحظه به معشوق ات بدی، زندگی قرار نیست از شنبه دیگه شروع بشه.&lt;br /&gt;پ.ن.2: سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 30 Sep 2008 15:37:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rh7&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>rh7</dc:creator>
<guid>http://rh7.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار      دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود</title>
<link>http://rh7.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>هیچ وقت نفهمیدم مردها از چی این کلمه &quot;حاجی&quot; این قدر خوششان می آید که راه به راه نثار هم می کنند. همیشه ازشنیدن این لحن خطاب کردن احساس مور مور شدن می کنم. به نظرم طبیعی ترین، زیبا ترین، عادی ترین و حتی انسانی ترین روش مورد خطاب قرار دادن کسی بکار بردن اسم است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر فکر می کنی دلیل ننوشتن های من به جریان های عشقولانه بر می گردد سخت در اشتباهی! این روزها بیش از هر چیز درگیر کار و پروژه و از این قبیل مزخرفات هستم. البته وجود دوست نازنین در کنار من باعث شده که همه چیز را منفی نبافم و فکر و روحم یکپارچه مملو از فکر های سیاه ناامید کننده نباشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در زندگی هر کس رازهای سر به مهر وجود دارند. بعضی ها همه زندگی شان رمزآلود است و حتی نزدیک ترین هایشان هم هیچ وقت درست نمی فهمند در ذهن این آدم ها واقعا چه چیز در جریان است. بعضی از آدم ها هم ذاتا پیچیده نیستند و دوست ندارند راز داشته باشند، این دسته از آدم ها ممکن است خیلی محافظه کار هم باشند. من هم مثل خیلی از شما راز سر به مهری دارم که فکر می کنم وقت آن رسیده است تمام اش کنم. اما چطورش را هنوز خوب نمی دانم. تلاش هایی کرده ام که بی ثمر هم نبوده است ولی هنوز تا پایان خوش راه درازی باقی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها مشغول کلیدر خوانی ام. آخر شب چند صفحه ای می خوانم، یعنی تا وقتی خیلی خوابم بگیرد. و با فکر و خیال در باره گل محمد و مارال و زیور و بلقیس به خواب می روم. هنوز آن قدر پیش نرفته ام که بتوانم حدس هایی درباره آخر داستان بزنم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 06 Aug 2008 12:25:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rh7&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>rh7</dc:creator>
<guid>http://rh7.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل</title>
<link>http://rh7.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;فکر کنم آرزوی هر دختری باشد که روزی از کسی که دوست داردش بشنود تو عشق اساطیری من بوده ای و هستی. و من وقتی شنیدم که گفتم می خواهم این رابطه ادامه داشته باشد و احساس خوبی نسبت به آن و نسبت به تو دارم. و تو گفتی چقدر خوشحالی،گفتی دوست هایت مرتب پیگیر این قضیه بوده اند و آن ها هم خوشحال خواهند شد. من این همه خوشی را در چشم هایت دیدم. و خوشحال تر شدم. از تو تشکر کردم برای این همه احساس خوب که برایم آورده ای. آخ که چقدر طول کشید، بعد از این همه مدت .... دلم می خواست همان جا توی ماشین محکم در آغوشت بگیرم و بگویم می فهمم و متاسفم اگر باعث عذاب کشیدن ات شده بودم. شاید اگر دو سه سال پیش تو را انتحاب می کردم امروز این قدر سرشار از رضایت نبودم. و امروز نمی توانستم با این همه انرژی وارد راهی بشوم که نمی دانم پایان آن چیست و کجاست و چه طور خواهد بود... &lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;آری آغاز دوست داشتن است&lt;br /&gt;گرچه پایان راه ناپیداست&lt;br /&gt;من به پایان دگر نیندیشم&lt;br /&gt;که همین دوست داشتن زیباست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی دو سال قبل با هم رفتیم توچال تو گفتی بیا کمی حرف بزنیم و من هم قبول کردم. خوشحال شدم که بالاخره این بار سنگین از روی شانه هایم برداشته خواهد شد. همین طور که قدم میزدیم من داشتم جوابم را آماده می کردم. جوابی که مثل امشب باعث خوشحالی تو نشد. باعث خوشحالی من هم نشد. من جواب را قبل از این که تو پیشنهادی بدهی آماده کرده بودم، از مدت ها قبل آماده کرده بودم و فقط منتظر یک نشانه از جانب تو بودم. و وقتی شنیدی هیچ چیز نگفتی، حتی یک کلمه و من خیلی این برخوردهایت را می پسندیدم. هر دو سرازیر شدیم سمت ماشین و حرف های همیشگی و معمولی. بعد تو مرا رساندی اما نه تا خانه که من محال بود بگذارم. بعد از جوابی که داده بودم اصلا دوست نداشتم مزاحمت باشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچ چیز به اندازه یک برخورد خوب تاثیر گذار نیست. تو خیلی آرام بودی و متین و مثل همیشه دوست. حتی وقتی شنیدی من دوست ترا انتخاب کرده ام باز هم آرام بودی. و نشنیدم چیز بدی درباره من گفته باشی. تو به همه بچه هایی که می دانستند گفتی ما -من و تو- قبلا تکلیفمان را روشن کرده بودیم. که البته همین هم بود. دوستی من و امیر مال بعد از این جریان ها بود.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;من آنقدر دختر احمقی نبوده و نیستم که ندانم پذیرفتن آنچه اتفاق افتاد حتما برایت خیلی سخت بوده است. من همیشه نگران عکس العمل تو بودم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این سه چهار هفته ای که با هم هستیم، خیلی فکر کرده ام که چرا تو را به جای دوست ات انتخاب نکردم. راست اش جوابش برای خودم هم روشن نیست. هر چه فکر می کنم بیشتر گنگ می شوم. تو یک دوست عالی بودی ولی من احساس محکمی نداشتم. احساس محکمی نسبت به تو که بتوانیم بیشتر از یک دوست ساده باشیم. بعد یک دفعه سر و کله امیر پیدا شد. چه شد که من رفتم سمت او؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظرم امیر خیلی ناشناخته می آمد. من با رفتن به سمت او داشتم کشف اش می کردم. نوعی سرخوشی و لاقیدی داشت که اصلا در من نبود. همیشه مجنون وار در دانشکده پرسه می زد و دخترهای خوشگل توجه اش را جلب می کردند. امیر راحت راجع به همه چیز حرف می زد. لازم نبود چیزی را از لای زبانش بکشی. و با این همه شیطنت یک رتبه عالی در امتحان فوق آورده بود. نفر اول المپیاد دانشجویی برای دختر جاه طلبی مثل من جذاب بود. آن موقع من یک تجربه ناموفق در کنکور فوق داشتم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو اما سخت از احساسات خودت حرف می زدی یا اصلا نمی زدی. اما همیشه خوب بودی. و آرام بودی و زیاد می خندیدی. امروز که هر سه ما یک پله بالاتر رفته ایم انگار من کمی بهتر می توانم اطرافم را ببینم. حتی خودم را ببینم. این که چه خواسته هایی از مرد مورد علاقه ام دارم. هیچ دختری مرد هواس پرت نمی خواهد. این جور پسرها برای خوش گذراندن خوب هستند و وقتی کامل کشف شان می کنی و به ته می رسی می بینی چقدر سطحی هستند و با خواسته های تو جور در نمی آیند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احساس می کنم هر سال که گذشته است از شور و هیجان های تو خالی دلزده تر شده ام. دلم کسی را می خواهد که قابل تکیه کردن باشد، قابل اعتماد باشد. کسی که مرا نه فقط به خاطر جذابیت های فیزیکی و جنسی بلکه ابتدا به عنوان یک همدم و همراه و برای آرامش بخواهد. با امیر به خصوص این اواخر همیشه این احساس را داشتم که تنم را از روحم بیشتر می خواهد. و تجربه به من ثابت کرد که احساسم درست بوده است. و از همان موقع هم ارتباط روحی ما قطع شد و نق زدن های من و اعتراض های بی جایش ...&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;تو به من گفتی نمی دانی چقدر دوست ات داشته ام و دارم. نمی دانم چرا قبلا کم تر از احساس ات حرف می زدی. تو فقط خیلی خوب بودی. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از تو تشکر کردم برای بودن ات و دوباره بازگشتن ات. گفتم نمی دانی این برگشتن ات چقدر لذت بخش است و چه خوب کردی که آمدی، چه خوب کردی که مرا به فکر کردن وا داشتی و به من فرصت دادی که دوست ات داشته باشم.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Jul 2008 16:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rh7&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>rh7</dc:creator>
<guid>http://rh7.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است</title>
<link>http://rh7.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>
دوستی من و بابک برمی گردد به دو سال پیش. وقتی هر دو آخرین ترم تحصیلمان را در دانشگاه قبلی می گذراندیم. راست اش یادم نیست چطور با هم دوست شدیم. بابک یک سال از من بالاتر بود ولی درسمان با هم تمام شد. او در واقع سبب دوستی من با امیر و یک اکیپ از بچه های هم ورودی شان شد. ترم آخر با هم چند تا آزمایشگاه داشتیم که خوب باعث نزدیکی بیشترمان شد. &lt;br /&gt;آن روزها بابک از من خواست با هم دوست تر! باشیم که من بنا به دلایل خیلی شخصی که توضیح اش طولانی است قبول نکردم. و با امیر دوست شدم که در واقع قبل از این که دوست من باشد دوست او بود.&lt;br /&gt;امروز بابک را دیدم. درباره تجربه دوستی هایمان حرف زدیم و این که چه اشتباه هایی داشته ایم. از تجربه تنهایی گفتیم که هر چه سن ات بیشتر می شود انگار تحمل اش سخت تر است. گفت تو دومین نفری بودی که چهره اش را در دانشگاه دوست داشتم. و این اولین انگیزه بود. گفت که بابت دوستی من با امیر ناراحت نیست و از اول هم از من دلخور نشده است. چون قبل از این که امیر به من پیشنهادی بدهد جواب من را شنیده بوده است ولی از امیر ناراحت بود چون دوست اش بوده و انتظار داشته قصد او را بداند.  دوباره  درخواست قبلی  تکرار شد. &lt;br /&gt;بابک منطقی است. اهل کار و تلاش است. و از همه مهم تر این که از امیر خیلی پخته تر است و میشود گفت مرد زندگی است. این که بعد از دو سال هم چنان می خواهد با هم باشیم برای من خوشایند است. حرف هایی زد که دوست داشتم.&lt;br /&gt;من جواب صریحی ندادم چون دو دل بودم. قرار  شد چند بار دیگر همدیگر را ببینیم و بیشتر حرف بزنیم.  نمی دانم هنوز وقت اش رسیده رابطه دیگری را شروع کنم. نمی دانم به خاطر تنهایی است که این رابطه برایم جذاب شده یا به خاطر مردی است که روزی بیشتر شبیه پسرها بود و امروز بزرگ تر شده و مثل من دنبال جفتی می گردد که در کنارش آرامش داشته باشد.&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 20:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rh7&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>rh7</dc:creator>
<guid>http://rh7.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رویای نیمه شب تابستان</title>
<link>http://rh7.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>آقای &quot;رها&quot; یکی از بچه های کلاس موسیقی است. پسر ساده و یک رنگی است و شاید دو سه سالی از من کوچکتر باشد. در موسیقی با انگیزه تر و عجول تر  از او ندیده ام. آهنگ ها و رنگ ها و چارمضراب هایی را که برای بار اول می شنود حتما ضبط می کند تا آن ها را یاد بگیرد. در ضمن آواز هم می خواند. و اتفاقا آواز خواندن اش از ساز زدن اش به مراتب بهتر است. آواز را از روی ردیف &quot;دوامی&quot; کار می کند که اگر شنیده باشی ردیف زیبا، عاشقانه و البته سختی است. &lt;br /&gt;آقای &quot;رها&quot; در ساوه یا اطراف آن زندگی می کند، درست نمی دانم. کلاس ما حوالی میدان انقلاب است و او جزو شاگردهای منظم کلاس است که هر هفته سر ساعت معینی سر و کله اش پیدا می شود.&lt;br /&gt;من و آقای &quot;رها&quot; دیگر رفیق شده ایم. امروز از هوای گرم تهران و ترافیک شکایت داشت. می گفت &quot;آنجا&quot; هوا خیلی خنک تر است و آسمان اش هم صاف تر است. می گفت شب ها توی حیاط می خوابد و شب ها آسمان &quot;آنجا&quot; پر از ستاره می شود. آقای &quot;رها&quot; به هر ستاره نام یک گوشه را داده است. و شبها را با رویای ستاره ها و موسیقی صبح می کند....&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 20:53:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rh7&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>rh7</dc:creator>
<guid>http://rh7.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
